ویرگول
ورودثبت نام
چکاد
چکادPsycho writer _ هی ، بهتره پست هامو نگاه کنی وگرنه میکشمت
چکاد
چکاد
خواندن ۶ دقیقه·۱۱ روز پیش

ارباب کوهستان

قبل از شروع بگم که این داستان ادامه دختر کوهستان هست . منتظر نقد و تحلیل ها هستم :)

تپانچه در دستان مرد بود
دختر را تهدید کرد ، آذر چه کار میکند ؟
+ اگر از دستورات پیروی نکنید ، خواهرت را خواهم کشت
دختر یکه خورد .
-باشد ،خواهم آمد.آذر نگران نباش
مرد تپانچه را بر روی سر آذر قرار داد .
دختر نمی‌توانست فرار کند.
صدای حرکت سنگ ریزه می‌آید . صدای چیست ؟ از کجاست؟
+ چه کسی آنجاست ، بهتر است خودت را نشان دهی.
صدا ها نزدیک تر شدند . چه کسی آنجا بود ؟
ترس بر اطمینان غلبه کرد . مرد سردرگم شده بود .
جدی چه کسی در تعقیب آنها بود ؟
ناگهان فردی به مرد هجوم آورد، تپانچه را از دستان مرد گرفت و آنرا روی شقیقه اش گذاشت .
مرد روی زمین ، می‌خواست التماس بخشش کند ، اما فرصتی به او داده نشد ، صدای مهیب کشیده شدن ماشه .
دختر آذر را در آغوش کشید ، از آن مرد می ترسید. او که بود ؟ پشت آن نقاب چه کسی بود ؟
. چکاد
چکاد ، قد بلند فریبنده ، بزرگترین مالک کوهستان. پسر کوهستان و تنومند ترین مرد مازندران . سرد و بی روح .
ترحمی در تار و پودش نبود .
ـ پدر ؟!
چکاد آن دو را در آغوش کشید .
+ پروردگارا سپاس ، دخترانم در سلامت هستند .
چند لحظه ای هق هق کنان در آغوش یکدیگر بودند .
ـ پدر جان، خدا میداند چقدر هراسان بودم ؟چگونه به حقه بهرام پی بردید؟
+ از همان ابتدا میدانستم . هنگامی که فرار کردید .. قانع شدم.
ـ می‌دانستم ، می‌دانستم شما فریب آن پس فطرت را نمی‌خورید حال چه ؟ کجا خواهیم رفت؟
+ کوهستان.
راوی : باید اعتراف کنم آن لحظه بسیار احساسی بود »
دختر و آذر دست در دستان چکاد به کوهستان پناه آوردند.
بهرام متوجه لو رفتن حیله اش شده بود .
برداشت تپانچه اش را .
به سوی کوهستان حرکت کرد .
آسمان گریست . غرش آسمان باعث آتش سوزی شد .
جنگل تاریک و ساکت بود .
زوزه گرگ ها ،خش خش برگ ها، سوت خوفناک باد در بین شاخه ها .
تنها روشنایی جنگل ، پرتو های آذرخش بود .
نور ضعیفی سو سو میزد .
فانوس؟ مشعل؟ شایدم شمع .
کلبه ای کوچک در قلب جنگل .
در کلبه باز شد . زنی از آن خارج شد .
چه کسی بود ؟ گویی انتظار کسی را می‌کشید
مریم . دختر صحرا ، فرزند داراب ، معشوقه سابق چکاد ، مادر دختر و آذر . گویی او فرشته نجات بود .
گویی منتظر آنها بود .
دختر و خواهرش دوان دوان مریم را در آغوش کشیدند .
چکاد حرفی نزد . نگاهی رد و بدل کردند .
مریم با نگاه مسخ کننده اش گفت : منتظر بودم . باید بروید داخل.
به درون کلبه رفتند .
چای داغی به همراه سوپ سبزی در حال دم کشیدن بود .
مریم گفت : به دهکده آمده بودم . تمام اتفاقات را فهمیدم . حدس میزدم به جنگل فرار خواهید کرد .
ـ ممنونم . حال دیگر تو می‌توانی از دختران محافظت کنی. من باید به حساب بهرام برسم .
دختر و آذر مخالف بودند .
آنها نمی‌دانستند . بهرام به دنبال آنها بود .
بهرام همچو گرگ پی انتقام بود .
توانست رد پایشان را بزند .
چکاد غافل از اینکه بهرام به دنبال اوست .
بهرام غافل از اینکه مریم همراه اوست .
پس از اتمام شام ، دختر ها خوابیدند .
چکاد از مریم عذر خواست .
قرار بود چکاد نگهبانی دهد .
چکاد دائما نگران بود .
از فرط خستگی ، به خواب رفت .
در اواسط تاریک شب ، صدایی به گوش می‌رسید .
صدای سوختن بود . چکاد که متوجه شده بود ،
سراسیمه دختران و مریم را بیدار کرد .
حس گناه بند بند وجود چکاد را فرا گرفت .
هر طور شده بود باید آنها را خارج کند .
کلبه در حال سوختن . بهرام در حال تماشا.
کلبه آوار می‌شد بر سر آنها.
چکاد تبرش را برداشت و سعی کرد شکافی ایجاد کند .
کلبه بیشتر بیشتر می‌سوخت .
بنظر می‌رسید آنها نا امید شده اند.
صدای ترک خوردن ، محکم تر تبر میزد .
پیوسته پیوسته ترک ها تبدیل به شکستی شدند
روزنه ای باز شد . دختران و مریم خارج شدند .
کلبه آوار شد . به نظر چکاد گیر افتاده است .
پسر کوهستان ، مرد تنومند ، این پایان اوست ؟
مریم دختران را در حالی که میگریستند دور کرد.
بهرام با تپانچه ای در دست ایستاد .
ـ چه عجله ای دارید ؟
+ ای رذل، تو بودی ، تو کلبه را زدی آتش .
ـ آری ، کار من بود . حال هم با تپانچه ای در دست شما را تهدید میکنم . دخترت باید با من ازدواج کند . وگرنه تو و خواهرش را با همین تپانچه نابود خواهم کرد .
چکاد به خود آمد. بیهوش بود .
بیدار شد . آوار بر سرش خراب شده بود .
عشق مریم و دخترانش اورا وادار به تلاش کرد .
چکاد قدرتمند ، استوار ، توانست آوار را پس بزند .
مریم و دخترانش در خطر بودند .
اما چکاد جانی در تن ندارد .
نمی‌تواند زنده بماند .
پس جانش را برای دخترانش فدا می‌کند .
تبر نیمه سوخته را برداشت .
دیدش تار بود ، اما می‌توانست بهرام را مشاهده کند.
رستم دستان وجود چکاد برخیزید .
چکاد به بهرام حمله ور شد .
دو مرد تنومند در حال مبارزه .
چه کسی پیروز خواهد شد ؟
تپانچه نقش بر زمین شد .
تبر در بازوان توانمند بهرام فرو رفت .
بنظر چکاد برتر بود .
بهرام خنجر را بیرون کشید .
خنجر را بر سینه چکاد فرو کرد .
رستم دستان بار دیگر توسط شغاد شکار شد .
چکاد دیگر توان مقابله نداشت .
بدنش را خون فرا گرفته بود .
خنجر را بیرون کشید و خون بیشتری جاری شد
آماده اتمام کار بود .
اما قبل از اتمام ، مریم تپانچه را برداشت .
گلوله ای در سر بهرام خالی کرد .
هردو نقش بر زمین بودند .
چکاد به سختی نفس می‌کشید .
آخرین نفس های چکاد .
پسر کوهستان ، مرد تنومند ، این بود پایانش ؟
خون خون خون . همه جارا خون فرا گرفته .
دختران هق هق کنان دست در دستان پدر گذاشتند .
به همراه آسمان می‌گریستند.
مریم اشک می‌ریخت .
تمام خاطراتش را با چکاد به یاد آورد.
احساس شرم و گناه وجودش را فرا گرفته بود.
اما دیگر چه فایده .
چکاد در حال مرگ بود
دخترانش را بوسید .
گویی می‌خواست چیزی به مریم بگوید .
و آخرین حرفش را به مریم گفت .
«دوستت خواهم داشت‌»
بعد از آن حرف ، قلبش ایستاد .
کوهستان در شوک فرو رفت .
کوهستان اربابش را از دست داد .
روح بی روحش به برای همیشه به کوهستان پناه برد.

پی نوشت: این داستان هیچ ربطی به اسم اکانتم نداره .

اسم شخصیت ها از آهنگ دار از علی سورنا گرفته شده .

کوهستانآتش سوزیداستاننویسندگیغمگین
۲۶
۵۷
چکاد
چکاد
Psycho writer _ هی ، بهتره پست هامو نگاه کنی وگرنه میکشمت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید