نمیتونم چیزی که مینویسم و مدت زیادی در دسترس بزارم . زود از حالت انتشار خارجش میکنم و حذفش میکنم. چون خیلی وقت پیش وقتی مینوشتم توسط یک غریبه و بعد ها یک دوستی که همه چیزو در موردم میدونه و همه چیزو درموردش میدونم بی رحمانه قضاوت میشدم و نظرات شون رو توی صورتم می کوبیدن . این باعث شده حتی تو روزمرگی هم فکر کنم آدم جالبی برای شناخته شدن و دوست کسی بودن نیستم. یادمه تو کتاب کیمیاگر میخوندم : مگه غیر از این است که در بیابانی چوپانی صد گوسفند داشته باشد و متوجه شود یکی از آنها گم شده . نود و نه گوسفند خود را رها میکند و به دنبال آن یک گمشده اش میگردد!
منم دوستان خوبی داشتم که با حرفهای خوب بهم بال پرواز دادن ولی درد یه زخم تمام جون آدمو در بر میگیره . کلاس زبان شرکت کردم و تمام مدت احساسم نسبت به خودم این بود که آدم دوست نداشتنی و پوچی هستم . در برابر شناخته شدن خیلی مقاومت نشون میدم و این یادگاری ایه که تو نوجوونی از اون غریبه و اون دوست برای من من به جا مونده. مرسی که بخشی از زشتی وجود خودتون رو تو دنیای من هم کاشتین.