ویرگول
ورودثبت نام
𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫
𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫
𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫
𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

« جای امضاء »

روزی و روزگاری در شهری

بچه ی ۱۴ ساله ای به نام آراس زندگیم می‌کرد

آراس یک مشکل داشت

آن هم در امضا گرفتن

هر وقت مسابقه‌ای بود، هر وقت برگه‌ای می‌خواستند، هر وقت معلم می‌گفت «ولی‌ات امضا کند»

آراس برگه را می‌گرفت، تا می‌کرد، و ته کیفش می‌گذاشت.

هیچ‌وقت فردایش امضا نداشت.

معلم‌ها فکر می‌کردند تنبل است.

بچه‌ها می‌خندیدند.

یکی یک بار گفت:

«نکنه امضا کردن بلدن نیستن؟»

آراس فقط لبخند کجی زد.

از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه عذرخواهی‌اند.

یک روز، اردو گذاشتند.

همه خوشحال بودند.

برگه‌ی رضایت‌نامه پخش شد.

معلم گفت:

«بدون امضای ولی، کسی نمیاد.»

صدای خش‌خش کاغذها توی کلاس پیچید.

همه برگه را همان روز بردند خانه.

فردا، یکی‌یکی آوردند.

فقط یک نفر نداشت.

آراس.

معلم اخم کرد.

«باز هم؟ تا فردا وقت داری. آخرین مهلته.»

آن شب، آراس مدت‌ها به برگه نگاه کرد.

بعد آرام از خانه بیرون رفت.

خیابان سرد بود.

رفت تا انتهای کوچه.

جایی که دیوار کوتاهی بود و پشتش قبرستان کوچک محله.

کنار یکی از سنگ‌ها نشست.

سنگی که اسم «مهتاب» رویش نوشته شده بود.

تاریخ سه سال قبل.

آراس برگه را روی سنگ گذاشت.

با خودکار نوشت:

«امضا: مهتاب رضایی»

دستش می‌لرزید.

خطش کج شد.

جوهر پخش شد.

آرام گفت:

«مامان… فقط یه بار دیگه امضا کن… قول میدم اذیت نکنم.»

باد سردی وزید.

برگه تکان خورد.

صبح، برگه را تحویل داد.

معلم نگاه کرد.

چند ثانیه مکث کرد.

به امضا خیره شد.

بعد گفت:

«این امضا چرا این‌جوریه؟»

کلاس خندید.

آراس چیزی نگفت.

معلم برگه را کنار گذاشت.

«قابل قبول نیست. بدون ولی نمی‌تونی بیای.»

آن روز اتوبوس اردو حرکت کرد.

صدای خنده‌ی بچه‌ها دور شد.

حیاط خالی شد.

آراس روی پله‌ها نشست.

برگه را از کیفش درآورد.

به امضا نگاه کرد.

چند قطره آب روی اسم «مهتاب» افتاد.

نمی‌شد فهمید باران است

یا چیز دیگری.

فردای آن روز، مدیر مدرسه با چهره‌ای عجیب وارد کلاس شد.

گفت:

«بچه‌ها… درباره‌ی آراس…»

همه فکر کردند باز هم شیطنتی کرده.

اما مدیر ادامه داد:

«دیشب، هنگام برگشت از سر کار… تصادف کرده. حالش خوب نیست.»

سکوت کلاس را فرا گرفت

دو روز بعد،

سه روز بعد

صندلی آراس خالی ماند.

فردای آن روز - زنگ دوم

وقتی معلم به دفتر رفت برای استراحت

پرونده ای که روی میز بود را دید

پرونده آراس بود ...

فهمید والدینش را خیلی وقت پیش از دست داده

عذاب وجدان درون معلم را فرو گرفت

معلم میخواست به کلاس برگرد که ناگهان تلفن مدرسه زنگ خورد ، خبر آمد که دیگر برنمی‌گردد

به کلاس رفتند

وسایلش را جمع کردند.

از ته کیفش چند برگه پیدا شد.

همه‌شان امضا نداشتند.

معلم همان‌جا نشست.

برای اولین بار فهمید

بعضی امضاها با خودکار زده نمی‌شوند…

با بودن زده می‌شوند.

و بعضی بچه‌ها

نه به خاطر نمره‌ی کم،

بلکه به خاطر تنهاییِ زیاد

از دنیا جا می‌مانند.

صندلی آراس هنوز ته کلاس است.

هیچ‌کس رویش نمی‌نشیند.

چون همه می‌ترسند

یک روز بفهمند

کنارشان کسی بوده

که فقط یک امضا کم داشته است.

آن فقط یک امضا نبود ، یه نشانه بود که هنوز کسی هست که پشت او به ایسته

بعضی لحظه ها هرگز بر نمی‌گردند ، شاید یک امضا واسه چیز زیادی نباشه ولی واسه ی بعضی ها هست

لحظه ها هرگز تکرار نمیشن ، به هیچ وجه ...

نوشته شده از Hunter0x@

آیگپ و ایتا و سروش : @hunter0x

روبیکا : @itzhunter0x

کانال بنده :

سروش : @where_is

عذاب وجدانغمگینجالبیوتیوب
۵
۰
𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫
𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید