اگر هستی غزل خوان
اگر عاشقی پنهان
اگر دنیایت شده ویران
اگر ز غم شدی بی جان
اگر بغضی گره خورده
میان سینهات، پنهان
اگر خستهای از دنیا
از این آدم ها، از این دوران
اگر حتی خودت هم را
نمیفهمی دگر، آسان
اگر گم کردهای راهی
میان این شبِ سوزان
اگر هر راه را رفتی
ولی برگشتی، حیران
اگر دل خسته از دنیاست
از این تکرارِ بیپایان
اگر در اوجِ تنهایی
صدایی نیست جز باران
اگر خاموش شد حتی
تمامِ حسِ انسان
اگر از دستِ این دنیا
دلت باشد گریزان
اگر دیگر نمیخواهی
بمانی در دلِ طوفان
بدان در پشتِ این شبها
سحر هست و چراغان
که بعد از هر دلِ خسته
جهانی می شود تابان..
-گِلاریس