ویرگول
ورودثبت نام
هانیل
هانیل
هانیل
هانیل
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

خلأ

<<مشکل این نبود که آدم کشتم، مشکل این بود که چیزی حس نکردم.>>
<<مشکل این نبود که آدم کشتم، مشکل این بود که چیزی حس نکردم.>>

هیچکس در محله از او هراسی نداشت.پسری ساکت و به ظاهر آرام بود. در مهمانیها گوشهای میایستاد، در کلاس کمتر حرف میزد و همیشه لبخندی کمرنگ روی صورتش داشت.

آدمها معمولاً سکوت را با آرامش اشتباه میگیرند، اما درون او چیزی کم بود. نه خشم را مانند دیگران حس میکرد و نه غم را. وقتی همکلاسیهایش گریه میکردند، فقط نگاهشان میکرد.وقتی کسی میخندید، او هم میخندید، چون میدانست باید بخندد.

زندگی برایش شبیه نمایشی بود که همه متن آن را حفظ بودند، جز خودش.

اتفاق آن شب از روی نفرت نبود؛ از روی کنجکاوی بود.

میخواست بداند پس از عبور از آن خط قرمز چه احساسی خواهد داشت. میخواست ببیند آیا بالاخره چیزی درونش بیدار میشود یا نه.

آن شب، برفِ سفید خیابانها را پوشانده بود، یخبندانی که مردم را وادار میکرد در خانه بمانند.

همهچیز در چند دقیقه تمام شد.

منتظر ماند، منتظر عذاب وجدان، منتظر وحشت، منتظر لرزش دستهایش...

اما هیچکدام نیامدند فقط سکوت بود، سکوتی سنگینتر از همیشه.

برای نخستین بار فهمید چیزی که از آن فرار میکرد، خالی بودن نبود.

مسئله این بود که حالا میدانست آن خلأ واقعی است.

صبح روز بعد، مردم درباره قتل شب گذشته حرف میزدند.

چهرههای نگران، صدای آژیرها و خبرهای پراکنده در شبکههای اجتماعی.

او میان آنها ایستاده بود و وانمود میکرد شوکه شده است.

اما پشت آن صورت بیحالت، حقیقتی آرام قدم میزد:

«بعضی هیولاها وقتی اولین قدم را برمیدارند، قدرتمند نمیشوند؛ فقط مطمئن میشوند که واقعاً هیولا هست

عذاب وجدان
۰
۰
هانیل
هانیل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید