
قبل از شروع باید بگم این یک داستان بسیار طولانی است و اگه حوصله ندارید ، ولش کنید.
در سال 1523 در اطراف لیورپول ، دهکده ای وجود داشت که رهبر آنها ویکتور گرایمز نام داشت ، در سال هایی مردم اروپا در خرافات غرق بودند ، مردم این روستا دارای علم و دانش زیادی بودند .
ویکتور ، مراکزی برای دانش آموخته شدن بچه های 7 سال به بالا ساخته بود ، و بچه ها از همان بچگی در حال آموزش بودند ،نجوم ، دفاع از خود ، ریاضیات ، فلسفه ، تاریخ ، و الهیات .
ویکتور مردی قوی بود ، چشمان سیاه زاغی ، ابرو هایی پرپشت ، مو های بلند ، صورتی تراشیده ، بدنی تنومند ، روحیه ای خشن و مستحکم ، قد و قامتی بلند ، او همه ویژگی های یک مرد قوی را داشت ، او به ظاهر بسیار قوی و بدون ضعف بود ، اما او هم مانند تمامی انسان ها ضعف داشت .
ضعفش امیلی مادیسون بود ، او همسر ویکتور بود ، او زیبا ترین زن دهکده بود ، چشمانی آبی ، موهایی از جنس طلا ، صورتی گلگون ، کمری باریک ، چشمانی مانند آهو ، صورتی کشیده .
او بسیار مهربان بود ، و خوش اخلاق.
همه اهالی از ویکتور اطاعت میکردند ، او میتوانست به همه دستور دهد ، اما در برابر امیلی ، او پاهایش سست میشد ، غرق در زیبایی صورت او میشد ، از گل کمتر به او نمیگفت ، هیچوقت با او با خشم صحبت نمیکرد ، حتی ذره ای صدایش را بلند نمیکرد ، آن دو بیشتر از هرچیزی عاشق همدیگر بودند .
مانند فرهاد و شیرین ، لیلی و مجنون ، مولانا و شمس ، جک و رز . شاید حتی از آنها هم بیشتر عاشق همدیگر بودند.
آن روز ها بهترین روز های دهکده و البته ویکتور و امیلی بود . فصل تابستان بود ، و دهکده در سرسبز ترین حالت خود بود ، رودخانه ای زلال از وسط دهکده رد میشد ، بوته های توت ، شاهتوت ، دهکده را احاطه کرده بودند، دهکده در دشتی بود که آن دشت در بین جنگلی بود که انها رو از همه چیز مخفی میکرد .
این مخفی بودن بهترین مزیت این دهکده بود ، زیرا آموزه هایی که در این دهکده به افراد داده میشد ،با آموزه های کلیسا مخالف بود، در آن زمان مخالفت با کلیسا برابر با مرگ بود ، برای همین ویکتور دهکده را در جایی ساخت که کسی نتواند آن را پیدا کند .
او سال ها قبل با تعدادی از مرتد هایی که زندانی کلیسا بودن ، فرار میکنند و با هم دهکده را میسازند ، ویکتور و امیلی در زندان آشنا شده بودند.
برای همین از آن لحظه به بعد آنها تحت تعقیب بودند ، اما 15 سال از ماجرا میگذشت و کلیسا بیخیال آن ها شده بود .
در طول آن 15 سال ، دهکده فقط 5 نفر جدید را که به آن دشت آمده بودند را پذیرفت. خیلی کم پیش میآمد کسی از آنجا گذر کند ، چون که آن جنگل به عنوان جایی خطرناک شناخته شده بود ، بخاطر حیوانات وحشی و دره های عمیق که داشت .
در کلیسایی در شهر لیورپول ، کشیشی زندگی میکرد به اسم گابریل ، او کسی بود که روی افراد مرتد بسیار حساس بود , و او 15 سال بود که دنبال ویکتور و افرادش بود .
روزی گابریل به فردی میخورد که در داشت آموزه های کلیسا را زیر سوال میبرد ، گابریل خشمگین شد و در همانجا اورا به قتل رساند . وقتی به خود آمد فهمید چه کاری کرده، چند نفری که شاهد این قتل بودن آنرا به کشیش اعظم گزارش دادند ، و حالا گابریل تحت تعقیب بود .
او فرار کرد به همان جنگل ها، از جنگ به سختی عبور کرد ، در راه با چند گرگ درگیر شد و بخاطر همین پایش زخمی شد ، وقتی از جنگل رد شد دهکده ای را دید ، به سمت آنجا رفت ، ولی قبل از اینکه برسد از شدت خونریزی بیهوش شد ،
اهالی دهکده اورا دیدند و اورا به درمانگاه بردند ، چند روزی او بیهوش بود ، ولی بالاخره به هوش آمد .
وقتی که حالش به اندازه کافی خوب شد ، برای رفتن آماده شد ، وقتی داشت از دهکده خارج میشد ، نگاهی به خانه بزرگ رییس دهکده انداخت ، و صاحب خانه را دید ، او شوکه شده بود . کسی که 15 سال دنبالش بود را پیدا کرده بود .
ویکتور کشیش را نمیشناخت ، وگرنه میدانست که خطری اورا تهدید میکند .
کشیش تصمیم میگیرد برگردد به شهر و با کشیش اعظم معامله ای کند ، او دهکده را لو میدهد و در عوض باید آزاد باشد .
کشیش اعظم ابتدا متقاعد نشده اما وقتی شنید تمامی اهالی جز مرتدین بودند. تصمیم گرفت معامله رو قبول کند .
دستور داد ارتش بزرگ را به حرکت در آوردند.
اول گروهی فرستاد تا راهی در جنگل بسازند تا منجنیق های بتوانند عبور کنند ، و گروهی دیگر را فرستاد تا جنگل را از حیوانات خطرناک پاکسازی کنند .
آفتاب طلوع کرده بود ، ویکتور بیدار شد ، بوسه ای بر پیشانی همسرش زد و برای کار های روزمره دهکده آماده میشد . ناگهان صدای خیلی مهیب و بلندی آمد ، چیزی مانند انفجار ، همه جا میلرزید ، که صدای « به ما حمله شده » را شنید ، بلافاصله شمشیر و تیرکمانش رو برداشت و برای نبرد به بیرون رفت .
او حتی فرصت زره پوشیدن را نداشت .
او قبلاً شوالیه ای ماهر بود ، و مهارتش در جنگیدن بی نظیر بود ، امیلی که در تیراندازی فوق العاده بود با او باهم به نبرد رفتند .
وقتی ارتش بزرگ دشمن را دید کمی ترسید ، اما وقتی کنار امیلی بود ، حاضر بود با هرچیزی مقابله کند .
او و امیلی توانستند کلی از افراد دشمن رو از بین ببرند ،
فرمانده کلیسا که متوجه آن دو شده بود ، مخفیانه از کناره های دهکده عبور کرد ، و بدون آنکه دیده شود به پشت ویکتور و امیلی رسید .
با تیرکمانش تیری به سمت امیلی پرتاب کرد ، تیر به شانه امیلی برخورد کرد ، ویکتور که متوجه شد به سمت او رفت تا از او دفاع کند ، اما همین باعث شد تیری به سینه اش برخورد کند ، اما با این حال سعی کرد از امیلی دفاع کند ، اما یکی از سرباز های دشمن با شمشیرش اورا زخمی کرد ، و روی زمین افتاد ، و بیهوش شده بود .
آنها امیلی رو دستگیر کردند، و چون که به ظاهر ویکتور مرده بود اورا به حال خود ول کردند ، و تمامی اهالی دهکده را قتل عام کردند .
یک روز بعد وقتی ویکتور بلاخره بیدار میشود ، اولش گیج بود ، وقتی به خود آمد دید که دهکده به طور کامل تخریب شده و تمامی افراد هم قتل عام شده اند.
همانجا اشک از چشمانش جاری شد ، ساعت ها گریه کرد ،
او خیال میکرد امیلی هم کشته شده باشد. پس از کلی گریه کردن ، میخواست بلند شود و جسد امیلی را پیدا کند و برای ادای احترام آن را دفن کند ، اما تیر که به سینه اش خورده بود آنقدر درد داشته که توانایی تکان خوردن را نداشت ، ولی بخاطر عشقی که به امیلی داشت هم میخواست بلند شود .
وقتی بلند شد متوجه زخمی عمیق در پایش شد ، همان زخمی که باعث بیهوشی او شد .
لنگان لنگان و با سختی تمام ،کل دهکده را زیر و روز کرد ولی جسد امیلی را پیدا نکرد ، کمی امید در دلش زنده شد ،
اما او نمیدانست چه کسانی حمله کردند و امیلی را با خود برده بودند ، و توانایی اش را هم نداشت که به دنبال او بگردد .
او تصمیم گرفت به طرف شمال برود ، و به سختی از جنگل رد شد , شانس با او یار بود و جنگل آرام بود .
او به پیاده روی ادامه داد ، چند روز و چند شب بی وقفه ، بدون آب و غذا , بلاخره چشمه ای پیدا کرد ، کمی آب نوشید ،و نگاهش به درخت سیبی افتاد که چندتای سیب داشت ، آنها را چید و کمی خورد ، به راهش ادامه داد ، باز هم چندین روز پشت سرم هم ادامه داد ، تا اینکه از حال رفت و وسط جاده ای افتاد .
کاروانی از آنجا رد میشد که مربوط به یک قبیله شمالی بود که برای تجارت به لیورپول آمده بودند ، در راه برگشت ویکتور را دیدند که افتاده روی زمین ،
رییس کاروان تصمیم گرفت آن را با خود ببرند ، او از جنگ بین دهکده و کلیسا خبر دار بود و با توجه به زخمی بودن ویکتور حدس میزد او هم جز اهالی دهکده باشد .
پس میخواست اورا درمان کند و به کلیسا بفروشد.
برای همین اورا با خود به قبیله خودشان در شمال بردند .
ویکتور حدود یک ماه بیهوش بود ، زخمش عفونت کرده بود ، اما شانس با او یار بود .
وقتی بهوش آمد نمیدانست کجاست ، فقط متوجه شده بود که او را با دستبند بسته اند و زندانی کردند، او دختری را دید که آنجا نشسته بود ، دختری که اورا نجات داده بود ، با مراقبت های شبانه روزی اش باعث نجات او شد .
ویکتور که با او کمی صحبت کرده بود فهمیده بود جریان از که قرار است ، و این را هم فهمید که قرار است به کلیسا فروخته شود .
وقتی که رییس کاروان اورا دید که بهوش آمده , تصمیم گرفت به رییس قبیله نقشه اش را ارائه کن.
رییس قبیله که برایش مهم نبود به رییس کاروان گفت که هر کاری دلش میخواهد انجام دهد.
بلاخره روز موعود فرا رسید و وقت آن رسیده بود که ویکتور را انتقال دهند به لیورپول. ویکتور از دختر تشکر کرد ، و دختر هم کمی غذا برای ادامه راه او تهیه کرده بود .
کاروان به راه افتاد . وقتی در آستانه خروج از قبیله بود ، رییس قبیله که نامش آیزاک پیترسون بود از پنجره اتاقش داشت به بیرون نگاه میکرد چشمش به زندانی اش یعنی ویکتور افتاد ، چهره اش را کامل ندید اما او بسیار آشنا می آمد.
دوان دوان به دنبال کاروان راه افتاد و دستور توقف داد .
وقتی آیزاک و ویکتور همدیگر را دیدند ، هر دو در بُهت فرو رفتند ، آنها هم درگیر را میشناختند . آنها در دوران بچگی بهترین دوستان هم دیگر بودند ، که آیزاک با پدرش از شهر رفتند و آنها دیگر همدیگر را ندیده بودند تا آن لحظه.
بلافاصله در دستان ویکتور را از زنجیر ، باز کرد و هیمدیگر را چند دقیقه بغل کردند و اشک ریختند . « برادر فکر نمیکردم دیگر بتوانیم همدیگر را ببینیم » «ای نامرد تو بدون اطلاع با پدرت مرا ترک کردی ،ولی خوشحالم که میبینمت» آیزاک دستور برگشت کاروان را داد و ویکتور را به کاخ خود دعوت کرد ، آنها باهم شرابی زلال نوشیدند و از خاطرات قدیمی برای هم تعریف میکردند تا اینکه آیزاک پرسید« ویکتور که بلایی بر سرت آمده است ؟ چرا این اتفاق برایت افتاده »
ویکتور ماجرای دهکده و کسانی که به او حمله کردند و امیلی را با خود بردند را توضیح داد ، و اینکه چرا در جاده به سمت شمال راه افتاد. «من تورا به لیورپول نمیفرستم ، تو میتوانی تا ابد اینجا ساکن بمانی، »« سپاسگزارم اما نمیتوانم » «چه کمکی میتونم بهت کنم ، هرچیزی قبول برادر جان » « آه ممنونم من باید بفهمم امیلی کجاست و او را نجات دهم » « وقتی ارتش کلیسا به لیورپول برگشت ، افراد من در آنجا بودند برای تجارت ، گفتند زنی را دیدند که باز زنجیر دستگیرش کردند ، کلیسا گفته بود او فردی مرتد و خطرناک است . اما نمیتوانی اورا نجات دهی ، از بازداشتگاه او به شدت محافظت میشه و نمیتونی نجاتش دهی ، من هم نمیتوانم افرادم را در اختیارت قرار دهم چون بقای قبیله من به رابطه با کلیسا لیورپول بستگی دارد . »
ویکتور که بسیار نامید شده بود گفت « نمیدانم باید چه کاری برای فراری دادنش انجام بدهم اما هرکاری میکنم »
آیزاک گفت « کاری نمیتوانی انجام بدی ، من پیشنهاد میکنم اورا فراموش کنی »
ویکتور که از این حرفا بسیار خشمگین شده بود کاخ را ترک کرد.
او وقتی در حال استراحت و جمع کردن وسایل سفر خود بود ، دخترک را دید که دارد به او نگاه میکند .
دخترک نزدیک شد و به او گفت« من هم با شما می آیم ، من شنیدم شما و ارباب چه صحبتی میکردید ، من تاحالا هدف خاصی در زندگی نداشتم، و هرگز کار مهمی انجام ندادم ، لطفا اجازه دهید من هم همراه شما بیایم »
ویکتور نگاهی به او انداخت « حدس میزنم تو پانزده سال بیشتر نداشته باشی ، چرا باید تورا با خود ببرم، نمیتوانم جان تورا به خطر بیاندازم ،»
دخترک بار دیگر التماس کرد ، ویکتور که دلش به حال او میسوخت قبول کرد ، ولی به شرط آنکه هر کاری بگوید باید دخترک انجام دهد و سرپیچی نکند.
صبح روز بعد قبل از طلوع خورشید آنها به سمت لیورپول راه افتادند ، در راه اتفاق خاصی نیفتاد ، در کل راه فقط دخترک صحبت میکرد و ویکتور اصلا حرف نمیزد ، حتی نپرسید نامش چیست ، اما بالاخره قبل از رسیدن به شهر ، نامش را پرسید « هی دختر کوچولو ، نام شما چیست ؟» «من الیزابت کراکستون هستم ،میتوانی الی صدایم کنی »
آنها با صورت های پوشیده و کلاه هایی بزرگی وارد شهر شدند ، و به رستورانی رفتند و کمی غذای داغ خوردند ، « این غذا واقعا عالی است ، خیلی وقت بود چنین چیزی نخورده بودم » « مگر در قبیله غذا های تان چجوری است ؟»« معمولاً غذای خشک داریم زیرا نگهداری از آنها ساده است و میشود طولانی مدت نگه داشت »
هنگامی که غذا خوردند ویکتور ، الیزابت رو به مسافر خانه ای فرستاد و به او گفت « باید مخفیانه به بازداشتگاه بروم و ممکن است با سرباز ها درگیر شوم ،اگر برنگشتم به قبیله برگرد »
الیزابت کمی مخالفت کرد ولی چون قول داده بود به حرف ویکتور گوش کند ، پذیرفت.
وقتی ویکتور به نزدیکی بازداشتگاه رسید ، متوجه شد از آنجا محافظت نمیشود و تعداد نیرو های کمی آنجا نگهبانی میدهند.
وقتی مخفیانه وارد بازداشتگاه شد ، تمام سلول هارا جستجو کرد ولی اثری از الیزابت نبود .
یکی از نگاهبانان که در حال رد شدن بود را میبیند و با شمشیر به پشت سر او میرود . « بهم بگو اون دختر روی که دستگیر شد بود از جنگ با دهکده مخفی کجا بردن » « من من من نمیدونم ، قرار شد برای زندانی شدن از اینجا بیرونش کنند و به جای دیگری فرستاده شود ، اما جزییات را فقط مقامات میدانند »
ویکتور ترتیب نگهبان را داد و تصمیم به برگشتن به مسافر خانه را داشت . وقتی در حال فرار بود پنج نفر از نگهبانان اورا دیدند و اورا محاصره کردند ، ویکتور به دلیلی توانایی بالایش در مبازره توانست چهار نفر را از بین ببرد وقتی داشت نفر چهار را میکشت ، نفر پنج شمشیر خود را بالا برد تا ویکتور رو بکشد ، اما ناگهان تیری به قلب او فرو رفت ، و از پشت سرش الیزابت ظاهر شد .
ویکتور بسیار تعجب کرده بود از توانایی تیراندازی اش ، و از این که چطور آمده.« من به تو گفتم که نباید مسافر خانه را ترک کنی» « اینطوری تشکر میکنید وقتی جانت را نجات دادم ؟»
آن دو از آنجا رفتند ، همه جا را گشتند, از همه کس سوال پرسیدند ، اما کسی نمیدانست امیلی کجاست .
ویکتور نامید نشد ، اون به همراه الیزابت ، شروع کرد تمام شهر های انگلستان را جستجو کردن . 5 سال تمام را جستجو کرد ، هیچ جا اثری از امیلی نبود ، بعد از پنج سال دوباره به لیورپول برگشت ، صورتش به کل تغییر کرده بود ، صورتش پر از ریش شده بود ، غم دوری از امیلی ، صورتش را پیر کرده بود و موهایش را سفید ، در این مدت رابطه او با الیزابت بسیار بهتر شده بود ، ویکتور الیزابت را مانند دخترش میدانست ، الیزابت که حال بزرگ شده بود ، برای خودش بانویی شده بود ، او بسیار زیبا بود ، ویکتور میگفت وقتی اورا میدید یاد جوانی های امیلی می افتاد.
وقتی وارد لیورپول شد کسی آنها را نمیشناخت و نیاز نبود صورت هایشان را بپوشانند . ویکتور نامید شده بود ، تمام انگلستان را جستجو کرده بود. میخواست در لیورپول بماند .
الیزابت لیورپول را دوست داشت ، برای همین ویکتور تصمیم گرفت خانه ای اجاره کند و در آنجا بمانند .
وقتی دوماه از ساکن شدن آنها در لیورپول گذشت ، الیزابت با مردی آشنا شد ، نامش جوزف بود ، و فرزند شهردار بود ، او در مورد رابطه اش با جوزف چیزی به ویکتور نگفت.
ویکتور در این مدت اکثر روزش را در میخانه میگذراند و اکثرا در مورد موضوعات مختلف با مرد های هم سن خودش صحبت میکرد ، او معتاد به آبجو شده بود ، غم از دست دادن امیلی اورا از بین برده بود . شاید اگر همان موقع تیر در قلبش فرو میرفت درد کمتری برایش میآورد .
رابطه الیزابت و جوزف بسیار قوی شده بود ، اما همچنان به ویکتور چیزی نمیگفت.
او عاشق جوزف نبود ، او وانمود به عاشق بودن او میکرد تا بتواند با یافتن اطلاعات در مورد امیلی بتواند لطف ویکتور را جبران کند. اما شهردار و مقامات شهر از رابطه جوزف و الیزابت با خیر بودند.
بعد از گذشت یکسال که الیزابت مورد اعتماد مقامات برا گرفت ، او میتوانست هر موقع میخواهد به آنجا برود .
روزی شهردار برای تجارت یه یکی از شهر های اطراف رفته بود . الیزابت از فرصت استفاده کرد و توانست وارد دفتر شهردار شود ، دنبال پروندههای قدیمی گشت و پرونده ای با نام الیزابت پیدا کرد ، پرونده را باز کرد ، اما چیزی به جز سه کلمه در آن وجود نداشت . « ونیز ، کلیسا جامع»
پرونده را سر جایش گذاشت ، او نمیدانست ونیز کجاست ، برای همین به پیش ویکتور رفت ، از او در مورد آن کلمات پرسید « ویکتور، تو میدانی ونیز کجاست ؟» « اوه آری ، برای چه کاری میخواهی بدانی، به هر حال ونیز در ایتالیا است » و کمی پوزخند زد که چرا میخواهد بداند ونیز کجاست. اما حرف بعدی الیزابت اورا شوکه کرد « امیلی در ونیز زندانی شده » برای چند دقیقه ساکت بود ، شوکه شده بود اما بعد چند دقیقه الیزابت تمام اتفاقات را در مورد جوزف و دزدیدن مدارک گفت .
ویکتور بلافاصله وسایلش را جمع کرد و آماده سفر شد ،
الیزابت دیگر نمیخواست در حال سفر باشد ، پس به او گفت که نمی آید ، ویکتور هم مخالفتی نکرد . اما الیزابت میدانست که ویکتور نباید تنهایی به ایتالیا برود .
ویکتور صبح روز بعد به لنگرگاه رفت ، و از شانس خوبی که داشت ، کشتی کوچکی میخواست بعد از ظهر به هلند برود .
قبل از حرکت کشتی ، الیزابت هم به او رسید و تصمیم گرفت با او به قلب اروپا برود .
الیزابت در مورد عذاب وجدانش به ویکتور گفت « به جوزف چندین حرف بد زدم و رابطه ام را با او قطع کردم تا دنبال من نگردد و الان عذاب وجدان دارم » « نباید برای اینکه همراه من بیایی اینکار را انجام میدادی، ولی الان که انجامش داده ای دیگر بهش فکر نکن »
دو روز بعد کشتی در ساحل هلند لنگر انداخت.
آنها به مسافر خانه ای رفتند و کمی استراحت کردند و سپس کمی غذا سفارش دادند تا با خود ببرند .
هنگامی که در هلند بودند ، از مردم در مورد ونیز سوال میپرسیدند . چیز های زیادی نتوانستند بفهمند ،ولی نقشه ای برای رفتن به ایتالیا پیدا کردند .
یک ماه در راه بودند تا بلاخره به مرز ایتالیا رسیدند . در مرز ، ایستگاه بازرسی وجود داشت ، و چیزی که باعث ترس ویکتور شد ، این بود که رییس ایست بازرسی یکی از فرماندهانی بود که در حمله دهکده نقش داشت .
آنها نقشه ای کشیدند ، الیزابت حواس فرمانده را پرت میکرد تا ویکتور عبور کند و سپس خودش عبور کند ، نقشه با موفقیت انجام یافت اما وقتی کن آنها کمی دور شدند فرمانده آنها را دید و متوجه شد آن مرد را هنگام عبور ندیده بود ، وقتی که فرمانده به آنها رسید ، وقتی چهره ویکتور را دید ، شمشیرش را در آورد ، ویکتور هم همینطور ، آنها با هم جنگیدند ، فرمانده بسیار غافلگیر شد که ویکتور زنده است .
نبرد آنها کاملا برابر بود ، اما پای ویکتور لیز میخورد و فرمانده دست ویکتور را زخمی میکند ، وقتی که میخواست کار ویکتور را تمام کند ، نتوانست چون که الیزابت خنجرش رو در شکم او فرو کرد .
ویکتور و الیزابت جایی پناه آوردند که از بقایای که قلعه بود که تخریب شده بود ، الیزابت به شهری رفت و کمی دارو توانست برای ویکتور فراهم کند ، وقتی به پناهگاه بر میگردد ، متوجه میشود ویکتور آنجا نیست .
دنیا بر سر او خراب شده بود ، بسیار میترسید.
توانست رد خون ویکتور رو پیدا کند و دنبالش برود ، خوشبختانه زیاد دور نشده بود ، اما خودش تنها نبود ، چهار سرباز اورا دستگیر کرده بودند ، ظاهراً فهمیده بودند که او فرمانده را کشته .
الیزابت آنها را تعقیب کرد و وقتی هنگام شب آنها برای استراحت ایستاده بودند ، با تیرکمانش به حساب آنها رسید و ویکتور را آزاد کرد ، اما حال ویکتور نامساعد بود ، زخمش عفونت کرده بود ، الیزابت از دارو ها استفاده کرد تا بتواند ویکتور را شفا دهد ، اما دارو ها فقط سرعت عفونت را کم کرده بودند و ویکتور باز هم در حال بدتر شدن شرایطش بود .
الیزابت برای کمک به شهر رفت ، همان شهری که از آن دارو تهیه کرده بود ، پیرمردی بود که دارو ها را به الیزابت فروخته بود . الیزابت به او التماس کرد و توانست اورا راضی کند تا به وضعیت ویکتور برسد .
پیرمرد با کمک پسرش توانستند ویکتور را به شهر بیاورند و به خانه اش ببرند.
عفونت ویکتور شدید بود ، پیرمرد به الیزابت گفت وضعیت ویکتور نامساعد است و احتمال زنده ماندش بسیار کم است.
الیزابت شب تا صبح را گریه میکرد . اما تصمیم گرفت برای ویکتور دعا بخواند .
هفت شبانه روز برای ویکتور دعا خواندن تا بلاخره جواب گرفتن . بلاخره ویکتور بهوش آمد ، پیرمرد به او گفت زنده ماندنش معجزه است ، چند روزی را استراحت کرد . تا قوی شود . یکی از این شب ها ویکتور خوابی دید که تا چند روز صحبت نمیکرد. او خواب موقعی را دید که به دهکده حمله شده بود ، و همه جای دهکده را خون فرا گرفته ، همه جا اجساد عزیزانش افتاده است ، وا دائما امیلی را میبیند که در حال جیغ کشیدن است .
باید این را بدانیم که بعد از حمله به دهکده ، ویکتور تا دو سال شرایط روحی بسیار بدی داشت ، و اگر الیزابت وجود نداشت او هرگز نمیتوانست از غم اتفاقی که برایش افتاده بود زنده بیرون آید .
رابطه بین ویکتور و الیزابت ، فراتر از پدر و دختر بود ، آنها بهم دیگر وابسته بودند . ویکتور از آن به بعد همیشه مواظب الیزابت بود و الیزابت هم همین طور .
چند روز بعد سربازان مرزبان به در خانه های افراد شهر می روند و دنبال مردی با ظاهری زخمی و بلند قامت و با ریش هایی بلند میگردند ، پیرمرد وقتی این خبر را میشنود به سربازان میگوید که او در خانه اوست و او نمیدانست که چنین فرد خطرناکی است .
اما الیزابت متوجه میشود و زودتر از آنکه سربازان برسند ویکتور را از شهر بیرون میبرد .
ویکتور هنوز حال مساعدی نداشت اما وقتی فهمید که شرایط خوب نیست و باید قوی باشد ، کنی به خودش آمد .
آنها به شهر میلان رسیدند . چندروزی را استراحت کردند تا ویکتور کاملا خوب شود . الیزابت هم در این بین به دنبال هر اطلاعاتی در مورد ونیز و کلیسا گشت . او اطلاعات زیادی در مورد ونیز پیدا کرد ، اما خبری از کلیسا جامع نبود .
وقتی در حال سوال پرسیدن بود ،مرد سالخورده ای که گوشه خیابان نشسته بود ، میفهمد که الیزابت دنبال کلیسا میگردد
او گفت « آهای دخترک ، من میدانم دنبال چه چیزی میگردی اما باید برای مقداری شراب تهیه کنی ، من دیگر توانایی خرید را ندارم » الیزابت به میکده ای در آن اطراف رفت و یک بطری شراب پنج ساله برای آن مرد خرید .
، «بفرمایید ، اینم از شرابتون , حالا بهم بگید در مورد کلیسا جامع چی میدانید. »
مرد چند دقیقه ای ساکت ماند و فقط شرابش را مینوشید ، اما وقتی که شراب را نوشید به صحبت آمد « در خود شهر ونیز کلیسا جامع نیست. آنجا نباید به دنبالش بگردید ، کسی نمیداند کجاست اما افسانه ای وجود دارد که در آن میگویند کلیسایی وجود دارد که در آن زندانی های مرتد را نگه میدارند ، مکانش را کسی نمیداند ، اما باید دنبال ساختمان متروکه ای که در بالا آن صلیبی برعکس وجود دارد بگردید . کسی نمیداند ساختمان واقعی است یا نه و اما اگر پیداش کنی جواب سوالات را پیدا میکنید»
آن مرد زبان انگلیسی اش خوب نبود ، و الیزابت نمیفهمید چه میگوید ، برای همین متن آن را روی برگه ای نوشت و برای ویکتور برد . ویکتور به زبان ایتالیایی مسلط بود و فهمید او چه میگوید.
صبح روز بعد به حرکت افتادند ، دو روز بعد به ونیز رسیدند و اتاقی در مسافر خانه اجاره کردند ، و از مردم شهر در کرد ساختمان یا کلبه ای با صلیب برعکس سوال پرسیدند ، کسی چیزی نمیدانست ، به غیر از زنی میانسال ، او میگفت پدربزرگش در مورد آن کلبه داستان های تعریف میکرد ، میگفت در غرب 10 ساختمان مشابه آن وجود دارد , اما فقط یکی از آنها ساختمان اصلی است .
پس آنها به غرب رفتند ، در همان ابتدای کار کلبه ای یافتند ، تقریبا همان مشخصات را داشت اما صلیبش برعکس نبود ،
نصف روز را درحال جستجو بودند و فقط دو ساختمان دیگر که مشابه ساختمان اول بودند را پیدا کردند . شب را در طبیعت ماندند . و صبح دوباره همین روند را در پیش گرفتند ، پنج روز متوالی را صرف جستجو کردند ، و 6 ساختمان دیگر به همان شکل های قبلی پیدا کردند . دیگر نامید شده بودند ، آنها در مجموع 9 ساختمان را پیدا کردند ، و فقط یکی دیگر مانده بود ، اما آن را پیدا نمیکردند.
الیزابت باهوش بود و در مورد الگو های چیزهایی رو میدانست. او داشت به نقشه نگاه میکرد و نقاطی که ساختمان هارا پیدا کردند , او متوجه الگویی در آن ها شد.
یک الگو مربوط به یونان باستان ، الگو یک شکلی بود که به مکانی داشت اشاره میکرد .
آنها به آن مکان رفتند ، اما چیزی آنجا نبود ، هردو بسیار نامید شدند ، ویکتور بسیار ناراحت شد ، اون نمیتوانست کاری برا پیدا کردن امیلی انجام دهد . از شدت ناراحت روی زمین افتاد ، و معما حل شد ، وقتی او روی زمین افتاد ، صدای عجیب از زمین آمد ، صدای شکسته شدن بود ، وقتی متوجه شدند ، زمین را کمی حفر کردند و به جعبه ای چوبی برخوردند ، جعبه را باز کردند ، و یک نقشه پیدا کردند .
طبق نقشه باید به به شمال و سپس به غرب میرفتند ، یعنی دقیقا در کوهستان.
راه آنجا بسیار صعبالعبور بود و چند روز طول کشید تا به کوهستان رسیدند ، نگاهی به مناطق اطراف کردند ، و متوجه دره ای شدند که بسیار عمیق و پهن است . وقتی به طرف آنجا رفتند ، کم کم برج های کلیسا را مشاهده میکردند .
بلاخره امید در دل ویکتور زنده شد ، وقتی نزدیک تر شد فهمید که نفوذ به کلیسا بسیار سخت است و دشوار ، زیرا دور تا دور آن سرباز وجود داشت .
وقتی به نقشه نگاه کرد متوجه شد در آن راه مخفی وجود دارد که بدون دیده شده میتوان وارد کلیسا شد . طبق نقشه باید در سمت شرق کلیسا دنبال بزرگترین درخت آنجا بگردند ، پیدا کردن آن راحت بود ، و سپس راه را پیدا کردند ، یک دریچه مخفی وجود داشت ، که وارد غار میشد . چند مشعل هم در آنجا حفر شده بود که با پیدا کردن آنها توانستند با غار راه پیدا کنند .
وقتی وارد غار شدند ، چیز عجیبی را دیدند ، نقاشی هایی از افراد مختلف ، در کل راه به آن نقاشی های نگاه میکردند ، نقاشی ها جوری بودند مانند یک رمز . و یکی از این نقاشی ها ، چهره امیلی بود ، دوباره حس و حال قدیمی ویکتور برگشت ، حس عشق ، حس محبت ، یاد چشمانش ، موهایش ،دست های ظریفش ، صدایش ، و تمام چیز هایی که در مورد امیلی وجود داشت .
الیزابت نیز متوجه رمز آنها شد , روی هر نقاشی عددی نوشته شده بود ، و اگر آن عدد هارا با شماره هر حرف انگلیسی معادل کنیم ، جمله ای بدست میآید. « زندانیان»
در این نقاشی های افراد زیادی برای ویکتور آشنا بودند ، تمامی مرتد هایی که هیچ اثری از آنها نبود در اینجا بودند .
بلاخره به انتهای غار رسیدند ،و دریچه ای وجود داشت ، دریچه مستقیم به سالن سلول ها وصل میشه .
نگهبان ها از وجود این راه مخفی بی اطلاع بودند ، چون این راه برای فرار کردم مقامات کلیسا ساخته شده بود.
وارد سالن سلول ها شدند . آنجا بسیار اعظیم و بزرگ بود ، وقتی به کسانی که در آنجا زندانی بودند نگاه میکردند بسیار عجیب بودند . کسانی که امیدی در چهره نداشتند و فقط نگاه ریزی میکردند .
سالن سلول ها ، در زیر زمین کلیسا بود ، و فقط روزی یکبار نگهبانان برای غذا دادن به زندانیان به آنجا میآمدند.
آنها به تمام سلول ها نگاه کردند و بلاخره ، ویکتور به امیلی رسید ، وقتی بهم دیگر نگاه کردند اشک از چشمانشان سرازیر شد ، امیلی بلند شد و دستانش را در دستان ویکتور گذاشت و اما قبل از گفتن هر حرف عاشقانه ای به ویکتور گفت نگاهبان ها به زودی میآیند باید قایم شوید .
آن ها قایم شدند و منتظر فرصت مناسب شدند ، و توانستند تمام نگهبان ها را بکشند. و کلید های سلول هارا گیر آوردند و امیلی را آزاد کردند .
چندین دقیقه فقط همدیگر را بغل کردند ، و بعد چند دقیقه شروع به صحبت کردند « امیلی پنج سال است به دنبال او میگردم ، و بلاخره به آرزو رسیدم ، دوستت دارم تا ابد » «فقط خدا میداند چقدر آرزو داشتم تو زنده باشی و دوباره دیدار کنیم یکدیگر را ، عاشقتم ویکتور ، » و البته بوسه ای بر لب های یار.
چشمان امیلی که پر از اشک بود ، به الیزابت افتاد ، ویکتور داستان الیزابت را تعریف کرد ، و اینکه بعد از اینکه از آنجا بروند الیزابت را باید مثل دخترش دوست داشته باشد .« امیلی جان باید از این جا فرار کنیم از همان راه مخفی که آمدیم برمیگردیم»« عزیزم ویکتور ، باید کسانی که اینجا هستند را آزاد کنیم ، کسانی که اینجا زندانی اند بعضی هایشان چندین دهه اینجا زندانی اند » « هرچیزی که تو بگویی ، عشق زندگی ام »
آنها از راه مخفی بیرون رفتند ، همگی گوش به فرمان ویکتور بودند وقتی قرار کردند ویکتور گفت « حال باید چه کاری انجام دهیم ، آنها همه جا به دنبال ما می آیند » «باید به پاپ بزرگ اطلاع دهیم چه اتفاقی برایمان افتاده است » « اما شاید او هم در این داستان نقش داشته باشد » « نه ، او سالهاست دنبال افرادی هستند که باعث ناپدید شدن مرتد ها هستند »
پاپ بزرگ در آلمان زندگی میکرد ، در او در کلیسا کلن بود ، تا آلمان رفتن بزرگترین چالش برای آنها بود ، معلوم نیست آنها زنده برسند یا مرده به مقصد .
آنها بدون اینکه جایی استراحت کنند به سمت آلمان راه افتادند . باید از بین کوهستان ها از مرز عبور کنند تا دیده نشوند ، که این کار چالش های زیادی را دربردارد.
سه ماه در مسیر بودند ، فقط تنها غذایشان میوه های بود که در مسیرشان از درختان میچیدند .
دو نفر از افرادشان در اثر حمله خرس ها کشته شدند ، و تعداد افراد به 18 نفر کاهش یافت ، بعضی از آنها در نقاشی ها نبودند و کسی نمیدانست آنها چندسال در زندان زندانی هستند .
پس از سه ماه طاقت فرسا ، بالاخره به آلمان رسیدند . مستقیماً به سمت کلیسا رفتند و درخواست ملاقات با پاپ بزرگ را داشتند ، و بلاخره با پاپ ملاقات کردند، تمام اتفاقاتی که افتاده بود را برای پاپ تعریف کردند .
پاپ بسیار خشمگین شد اژ افرادی که باعث این اتفاق شدند و دستور داد نیرو هایی برای دستگیری این افراد فرستاده شوند ، اما متوجه شدند کلیسا محاصره شده ، افراد کلیسا با برون رفتند تا مبارزه کننده ، امام تمامی آنها کشته شدند ، دشمن به کلیسا نفوذ کرد ، و آن 18 نفر و پاپ را محاصره کردند .
پاپ دستور داد آنها از آنجا بروند ولی دشمن به پاپ گوش نیمداد و میخواستند تا پاپ اعظم جدید را معرفی کنند .
ارتش آلمان از این اتفاق با خبر شده بود و خود را به کلیسا رساندند ، وقتی آنها رسیدند ، درگیری شروع شده بود ، فقط پاپ و الیزابت و ویکتور و امیلی زنده مانند اند ، قبل از اینکه آنها هم کشته شوند ارتش ، وارد شد و تمام دشمنان را به هلاکت رساند .
همانطور که معلوم بود فساد در جامعه به بالاترین حد خود رسیده بود در حدی که افرادی علیه پاپ بزرگ حمله کردند ، پاپ دستور داد تمام آن افراد فاسد دستگیر شوند ، و به امیلی و ویکتور و الیزابت ، خانه ای زیبا در شهر برلین هدیه داده شد تا باقی عمرشان را در آنجا زندگی کنند.
امیلی و ویکتور 10 سال دیگر در کنار هم زندگی کردند و در آخر به طرز مشکوکی به قتل رسیدند.
از امیلی و ویکتور یک فرزند دختر حاصل شد به اسم شارلوت . هنگامی که پدر و مادرش فوت شدند او 6 سال سن داشت.
الیزابت هم با مردی یونانی ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر شد و باقی عمرش را تصمیم گرفت در ایرلند شمالی بماند.
نتیجه : همیشه در بزرگترین جامعه ها هم افرادی هستند که از دین برای اهداف خودشان استفاده میکنند ، و افراد بی گناه قربانی آنها میشوند.
THE END?