ویرگول
ورودثبت نام
نیروانا
نیروانانیمی قربانی، نیمی شریک جرم، مثل همه.
نیروانا
نیروانا
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

هر بار که می‌روم از خودم جا می‌ماند

بعضی وقت‌ها حس می‌کنم دو جا به من تعلق دارند، اما هر دو نیمه‌نیمه. و آدمی که نصفه در دو جاست در حقیقت هیچ‌جا نیست. هر جا می‌روم کمی از خودم جا می‌ماند و هر جا که برمی‌گردم، می‌بینم کسی که برمی‌گردد همان کسی نیست که رفته بود. عجیب است: دو خانه، دو امکان، دو آغوش… اما من میان‌شان کم‌رنگ شده‌ام، انگار قلبم بلد نیست تصمیم بگیرد کجا باید گرم شود.حس عجیبی است وقتی دو خانه پیش رویت ایستاده‌اند و هر دو قابل‌قبول‌اند، اما قلبت با هیچ‌کدام هم‌صدا نمی‌شود. انگار مشکل نه انتخاب است نه فاصله، مشکل خاموشی درون خود آدم است. و شاید همین خاموشی است که رفتن را سخت میکند، نه مسیر را.

جمعه ظهر راه می‌افتم به سمت خوابگاه و احتمالاً پیش از ده شب می‌رسم. از حالا مدام مسیر را در ذهنم مرور می‌کنم؛ قطارها، اسنپ‌ها، توقف‌ها، و تمام جابه‌جایی‌هایی که باید از سر بگذرانم تا به آن‌جا برسم. حتی به حمل‌کردن چمدان و بارهای سنگینم هم فکر می‌کنم، هرچند همیشه یک فرشته‌ی نجات پیدا می‌شود که کمکم کند و من هم، طبق عادت همیشگی، هرگز نه نمی‌گویم. راستش در بیشتر چیزهای زندگی هم اهل نه گفتن نیستم.

آن‌قدر میان این سه شهر رفت‌وآمد کرده‌ام که مأموران قطار و راه‌آهن همه را می‌شناسم، حتی یک‌بار مسئول بلیت‌ها با اسم صدایم زد و خب صحنه‌ی عجیبی بود. انگار آدمی که باید مسافر باشد کم‌کم به بخشی از ایستگاه تبدیل می‌شود. با این حال، هر بار که موعد رفتن نزدیک می‌شود اضطرابی عجیب به جانم می‌افتد؛ خواب از سرم می‌پرد، اشتهایم کم می‌شود و حالا معده‌درد عصبی هم به مجموعه‌ی این علائم اضافه شده. انگار هر بار قرار است برای اولین‌بار بروم. هیچ‌طور نمی‌توانم خودم را قانع کنم که آرام بگیرم.

راستش زیاد به این فکر می‌کنم که مهمانی را بگیرم و برای همیشه به شهر خودمان برگردم؛ به همان زندگی آشنا، همان خیابان‌های بی‌دردسر، همان آرامشی که دست‌کم تکلیفش معلوم است. اما هرچه بیشتر با خودم سبک‌سنگین می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که شاید برای بقیه‌ی عمر بتوانم در جایی راحت زندگی کنم؛ پس بگذار این دو سالِ باقی‌مانده را در جایی بگذرانم که خانه نیست. شاید فرصتی باشد که هیچ‌وقت دوباره تکرار نشود، فرصتی برای عادت‌کردن به چیزی که از ابتدا قرار نبوده دوست‌داشتنی باشد.

یک‌بار کسی به من گفت دور بودن دانشگاه بهتر است؛ چون آدم آن‌قدر دور می‌شود که کم‌کم جا می‌افتد و فقط برای فرجه‌ی امتحان‌ها، آن هم شاید، برمی‌گردد خانه. اما وقتی شهری نزدیک باشی ماجرا فرق می‌کند؛ هر بهانه‌ای می‌تواند دلیلی برای برگشتن باشد و آدم دائم میان رفتن و ماندن، آواره‌ی جاده می‌شود. راستش آن دوستمان بیراه هم نمی‌گفت. شرایط من دقیقاً همین‌طور است، نه آن‌قدر دورم که دل کَندن آسان شود، نه آن‌قدر نزدیک که رفت‌وآمدها بی‌معنا شوند.

و شاید همین است که خستگی‌ام را بیشتر می‌کند، نه فقط رفتن، بلکه ندانستن این‌که کدام‌جا واقعاً برای من است. انگار بین دو امکان مانده‌ام که هر دو قابل‌تحمل‌اند اما هیچ‌کدام به‌تمامی مال من نیستند. و من درست در همین تعلیق کم‌کم دارم می‌فهمم که بعضی تصمیم‌ها را آدم با عقل نمی‌گیرد؛ آن‌ها تا مدت‌ها در دلش می‌مانند، در معده‌اش گره می‌خورند، در خوابش راه می‌روند، و بعد یک روز، آرام‌آرام تبدیل می‌شوند به بخشی از زندگی. شاید بعضی خانه‌ها قرار نیست جایی برای ماندن باشند؛ فقط جایی‌اند که آدم مدام به سمت‌شان برمی‌گردد، حتی اگر بداند هر بار کمی بیشتر از خودش را جا گذاشته است.

خانهکنکوردانشگاهخوابگاهقطار
۱۶
۳
نیروانا
نیروانا
نیمی قربانی، نیمی شریک جرم، مثل همه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید