به هیچ موجودی اعتماد بی جا نکنید!

پدرم معتقد است تمام سگ ها وفادارند.و گاهی ما را سرزنش می کرد که به سگم روزی یک کیلو غذا می دهم،دمش را تکان می دهد،کفش هایم را لیس می زند و کلّی قربان صدقه ام می رود...امّا شما بی معرفت ها...

سال پیش پدرم به یک سگ هاسکی سفید و زیبا که از دست صاحبش فرار کرده بود،اعتماد کرده و او را به باغ آورد تا در کنار سگ دیگری که دارد در ازای روزی یک کیلو آشغال مرغ-که از مرغ فروشی ها می خرد-به مراقبت از باغ و موجودات ساکن در آن بپردازد.

پس از چندی رفتارهای آشفته ای از این سگ دیده شد که نشان دهنده بی تربیتی او بود.مثلاً سگی که بایستی مراقب گوسفندان و مرغ و خروس ها باشد،چنانچه مرغ یا خروسی را می دید دنبال می کرد.در ابتدا پدرم گمان برد که او نیّت شومی در سر نمی پروراند و قصدش فقط بازیگوشی است و لاغیر.برای همین فقط سعی می کرد با سر و صدا به او برساند که کارش غلط است و تربیتش کند.

از آنجا که این دو سگ از دو گونه ی کاملاً متفاوت بودند و یا از جایی دیگر(!) با یکدیگر نمی ساختند و گاهی به هم می آمیختند و خون از سر و کلّه ی همدیگر می ریختند.پدرم مجبور بود یکی را در قفس نگه دارد تا با واق واق کردنش دزدها را بترساند و دیگری را در باغ رها کند تا چنانچه سر و کلّه ی دزدی پیدا شد دزد را بگیرد یا فراری دهد.

روزها و شب ها گذشت تا اینکه یک روز در تابستان امسال،وقتی پدر و مادرم خسته و کوفته از کار در باغ به خانه برگشتند،دچار تردید شدند که در لانه مرغها را بسته اند یا خیر.پس از ساعتی شکّ و تردید مادرم مطمئن شده بود که در لانه مرغها را نبسته است.نبستن در لانه مرغها از آن جهت خطرناک می نمود که آن روز،روزی بود که سگ باتربیت پدرم(سگی که جان خودش را به خطر می انداخت تا جان مرغها و گوسفندها به خطر نیفتد) در قفس به سر می برد و آن سگ هاسکی که ذکرش رفت شیفت مراقبت از باغ را عهده دار بود و او هم چشمه هایی از خود نشان داده بود که گمانه زنی ها در مورد وقوع یک حادثه شوم را به شدّت تقویت می کرد.

باری.آقا و خانمی که شما باشید مادر عزیزتر از جانم با من تماس گرفت و ماجرا را تعریف کرد و گفت پدرت خسته است ،زحمت بکش بیا با هم برویم به باغ یک سری بزنیم.از من خواست که همسر و فرزندانم را هم با خودم ببرم تا تفریح کنند.

من هم از اداره برگشته بودم و خیلی خسته بودم ولی تنها کسانی که کمتر می توانند به آنها نه بگویم،پدر و مادرم هستند.لذا جواب بله را دادم و گفتم الان می آیم و رفتم.

الهی هیچ وقت روز بد نبینید.وقتی به باغ رسیدیم و مادرم در باغ را باز کرد با صحنه ای روبرو شدیم که هیچ وقت از صفحه ذهنمان خارج نمی شود.آن سگ هاسکی تمام مرغ و خروس ها را کشته و بدون اینکه حتی ذرّه ای از گوشت آنها،میل کرده باشد،تعدادی را در باغ رها و تعدادی را نزدیک خود آورده و زیر سایه ی درخت گردو،پشت پنجره اتاق کارگری،نشسته بود.جالب تر اینجا بود که نمی گذاشت کسی به او نزدیک شود و حتی لاشه ها را بردارد.آن روز مادرم که کلّی برای آن مرغ و خروس ها زحمت کشیده بود سخت گریست.

عکس های زیر مربوط به همان روز هست.این عکس ها را همسر بنده از پشت پنجره ی اتاق کنار باغ و از جایی که آن سگ هاسکی بی تربیت و غیرقابل اعتماد نشسته بود،انداخته است.البته این عکس ها از آنجا که با فاصله و در فضای محدود پشت پنجره ی اتاق گرفته شده،تمام جنایت های او را نشان نمی دهند. همسرم جرات بیرون آمدن از اتاق را نداشت و من هم حال و حوصله عکاسی را.تعداد مرغ و خروسهای قربانی شده خیلی بیشتر از این چیزی هست که شما در عکس ها می بیند.

و

فردای روزی حادثه،این سگ به دلیل انجام رفتارهای پر خطر،با یک لگد محکم پدرم،تنبیه و از باغ اخراج شد!

پدرم هنوز از بابت اعتماد بی جا به آن سگ و آشغال مرغ هایی که به شکمش ریخته و محبّت ها که به او روا داشته،بسی شرمنده است!

پدرم از آن روز به بعد کمتر ما را سرزنش می کند و دیگر از ما توقع ندارد که ما دُممان را تکان بدهیم و کفش هایش را لیس بزنیم و قربان صدقه اش برویم!



اگه وقت داشتین،حال داشتین و عشقتون کشید به مطلب طنز و نطنز قبلی حقیر هم سر بزنید:

https://virgool.io/@J-M-S/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ahvpxentrzqg