زندگی به یک میزان بر شانهی همه نمینشیند، بعضیها را بوی قهوه از خواب میکند و بعضیها را هیاهوی بیوقفهی فکرهایی که مجالِ آرام گرفتن ندارند.
برای عدهای، بیداری از لبهی فنجانی آغاز میشود، از تلخیِ ملایمی که در گلوی صبح مینشیند و جهان را آرامآرام روشن میکند؛ اما هستند کسانی که پیش از روشن شدن هوا، مدتهاست در روشناییِ بیرحمِ ذهن خود قدم میزنند؛ در راهروهای تکرار، در اتاقهای بیپنجرهی خیال، جایی که هیچ قهوهای در کار نیست و هیچ ساعتی نمیتواند خواب را به چشم بازگرداند.
آدمها یکسان بیدار نمیشوند؛ یکی با طعمِ تلخِ کافئین، دیگری با مزهی سنگینِ اندیشهو شاید همین نابرابریِ پنهان است که زندگی را انسانیتر میکند؛ اینکه هر کس، باری را به شیوهای یگانه حمل میکند و هر دل، به زبانی متفاوت از شب جدا میشود.
بعضی صبحها، نه از پشتِ پنجره که از پشتِ فکرهای بیسرانجام میرسند. و بعضی شبها آنقدر به درازا میکشند که آدم، در روشنترین ساعت روز هم هنوز در تاریکیِ درون خود قدم میزند.