دخترک دیگر چیزی نفهمید.
انگار صداها از دور میآمدند. انگار کسی ناگهان تمام رنگهای دنیا را پاک کرده بود.
به پنجره خیره مانده بود، اما چیزی نمیدید.
فقط یک جمله در سرش تکرار میشد:
«مامان... بهشتی شده.»
نه، این نمیتوانست حقیقت داشته باشد
مادرها که نمیمیرند.
مادر خودش که نمیمیرد.
هنوز هزار حرف نگفته داشت. هنوز هزار بار دیگر باید او را در آغوش میگرفت. هنوز باید صدایش میزد.
اما حقیقت، بیرحمتر از آن بود که انکار شود.
وقتی به شهرستان رسیدند، اولین چیزی که دید، بنر بزرگ تسلیتی بود که مقابل خانه نصب شده بود.
همانجا فهمید که دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد.
آدمهای زیادی با لباسهای مشکی جلوی خانه ایستاده بودند. بعضی آرام گریه میکردند، بعضی زیر لب صلوات میفرستادند و بعضی فقط با نگاههایی پر از دلسوزی به او خیره میشدند.
دخترک میان آن همه آدم ایستاده بود و احساس میکرد گم شده است.
نه در کوچه، نه در شهر، بلکه در زندگی خودش
در آن لحظه، بخشی از کودکیاش برای همیشه تمام شد.
و شاید همان روز بود که زمان برای او متوقف شد؛ همان دختربچه ده سالهای که هنوز هم، سالها بعد، گوشهای از وجودش پشت آن بنر تسلیت و میان آن لباسهای مشکی جا مانده است.