ویرگول
ورودثبت نام
حیدر چنعانی
حیدر چنعانیدر دو خط چی از خودم بگم آخه؟ پس فقط سلام:)
حیدر چنعانی
حیدر چنعانی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

روزمرگی|شبانه‌های بی‌سروته

سه هفته‌ایست، کلاس‌ها شروع شده.
خوابم بهم ریخته.
بیدار میشوم، میزنم روی کلاس.
صدای معلم را که میشنوم، چشم میبندم دوباره.
مثبت (+) گذاشتن هم بماند به بچه‌ها.
که بگویند بیداریم استاد.

هر روز همین‌طور است.
آنها اما دست بردار نیستند.کار خودشان را می‌کنند.


نیک منش، هزار هزار تمرین مشخص کرده برای کِی؟ همین آخر هفته.
فکر کرده گر بگوید هر پنج در میان حل کنید، کار سبک می‌شود!


عدالت هم صبح آمده که "هفته دیگر امتحان است.

علی‌الحساب هم این سیزده مسئله را حل کنید."

به ساعت نگاه میکنم.

ساعت‌هاست که دارم به ساعت نگاه میکنم.
در ساعت، دوشنبه را می‌بینم.
تکالیف نانوشته فریبا و محمد‌ را.

درس پشت درس.
درس بعد درس.
درس روی درس.

شوقی نیست.
شوق هم باشد، توانی نیست.

پنج عصر می‌شود.
مثل هر روز.
از زمین و زمان کنده می‌شوم.
با هزار کاغذ و قلم در دورم، می نشینم پای وبینار نویسنده‌ساز.
یک کلمه هم نمیخوام نشنیده، از دست دهم.
یک کلمه هم نباید نشنیده از دست دهم.
همه تن گوش،
گفتار به گفتار و حرف به حرف،
یادداشت برمی‌دارم از آنچه شاهین به زبان می‌آورد.

پدر صدایم می‌کند؛
دوان به سمتش می‌روم.
از نگاهم التماس می‌بارد:
مقدمه نچین، خواسته‌ات را بگو

بعد از اجابت پدر،
برمیگردم به اتاق.
پرت میشوم به روی کاغذها.

مادرم وارد می‌شود
+درس که نیست هست؟
+معلوم است که نیست.
خودش جواب خودش را می‌دهد
+درس و این همه شور؟

وبینار تمام می‌شود.
هندزفری ها را در می‌آورم. خودکار را به رضایت پرت می‌‌کنم کنار.
دراز میکشم.
لبخند به لب دارم.

به ساعت نگاه می‌کنم.
ساعت ده شب است.
ساعت‌هاست که دارم به ساعت نگاه میکنم.
در ساعت دوشنبه را می‌بینم.


دانشگاهنویسندگیشاهین کلانتریروزمرگی
۱۲
۰
حیدر چنعانی
حیدر چنعانی
در دو خط چی از خودم بگم آخه؟ پس فقط سلام:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید