عکس داستانک(قسمت دهم:ترس از سقوط!)

بعضی از ما وقتی بچه بودیم از اینکه روی یک چارپایه بایستیم می ترسیدیم.بالای درخت به زور می رفتیم. ببین زمونه چی بر سر ما آورده که حاضریم روی یک تکّه آهن که چند صد متر با زمین فاصله داره راه بریم، بایستیم،بنشینیم،غذا بخوریم،سیگار بکشیم،بگیم و بخندیم.

دیروز پسرم گفت:بابا نمی ترسی یه وقت از ارتفاع به اون بلندی سقوط کنی؟!

گفتم:پسرم من و اونایی که اون بالا کار می کنیم،اینقدر موقعی که هر دو تا پامون روی زمین بوده طعم سقوط رو چشیدیم که دیگه از هیچ سقوطی نمی ترسیم.حتی سقوط از ارتفاع!

گفت:مگه می شه وقتی آدم هر دو تا پاش روی زمینه،سقوط کنه؟

گفتم:آره پسرم،خیلی خوبم می شه!خیلی از آدمها اینجوری سقوط کردند و می کنند.اتفاقاً این نوع سقوط ،تحقیرآمیزترین نوع سقوطه.سقوط از ارتفاع که تازه عزّتمندترین نوع سقوطه،مخصوصاً اگه اونجا مشغول کارم باشی!

گفت:بابا من درست نمی فهمم چی می گی؟

گفتم:بزرگ که بشی،همسنّ من که بشی،خیلی خوب می فهمی.یعنی زمونه خیلی خوب بهت می فهمونه!

ناهار بر فراز آسمان خراش؛سال1932؛عکاس:نامعلوم
ناهار بر فراز آسمان خراش؛سال1932؛عکاس:نامعلوم

https://virgool.io/@jalal-mohseni/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%D8%A3%D8%AA-rvwab1i04hka

[email protected]