یادت رفته بود. آدمهایی از گذشته را دیدی که حقیقتت را مثل یک سیلی محکم به تو زدند. تو نقاش بودی. همه فکر میکردند قرار بود نقاشی بزرگ بشوی. سرگرمیات بود؛ نقاشی کشیدن برای دیگران را میگویم. چه شد؟ تو فقط غرق سرنوشت سیاهت شدی در خانواده ای که نقاشی کشیدن در آن حکم احمق بودن را دارد. چه شد؟ تو غرق شدی در دروس بیربطی که هیچوقت برای تو ساخته نشده بودند. چه شد؟ تو رویایت و تمام وجودت را باختی. تو چیزی را باختی که بزرگترین مدبر دنیا در سرنوشتت قرار بود که اینطور به دنیای بیرنگ بیایی و رنگ کنی و همه به تو بگویند نقاش. تو چه کردی؟ گند زدی در تمام تدبیر. کاش آن مدبر برای باقی سرنوشت شومت هم تدبیری میکرد. به هرحال دیگر فرقی ندارد. سالهاست گذشته. خراب کردی. تو ماندهای و آن انسانهایی که هر وقت تو را ببینند میگویند: تو همان نقاشه بودی؟
(من نقاش کوچولو این آهنگ رو برای تو و رویاهات پلی میکنم.(male fantasy) تویی که سالهاست تظاهر میکنم ازت متنفرم.)