امروز همان روزیست که تصمیم گرفتم بنویسم. تصمیم گرفتم بالاخره دست به قلم شوم تا شاید کمی، صرفا کمی درونم آرام گیرد. حتی نمیدانم چه باید بگویم و شاید اصلا باید بگویم که «نمیدانم چه میخواهم بگویم». بله. این یکی درستتر به نظر میآید. دستکم از نظر من. روزها میگذرند و چه تاریک است همه لحظاتشان. چه نازیباست. ولی میدانید، هیچچیز زیباتر از همین زندگی حتی با همین لحظات نازیبایش نیست. فکر کن، امروز هم زیستن را تجربه کردم! و شمایی که نمیدانم این متن را کی میخوانید هم امروزی که این متن را میخوانیدش، زندگی را تجربه کردهاید. شوق زیستن علیرغم این حجم از ایرانی بودن ذرهای در من کاسته نمیشود. میپرستم این تراژدی را. زیستن تمام لحظاتش را. باور کنید. هر روز میپرستمش. امیدوارم فردا روز زیباتری باشد. روزی که میزان عشقی که به این سکانسهای تراژدیک و زیستنشان میورزم، بیش از امروز باشد. روز زیباتر برای من اینگونه معنا میشود.