با صدای سوسوی بادی که وارد اتاق شده بود و آرام صورتش را لمس میکرد چشم های بسته اش را کمی فشرد ، سپس آرام میان پلک هایش را باز و دوباره با بیحالی بست .
باری دیگر چشمانش را باز کرد . سقفی کثیف و نم خورده که قطره های ریزی به همراه عنکبوتی های بیوه از ان آویزان بودند . دیگر گیج نبود ، به اطرافش نگاه کرد .
اتاقی تاریک و سرد ، تخت درب و داغانی که پر از نجاست خونی و دیگر چیزها بود ؛ پنجره ای با شیشه های کم و بیش شکسته که اجازه ورود باد سرد را به همراه صدای سوسویش را میداد .
با تکیه بر آرنج دستش از جا برخاست و از پنجرهٔ کنار تختش که بافاصله میله های محافظتی الکتریکی داشت به هوای خاکستری بیرون چشم دوخت .
هوایی بارانی درمیان درختان بلند قامت کوهستان و مِهی که در میان آنان همانند ابری بهاری در حرکتی آهسته بود .
نزدیک پنجره شد ، درحالی که مراقب بود دستش مانند دفعه قبل به میله ها نخورد ، برپنجه های پایش ایستاد و یه طور نامحسوسی کنجکاو به بیرون نگاه کرد .
در طبقات بالای ساختمان قرار داشت ، این را میتوانست در حالی که هیولاها و قربانی هارا از بالا به اندازه بند انگشت کوچکش میدید بفهمد .
صورت و قامت هیولاها را بدلیل شنل سیاهی که بر سر و تن داشتند نمیتوانست ببیند اما ، گاری در از جسد زن و مرد و کودک روایتگر همه چیز بود .
روز به گور انداختن قربانی های جان داده رسیده بود . این کار جزوی از روتین روز آن هیولاها بود ، هنگامی که تعداد اجساد به صد نفر میرسید آنها را به جایی ناشناس میبردند ؛ شاید بدلیل تعداد زیاد جسد ها ، آنها را به درون دره ها و دریاهای اطراف می انداختند تا خوراک حیوانات وحشی کوهستان شوند ، یا شاید آنها را آتش میزدند ، کسی از مقصد آن اجساد خبری نداشت .
صدای تق تق قدم زدن آشنایی از پشت درهای اتاقش می آمد .
سریعاً به سمت صدا چرخید . تق ،تق ،تق،تق و دیگر صدایی نمی آمد .
نفسش بند آمده بود ، با چشمانی ترسیده و بدنی آمرزیده به پایین در پوسیده و رنگ رفته که از آجر های شکسته زیر پایش حدوداً پنج سانت فاصله داشت چشم دوخت .
سایه ای که از ایستادن آن دو جفت کفش در مقابل اتاق دختر بوجود آمده بود ، اشک در چشمان دختر جمع کرد .
ذهنش بار دیگر به حرف در آمده بود : نه ، اون چرا اینجاست ، برو ، من نمیخوام ، نمیخوامش ، نمیخوامش ، نمیخوامش ، نمیخوامش .
دستان لرزانش را بر روی گوش هایش قرار داد ، به انگار با اینکار میتوانست صدای درونش را ساکت کند و نشنود . لرزشش خفیف تر شد ، طوری که دختر با ناتوانی بر روی زانوهایش افتاده بود . فکش را می فشرد و سرش را به طرفین تکان میداد .
صدای چرخیدن کلید درون قفل سکوت را شکست و در این حال اشک دختر از گونه های رنگ رفته اش سرخورد ، با برخورد قطره اشکی دختر با آجر ها ، در باز شد .
(بابت حذف پست قبلی متاسفم ولی راستش زیاد حسی توش نبود پس مجبور به تعویض شدم امیدوارم خوشتون بیاد) 😆