ویرگول
ورودثبت نام
هیچّی
هیچّیهیچی؛ فقط دوست دارم اظهار نظر کنم و حرف بزنم 🥰
هیچّی
هیچّی
خواندن ۴ دقیقه·۹ روز پیش

امروز خشمگینم

امروز خشمگینم.

مثلا از هوای گرم. این را دوست ندارم که نمی‌توانم در طول روز بیرون بروم چون از گرما خوشم نمی‌آید. دوست ندارم که تا چند ماه مدام باید به این فکر کنم که چه زمانی هوا خنک می‌شود تا بتوانم از خانه بروم بیرون (بماند که به زودی قرار است هیچ ساعتی از شبانه روز هوا خنک نشود).

امروز خشمگینم؛

از این که حتی نمی‌توانیم با فراغ خاطر از وسایل سرمایشی استفاده کنیم چرا که مدام نگران این هستیم که نکند بر آنها فشار بیاید. نکند خراب شوند. اگر خراب شوند چگونه تعمیرشان کنیم؟!

امروز خشمگینم،

از این که هنوز هم شرایطی وجود دارند که در آنها احساس کافی نبودن داشته باشم. من سالیان سال روی خودم کار کردم که دیگر چیزی و یا کسی نتواند چنین احساس بی‌خودی به من بدهد. یعنی چه که هنوز هم اتفاق می‌افتد؟!

امروز خشمگینم،

از این که سال پنجم دبستان یک زن بی‌خرد معلمم بود که نمی‌توانست درک کند که من خنگ یا نافهم نیستم، بلکه درس‌ها آنقدر برایم آسانند که حوصله‌ام سر می‌رود و مشق نوشتن به نظرم وقت تلف کردن می‌آید؛ و یک بار نصف یک زنگ را نشسته بود برای من داستان سکاکی را تعریف می‌کرد. آخر بچه‌ی ده ساله را چه به مرد سی ساله؟

امروز خشمگینم،

از این که در دوران دبیرستان یک دبیر ادبیات بی‌خرد دیگر داشتم که به مادرم گفت، «شما با او چه کار کرده‌اید که او در کلاس مثل جعبه است؟». مادرم، که خودش نیز یک معلم است، جواب داد، «شما با او چه کار کردید که در کلاستان تبدیل به یک جعبه شده است؟ هنر معلم مگر در این نیست که سنگ را هم به حرف آورد؟!».

امروز خشمگینم

چرا که بدنم جوری طراحی شده‌است که ماهی یک بار سر هر چیز (به ظاهر) کوچکی احساسات منفی در من فوران کنند.

امروز خشمگینم

از این که این مسئله را عده‌ای گستاخ بیشعور به سخره می‌گیرند و از آن به عنوان توجیحی مضحک برای هر احساس زنانه استفاده می‌کنند.

امروز خشمگینم

از همه چیز، و همه کس، و هر چه بیشتر به آن می‌اندیشم دلایل بیشتری برای خشمگین بودن پیدا می‌کنم.

امروز خشمگینم

و نمی‌دانم با این همه خشم چه کار کنم — و نمی‌خواهم که بدانم. می‌خواهم خشمگین بمانم و در آتش این خشم بسوزم و بمیرم و تمام شوم تا از دست تمام بی‌خردان و ابلهان جهان خلاص شوم (که بعید نمی‌دانم از خواندن همین جمله هم به‌شان برخورده باشد! هاه! چه بهتر!).

امروز خشمگینم

و دوست دارم زهرآگین باشم برای هر کسی که جرأت کند بیآزاردم. دوست دارم برج زهرمار باشم و به هر کسی که خواست بگوید، «خشمگین بودن اشکالی ندارد…»، بگویم خودم می‌دانم چه چیزی اشکال دارد و یا ندارد، نیازی ندارم تو به من بگویی.

امروز خشمگینم

از تمام کسانی که هر بار نوشتم «امروز خشمگینم» و به خط بعد رفتم، مکث کردند گویی بعد از «خشمگینم» ویرگول و یا علامت هاکی از مکث دیگری گذاشته‌ام، در حالی که در نبود آنها باید جملات یکسره خوانده شوند، گویی در یک خط نوشته شده‌اند. خشمگینم از آنهایی که نمی‌دانند این نشانه‌های نگارشی هستند که مکث را نشان می‌دهند، نه سر خط رفتن.

امروز خشمگینم

از هر کسی که بخواهد در نظرات از لحن تندم انتقاد کند. آدم نباید که همیشه ملایم و خوشایند باشد؛ گاهی انسان‌ها خشمگین می‌شوند. اگر نمی‌شدیم، نسلمان قرن‌ها پیش منقرض می‌شد.

امروز خشمگینم

از همه‌ی آنهایی که از احساس خشم می‌هراسند — چه در خودشان و چه در دیگران. بزرگ شوید. خشم احساس بدی نیست؛ اعمالی که در حین خشم به خود اجازه انجامشان را می‌دهیم ترسناک و اکثرا نادرست هستند. نوشتن یکی از آنها نیست.

امروز خشمگینم

و گویی اینک که از آن نوشتم، کم کم خشمم دارد فروکش می‌کند. حسش کردم و نگریختم از آن، در نتیجه دارد کم می‌شود.

امروز خشمگینم

از هر کسی که بخواهد بگوید، «آفرین! این خیلی خوب است که از احساساتت فرار نمی‌کنی و آنها را حس می‌کنی!». بله، جناب همه‌چیزدانِ همیشه حاضر در صحنه، خودم می‌دانم اینها را؛ پس فکر کرده‌ای چرا انجامش می‌دهم؟

امروز خشمگینم…

نه،

امروز خشمگین بودم.


امروز خشمگین بودم،

و خشمگینانه نوشتم از چیزهایی که چند روزی است آزارم می‌دهند؛ که از نظر ذهنی فلجم کرده بودند و اجازه نمی‌دادند چیز دیگری بنویسم.

امروز خشمگین بودم

اما توانستم مدیریتش کنم. به کسی آسیب نرساندم. فریاد نزدم. طبق معمول، نه چیزی شکستم، و نه جایی را به هم ریختم، چرا که من یک مرد در یک فیلم سینمایی نیستم.

امروز خشمگین بودم

با وجود این که روز خوبی داشتم. صبحم را با خواندن چند بند از ونوس و آدونیس شکسپیر آغاز کردم، به کارهایم رسیدم، بافتنی بافتم، غذا و خوراکی‌های خوش‌مزه خوردم، و تصمیمم از باشگاه نرفتن به خاطر گرمای هوا، برگشت.

امروز خشمگین بودم

اما اتفاق خاصی نیافتاد. نه قبل، نه حین، و نه پس از خشمم. همه‌چیز آرام و به سان همیشه بود. تنها درون من بود که آشفته بود.

امروز خشمگین بودم

و به نظرم اثباتی بود بر این که احساسات پدیده‌هایی درونی هستند که اجباری نیست در زندگی بیرونی تأثیری بگذارند، و یا از آن تأثیر پذیرند.

امروز خشمگین بودم،

و به خودم از این بابت افتخار می‌کنم. تجربه کردن احساسات، حس کردنشان، کاری ترسناک و ناخوشایند است که سال‌ها از آن فراری بودم و نزدیک بود سلامتم را سرش ببازم.

امروز خشمگین بودم؛

و با این حال، همه چیز آرام بود.

احساسات منفیخشمروزنوشت
۱۸
۴
هیچّی
هیچّی
هیچی؛ فقط دوست دارم اظهار نظر کنم و حرف بزنم 🥰
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید