تصوّر کن در سن ۴۳ سالگی سردبیر یک مجله آن هم مجلهی مد و فشن زنان در فرانسه هستی و برای خودت اهن و تلپی داری که یک روز وقتی سوار خودروات هستی و داری پسرت را برای تماشای یک نمایش میبری، ناخوش میشوی. میبرندت بیمارستان، ۲۰ روز به کما میروی و بعد هم که از کُما خارج میشوی متوجه میشوی که به سندروم قفلشدگی مبتلا شدهای و دیگر هیچجای بدنت کار نمیکند به جز مغزت که همچون پروانهای داخل پیله گیر کرده است. پیلهای که قرار نیست هیچگاه باز شود.

با این اتفاق انجام حتی یکی از آن کارهای عادی که پیش از این انجام میدادی، برایت معجزه به حساب میآید. حتی قورت دادن آب دهان!

در سن چهلوپنجسالگی باید تو را مثل یک نوازد که اختیاری از خودش ندراد به حمام ببرند.

از تمام آن کارهایی که با بدنت میکردی، فقط یک پلک چشم چپ کار میکند. آن را هم شانس میآوری وقتی مگسی روی بینیات نشسته و سعی میکنی یکجور بپرانیاش، یک نفر آدم فهمیده کشف میکند و همان یک پلک کمک میکند تا تو بتوانی با دیگران ارتباط بگیری و حتی کتابی بنویسی که هر کس در جهان آن را بخواند، شور زندگی تو را به عنوان نویسندهاش تحسین کند.

و باقی داستان جذاب و خواندنی آقای "ژان دومینیک بویی" را خودتان زحمت بکشید بروید بخوانید.
بنده به دلیل داشتن اشتراک بینهایت طاقچه چاپ هشتم کتاب "پیله و پروانه" ترجمهی "فرییا تنباکوچی" و "میچکا سرمدی" را خواندم. ولی تا جایی که اطلاع کسب کردم کتابی که در زیر جلد و پُشت جلدش را میآورم، روانتر و خواندنیتر است.


اگر حال خواندن کتاب را ندارید، لااقل فیلم پیله و پروانه که بر اساس همین کتاب ساخته شده و در ایران دوبله و از شبکهی چهار تلویزیون پخش شده است را تماشا کنید.

پ.ن:
نام آهنگ ابتدای متن " روزی از زندگی" و متعلق به گروه "بیتلز" است. این آهنگ آخرین آهنگی است که نویسندهی کتاب "پیله و پروانه" در آخربن روز سلامتیاش گوش داده است. در کتاب هم به ماجرا اشاره میکند.