ویرگول
ورودثبت نام
جانان
جانان"بـگـذار دوام آوردن هنـر تـو بـاشـد" بعضی ها خوش به دنیا اومدن بعضی ها ناخوش
جانان
جانان
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

تاسیان

این پیام یادآور نقش بی بدیل پدر در زندگی دختر است ...

تاسیان معنی‌اش چیه؟
تاسیان یه حسه، یک حسیه که در واقع یک اندوه و غمه بزرگیه، یه دِغیه که توی غروب از دست دادن عزیز ترین ادم زندگیت بهت دست میده ...

' سلام بر عزیزی که قیمت دیدارش، مرگ است ...'

پدرم سلام
از آسمان چه خبر ؟
میگمااا بابایی تو هم دلت برام تنگ شده؟

امیدوارم آنجا که هستی ، همه ی دردات خوب شده باشه ...

اینجا حال همه ی ما خوبه ؛ غمی نیست  جز دیدن جای خالی شما !
جز تحمل چشمان غم زده مادر ...
جز دلی که دیگه برایمان دل نمیشه ....

تکرار تلخ زندگی، بدون تو غیر قابل تحمله بابا...
تو همین چند روز همه چیز برام عوض شد ؛ دیگه هیچی برام معنا نداره ...

انگار زندگی با هیچی برام شیرین نمیشه .

بابا جانم !

همین امروز ، از سر دلتنگی توی خیابون دنبال هر کسی که شبیه تو لباس می‌پوشید راه افتادم تصور اینکه به تو نگاه میکردم یکمی آروومم میکرد .

میدونی بابا تا حالا هیچ غروبی انقدر برام غم انگیز نبود ...

انقدر قشنگ«پدری»کردی که  هیچ‌ وقت‌ به‌ هیچ‌ کس نگفتم کاش بابای من بود:) ️

دلم میخواد مثل بچگیام وقتی دارم گریه میکنم ‌ از در بیای بگی کی دختر منو اذیت کرده..؟
‌

میدونی بابا ؟!
همه ی فامیل که اومدن گفتن حق دارین ستون خونه پدره !
من آوارگی خونه رو حس کردم ؛
هر چقدر دست و پا زدم ویرونه آباد نشد بابا ...
میدونم  زندگی پس از تو هم جریان داره و از حرکت نمی ایسته ،
ولی بعد تو برام تلخ تر و آهسته تر میگذره...
بی تو برای منی که همیشه همراهت بودم بی شک خیلی دشوار تره...

بی تو مهربونی هم کوچ کرده بابا....

انقد حجم اندوه توی دلم زیاده ، که حسم تو قالب جملات نمیگنجه ...

هیچ جمله ایی ، هیچ صدایی درد یه روح خسته رو نمیتونه روایت کنه ...


دلم میخواد از این اردیبهشت سرد که هر ثانیه اش یاد آور آخرین روزهای حضور توست بنویسم ...

یادآور آخرین نفس های که میکشیدی ...
چطور لحظه ی مرگت رو از یاد ببرم ...

برای یه دختر غمش خیلی سنگینه لحظه ی جون دادن پدر بالای سرش باشه ، دستش تو دستت باشه ولی نتونی هیچ کاری براش بکنی! ... 😭

چطور فراموش کنم اون دقیقه های آخر که دستان رنج کشیده ات را به صورتم میفشردم تا گرمای بدنت کم نشه بابا ... 😭

اون آخرین لحظه ایی که ضربان قلب پر مهرت از فرط خستگی تاب تپیدن نداشتن ...

خستگی تو از جنس تحمل بی پایان رنج هایی بود که کمرت را خم کرده بودن و سکوت هایی که از فریاد بلند تر بودند ...

پشت هر «خوبم»ت، یک روح خسته پنهون بود.

روح خسته ات برای پایان التماس میکرد ولی من نمیتونستم باور کنم ؛ هر بار زیر گوشت زمزمه میکردم : بابا پشتم و خالی نکنی بابا ...

اون لحظه که به پرستار بخش التماس میکردم دست از تلاش بر ندارن ...

اون لحظه که میگفتم بابا کنارت هستم تنهات نمیزارم نترس بابا ،
ولی تنهات گذاشتم ...

اون لحظه که پرستارا یکی یکی بهم تسلیت گفتن و باورم نمیشد مبهوت بهشون نگاه میکردم ...

دستانت را‌ به‌ خاک‌ سپردم...
ولی‌ اثر انگشتانت هنوز‌ بر‌ جای‌ جایِ‌ خانه‌ ی ما باقیست؛

لعنت به من ... لعنت به من که نفهمیدم عزم سفر کردی ...
از ما دل کندی !💔
کاش انقدر خوب نبودی بابا ، کاش یه بار، فقط یه بار" بهمون اخم میکردی ...

کاش انقد محبتت و ابراز نمیکردی ما رو انقد به خودت وابسته نمیکردی بابا
الان خیلی بی کس شدیم ...🖤

تازه فهمیدم داغ پدر چیه ؟🕊🖤
مثل این میمونه که ، یه دنده از پشتت رو برداشتن...

تضاد خیلی بی رحمیه اشک داغ روی سنگ سرد مزارت ...

عزیزان مواظب باشید خاک کسی رو که بگیره پس نمیده ):💔🖤

تاریخ فوت : ۱۴۰۵/۲/۱۸

ساعت : ۱:۲۰ دقیقه

بابازندگیدختر
۱۳
۱۰
جانان
جانان
"بـگـذار دوام آوردن هنـر تـو بـاشـد" بعضی ها خوش به دنیا اومدن بعضی ها ناخوش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید