ویرگول
ورودثبت نام
ایمان جوادی
ایمان جوادیساکن مشهد - نجات غریق و مربی شنا -دوستدار طبیعت
ایمان جوادی
ایمان جوادی
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

وقتی نیمکت ها بیشتر از آدم ها حرف می زنند

نمی‌دونم تا حالا شده وسط یه روز معمولی، یه چیز کاملاً ساده یهو وایسونه جلوی فکرهات رو بگیره یا نه…

برای من اون «چیز ساده» یه نیمکت بود.

یه نیمکت معمولی، وسط یه پارک معمولی، توی یه عصر کاملاً معمولی. اما عجیب اینجاست که بعضی چیزهای معمولی، دقیقاً همون چیزهایی هستن که غیرمعمولی‌ترین حس‌ها رو توی آدم بیدار می‌کنن.

اون روز هیچ برنامه‌ای نداشتم. فقط داشتم راه می‌رفتم. نه هدفی، نه مقصدی. از اون راه رفتن‌هایی که آدم فقط می‌خواد از ذهن خودش فرار کنه.

هوا اون حالت بینِ روز و شب رو داشت. هم نور بود، هم نبود. هم گرما بود، هم خنکی. هم شلوغی بود، هم سکوت.

و دقیقاً وسط همین حالت‌های نیمه‌کاره بود که اون نیمکت رو دیدم.

نشستم نگاهش کردم. خالی بود.

ولی عجیب اینجاست که خالی بودنش، از پر بودن بعضی اتاق‌ها هم سنگین‌تر بود.

نیمکتی که هیچ‌کس روش نبود، ولی خیلی‌ها رو تو خودش داشت

اون نیمکت انگار فقط یه تکه چوب و فلز نبود.

یه جور حافظه بود.

حافظه‌ی آدم‌هایی که روش نشسته بودن.

لبخندهایی که زده بودن.

بحث‌هایی که کرده بودن.

اشک‌هایی که شاید بی‌صدا روی دستش ریخته بودن.

من نمی‌دونم کی روی اون نیمکت نشسته بود، یا چرا دیگه نیست.

ولی مغزم خودش شروع کرد داستان ساختن.

یه دختر و پسر که شاید اولین قرارشون همون‌جا بوده.

یه آدم تنها که هر روز میومده اونجا تا با خودش کنار بیاد.

یه پیرمرد که هر روز به رفتن کسی فکر می‌کرده.

و شاید یه نفر که دیگه هیچ‌وقت برنگشته.

عجیب نیست؟

ما همیشه فکر می‌کنیم آدم‌ها مهم‌ترین چیز زندگی‌ان…

ولی واقعیت اینه که «نبودن‌شون» خیلی بیشتر از بودن‌شون توی ذهن می‌مونه.

آدم‌ها واقعاً نمی‌رن… فقط شکل حضورشون عوض می‌شه

یه جمله هست که می‌گه: آدم‌ها از زندگی ما حذف نمی‌شن، فقط تبدیل می‌شن به خاطره.

اون روز کنار اون نیمکت، این جمله برام واقعی شد.

ما فکر می‌کنیم «رفتن» یعنی پایان.

ولی خیلی وقت‌ها رفتن یعنی تغییر فرم.

یعنی دیگه نمی‌تونی لمسش کنی، ولی هنوز توی ذهنت راه می‌ره.

هنوز وقتی یه آهنگ خاص پخش می‌شه، یهو میاد جلوی چشمات.هنوز وقتی از یه مسیر رد می‌شی، ناخودآگاه دلت یه لحظه می‌ریزه. نیمکت‌ها دقیقاً همینن. جایی که آدم‌ها «لحظه»هاشون رو جا می‌ذارن.

ما همیشه دیر می‌فهمیم چی از دست دادیم یه چیزی که اون روز توی ذهنم گیر کرد این بود:

ما معمولاً وقتی چیزی رو داریم، نمی‌بینیمش.

وقتی کنارمونه، عادیه.

وقتی میره، تبدیل می‌شه به «خاص‌ترین چیزی که داشتیم»

آدم‌ها هم همینن.

یه روزی بودنشون برامون عادیه.

صدای پیام‌هاشون، نگاهشون، حتی بحث‌های کوچیکشون.

بعد یه روز…

دیگه نیستن.

اونجاست که تازه مغز شروع می‌کنه آرشیو کردن لحظه‌ها.

دونه‌دونه.

بی‌رحمانه.

واضح.

نیمکت‌ها قضاوت نمی‌کنن، فقط نگه می‌دارن

چیزی که درباره اون نیمکت توی ذهنم مونده، اینه:

هیچ‌وقت قضاوت نمی‌کنه.

نمی‌گه چرا کسی رفته.

نمی‌گه چرا کسی تنها نشسته.

نمی‌گه چرا یه رابطه تموم شده.

فقط نگه می‌داره.

مثل یه شاهد خاموش.

شاید ما هم باید یه کم شبیه نیمکت‌ها باشیم.

کمتر قضاوت کنیم.

بیشتر نگه داریم.

نه آدم‌ها رو… خاطره‌ها رو.

و آخرش...

اون روز از کنار نیمکت بلند شدم و رفتم.

ولی چیزی همراهم اومد.

نه تصویرش، نه شکلش.

یه حس.

اینکه زندگی قرار نیست هیچ‌چیز رو برای همیشه نگه داره.

نه آدم‌ها.

نه لحظه‌ها.

نه حتی خود ما.

ولی چیزی که می‌مونه، «نوع نگاه ما به رفتن‌هاست».

می‌تونیم از رفتن‌ها فرار کنیم.

یا می‌تونیم یاد بگیریم کنار خالی شدن‌ها زندگی کنیم.

و شاید هنر زندگی همین باشه…

اینکه وسط همه نیمکت‌های خالی، هنوز بلد باشی راه بری.

نیمکتدلنوشتهحال خوباحساساتخاطرات
۰
۰
ایمان جوادی
ایمان جوادی
ساکن مشهد - نجات غریق و مربی شنا -دوستدار طبیعت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید