من یک نویسندهام که به مدت ده سال از یازده سالی که به این کار مشغول بودهام، از نوشتههایم راضی نبودهام.

من سالهاست که مینویسم؛ از پانزده سالگی با یک داستان بلند نوشتن را شروع کردم که سالهای سال — به اقتضای نوجوانی — از کلمه به کلمهاش خجالت میکشیدم و متنفر بودم. (البته، خوشبختانه دیگر از احساسات منفی خبری نیست.) اگر درست یادم باشد، مشکل نارضایتیم حدود یک سال بعد از آن آغاز شد و تا همین چند روز پیش ادامه داشت.
در این یک دهه سخط، مدام داستان نوشته و پاک کردهام؛ و یا ایدهای را شروع و کمی بعد رها کردهام. آن قدر که حسابش از دستم در رفته است. در این مدت (به جز داستان اولم) تنها سه داستان را به پایان رساندم و (در فضای مجازی، به طور کامل) منتشر کردم. نه به این دلیل که نوشتن آنها — دو داستان کوتاه و یک نوولا — زیاد وقتم را گرفته باشد (نگارش نوولا کمتر از پنج ماه وقتم را گرفت، آن هم چون دیر به دیر مینوشتم)، یا این که توانایی نوشتن را نداشته باشم، به عبارتی ایده یا نوشته کم بیاورم — هرگز. بلکه معمولا از ایدههایم خسته میشدم؛ یا ناگهان بدین نتیجه میرسیدم که داستان به بنبست رسیده است (در حالی که واقعا اینطور نبود و فقط کافی بود کمی ویرایشش کنم).
مشکل اولم این بود که هرگز از کیفیت نوشتههایم راضی نبودم. مدام آثار دیگران — چه داستان و چه انشا — را میدیدم و خودم را ناعادلانه با آنها مقایسه میکردم. با خودم میگفتم، «من میتوانم خیلی بهتر از اینها بنویسم. نگاه کن چه اشتباهات مضحکی میکنند! واقعا که! اصلا چه کسی بهشان اجازهی نوشتن داده است؟!».
بعد مسئلهی کمیت، گل کیفیت را آراست. افکاری از این دسته که «نگارش تنها سه اثر در طول ده سال بسیار کم است». من که تواناییش را در خودم میدیدم، چرا بیشتر ننوشته بودم؟ چرا بیشتر نمینوشتم؟ «بقیه» خیلی راحت مینویسند و خیلی زیاد. مگر لالهی قرمز من، چه کم از شبدر آنها دارد؟ (به نظر خودم یکی از جالبترین نکات این افکار این است که بر خلاف تجربه اطرافیانم از مقایسه خود با دیگران، که خود را «پایین» و دیگری را «بالا» میبینند، من خودم را «بالا» و «برتر» از دیگران میدیدم.)
این دو مسئله، رشتههای طنابی بودند که در طول ده سال آرام آرام تنیده شد. در چند سال اخیر آن قدر محکم گریبانم را گرفته بود که اصلا جرئت نکردم دست سمت قلم ببرم. ننوشتن آزارم میداد. مدتها تلاش میکردم این ریسمان سمج را از گردنم باز کنم، مانند دیگران آزاد و رها بنویسم و از این کار لذت ببرم، اما گره کور بود و تمام تیغهایی که مییافتم، کُند.
تقریبا هر روز به دنبال روشهای جدید برای مقابله با کمالگرایی و ترس دو جانبه از موفقیت و شکست میگشتم، با هر کسی که میتوانستم در این مورد صحبت میکردم. در مورد نگارش، کتاب و مقاله میخواندم، ویدئوی آموزشی میدیدم، پادکشت گوش میدادم. هیچ کدام افاقه نکرد؛ حتی صحبت با روانشناسم. قضیه تو دارتر از فقط کمالگرایی و فقط ترس از شکست و موفقیت بود، چرا که با همین کمکها، این مسائل را در زمینههای دیگر زندگیم ریشهکن کرده بودم.
از تابستان پارسال است که ویرگول را زیر نظر دارم. شاید هم اواخر بهار بود. شرایط فعلی باعث شد دوباره سری به اینجا بزنم و تشویق یک نفر نامنبرده، سبب این شد که بالاخره حساب کاربری برای خودم باز کنم. حداقل یک هفته بود که مدام نوشتههای اینجا را میخواندم و در همان کاسهی پیشینِ مقایسهی ناعادلانهی خودم با دیگران، از آش قبلی تناول میکردم؛ با این تفاوت که، این بار، چون به جِد قصد نوشتن داشتم، افکارم را به شکل پستهای احتمالی یادداشت کردم.
اکنون چند نوشته با مضموم «آدمهای دیگر» دارم که در هر کدام به بررسی یکی از ویژگیهایی که در نوشتههای دیگران آزارم میداد پرداختهام. هدف اولیهام از نوشتنشان این بود که به خودم ثابت کنم حق دارم از نوشتههای دیگران خوشم نیاید؛ که ایراداتی که میگیرم برحق هستند و نباید در این مورد احساس بدی داشته باشم. اما هر چه بیشتر نوشتم، بیشتر بدین نتیجه رسیدم که در واقع من و آدمهای دیگر، آن قدر که به ذهن بدعنق من میآید، با هم تفاوت نداریم.
متوجه شدم مسئله این نیست که «بقیهی آدمها» استانداردهای پایینتری دارند، یا متوجه «اشکالات و ایرادهایی» که ذهن من رویشان تمرکز میکند — و از کاهشان کوه میسازد — نیستند. مسئله این است که دیگران دیدگاه و، از همین روی، رفتاری دارند که من ندارم: این که نگارش، پیش و بیش از هر چیز، یک سرگرمی است.
کمتر از دوازده ساعت قبل از نوشتن این پست، من دریافتم که هرگز با نوشتن مانند یک سرگرمی رفتار نکردهام. به عنوان مثال، یکی از سرگرمیهای من بافتنی است. وقتی پای بافتنی وسط باشد من هیچ فشاری برای شروع یا پایان و یا پیش بردن پروژههایم احساس نمیکنم. بافتنی است دیگر، هر وقت بافتم، بافتهام. هر وقت حوصلهاش را داشتم، هر چه قدر عشقم کشید، میبافتم و بعد میگذارم کنار تا هر وقت که دوباره یادم بیافتد؛ هر وقت بیکار شدم؛ هر وقت شرایط ناآرام باعث شد نیاز داشته باشم که دستانم هنگام تماشای تلوزیون بیکار نباشند. هیچ اشکالی هم ندارد اگر وسط یک پروژه ناگهان دلم هوس بافتن چیز دیگری را بکند — یکهو این طرح، این رنگ، این مدل بافت دلم را بزند و بخواهم همه چیز را عوض کنم، یا اصلا دیگر بیخیال این یکی شوم! بافتنی هر وقت به سراغش بروم هست و حتی اگر دهها سال هم از میل و قلاب به دست گرفتنم بگذرد، هیچ بخش مهمی از یادم نمیرود.
با خودم گفتم: «خوب. اگر رفتار من با سرگرمیهایم چنین است، پس چرا با نوشتن اینگونه رفتار نمیکنم؟ این یعنی نوشتن در واقع سرگرمی من نبوده است، چرا که با آن مانند سرگرمی، همانگونه که با بافتنی رفتار میکنم، رفتار نکردهام!». یک برهان دیگر این که، من هرگز بافتن و بافتنیهای خودم را با کسی مقایسه نمیکنم. اصلا این کار معنایی ندارد! مقایسه کنم که چه؟ چه اهمیتی دارد؟ من این کار را دوست دارم و از آن لذت میبرم. آرامشم در تنیدن این نخهای رنگارنگ است. برای من، مفهوم «دیگری» در آنچه برای خودم انجام میدهم وجود ندارد، و اگر وجود دارد، مانند نوشتن، بدین معنی است آن کار را برای خودم و به صِرف ِانجام دادن، انجام نمیدهم.
درست همین جا بود که مشکلم بالاخره حل شد.
نمیدانم نوشتن تا پیش از این برای من چه بود، فقط میدانم هرچه که بود، سرگرمی نبود. سرگرمی آدم را عذاب نمیدهد، و اگر هم بدهد — مانند زمانی که متوجه میشوی پانزده سانتیمتر پایینتر یک دانهی زیر را رو بافتهای، و اکنون باید همه را تا آنجا بشکافی، چرا که کمالگرا هستی و در غیر این صورت تا آخر عمرِ کار این اشتباه به چشمت خواهد آمد و آزارت خواهد داد — از آن لذت میبری. زمانی که یادت برود در حال دوباره کاری، در حال تصحیح یک اشتباه، هستی، دوباره لذت اولیه برمیگردد. اصلا مشخصه سرگرمی این است که همه چیزش لذت بخش است. اگر اینطور نبود کار حساب میشد؛ و چرا آدم، با این همه مشغله، باید کاری ناخوشایند به باقی کارهای ناخوشایندش اضافه کند؟
این متن را من یک هفته ویرایش و بازنویسی کردم. قبل از این ادراک مشکلگشا، ویرایش برایم کاری ناخوشایند، و بازنویسی عذابی الهی بود. دوست داشتم هر چه سریعتر فقط نوشتههایم را نشر دهم و نظر دیگران را در بارهیشان بشنوم و بخوانم، که میدانستم مثبت خواهد بود؛ چرا که میدانم خوب مینویسم (اگر نظر شما متفاوت، و یا مخالف است، اشکالی ندارد). و شاید نوشتن قبلا برایم همین بود: وسیلهای برای گرفتن تایید.
هر چه که بود، خوشحالم که اکنون برایم سرگرمی است و میتوانم آزادانه، و بدون قضاوت خودم و یا دیگران، بنویسم. اکنون دیگر از آنچه دیگران مینویسند لذت میبرم و از آنها برای نوشتههای خودم الهام میگیرم، که بیاندازه خوشتر است از قضاوت و بهانهگیری. واقعیت این است که، بر خلاف آنچه پیشتر میپنداشتم، دیگران واقعا خیلی خوب مینویسند. خوشحال و سپاسگزارم که بدین ادراک رسیدهام و میتوانم از آنها بهرمند شوم.