نیمه من

من نگران خودم نیستم نگران آن نیمه ی خشک منطقی خودم نیستم که با سرسختی به راهش ادامه می دهد،من به او اعتماد دارم آدم قوی و خودساخته ای است هر قدر هم که زمین بخورد برخواهد خواست گرچه به تنهایی.من نگران آن نیمه ی عاشق پیشه ی شاعرمسلک خودم هستم!آی که چقدر شکننده و احساساتی ست!نگرانم مبادا روزی جا بماند پشت حصارهای بی تفاوتی یا تزویر...نکند دلش بشکند و بخواهد بمیرد؟؟آی که چقدر به رفتن فکر می کند...به رفتن و گم شدن و هرگز برنگشتن!!و تو نمی دانی هر روز چه جدالی ست در من میان این من منطقی و احساساتی.چگونه میخواهی حالم خوب باشد؟لبخند بزنم؟برقصم و ترانه بخوانم وقتی هر لحظه بیم مردن نیمی از من میرود؟؟ چطور با نیمه دیگرم ادامه دهم با نقص عضو؟؟در شهری که آدمها نه رویا می بینند نه با درختها حرف می زنند. در شهری که سالهاست آن نیمه ی معصوم و بیگناه آدمها مرده است .باور کن من حالم خوب نیست.الکی چای می نوشم و به فردا خوش بینم .