«در منظومهیِ زیستنِ هر انسانی، کسانی هستند که نقشی جز «ابر» ندارند؛ ابرهایی که نه از سرِ رحمت، که از سرِ رخوت بر آسمانِ جانِ آدمی مینشینند. اینان همان سایههایِ سنگینیاند که خورشیدِ بلندِ آرزوهایت را در پسِ غبارِ وجودِ خویش پنهان میکنند. بودنشان نه به معنایِ رویشِ گلها در باغچهیِ دل که به معنایِ دریغِ نور و گستراندنِ تاریکیِ ممتد است. عجیب است که اینان تا وقتی حضور دارند تمامِ فضایِ تنفسِ تو را اشغال میکنند. گویی تقدیر، ناخواسته آنها را در مسیرِ تابشِ آفتابِ تو گره زده است؛ به قدری که تو حتی فراموش میکنی نورِ خالص چه طعمی دارد، و گرمایِ بیواسطهیِ زندگی چه رنگی است. آنها با سد کردنِ راهِ روشنایی، تو را به «زیستن در سایه» عادت میدهند؛ همانجایی که نه نوری هست تا حقیقتخود را بازشناسی و نه گرمایی تا جوانههایِ خلاقیتت مجالِ بالیدن یابند؛ اما جهان، گاهی در اوجِ بیرحمی با تو مهربان میشود. لحظهای فرا میرسد که این «ابرهایِ غبارآلودِ تنهایی»، گویی به حکمِ بادهایِ سرگردانِ سرنوشت، از آسمانِ تو رخت برمیبندند. همان دم که سایهیِ شومِ بودنشان از سرِ روزگارت کوتاه میشود، اتفاقی معجزهوار رخ میدهد؛ آنگاه که دیگر مانعی نیست، ناگهان پردهها میافتند. گورِ حضورِ آنها که گم میشود، ناگهان میبینی که خورشیدِ پنهانِ تو، از همانجا که تصور نمیکردی، با شدتی بیسابقه شروع به تابیدن میکند. «نور» به زندگیات بازمیگردد؛ نه نوری که از بیرون بتابد، بلکه همان نورِ اصیلی که زیرِ سایهیِ سنگینِ آنان، مجالِ جلوهگری نداشت. تازه درمییابی که زندگی، همواره روشن بوده است؛ این حضورِ کدرِ آنها بود که اجازه نمیداد حقیقتِ درخشانِ لحظههایت را به تماشا بنشینی. حالا که رفتهاند، آسمانِ تو نه تنها صاف شده، که بازتر از همیشه است. دیگر در حسرتِ هیچچیز نیستی، چون فهمیدهای که گاهی بزرگترین خیرِ رسیدن به قله، نه در همراهیِ دیگران، که در «خلوت کردنِ آسمان» از حضورِ کسانی است که جز تیرگی ارمغانی نداشتند. بگذار بروند؛ بگذار آنچنان گم شوند که حتی نشانی از سایهشان هم بر دیوارهایِ ذهنِ تو نماند. بگذار نور ببارد؛ چون تو تازه در آغازِ «دیدن» هستی.
#مآئده.ر
پ.ن: بعضیا مثل ابر میمونن؛ گورشون رو که گم میکنن نور به زندگیت میباره.