یکی یکی دست بچه هام،جلوی چشام شکست!

کی باور می کرد امروز دوشنبه27فروردین97 اینجور برفی توی کرج بیاد.برفی که زد خیلی از درختا رو داغون کرد.شاخه هاشونو شکوند و میوه هاشونم سرما زد.خیلی از ماشینایی که زیر درختا پارک بودند،کج و کوله شدن.برق و حتی آب توی برخی از مناطق کرج ده تا پونزده ساعت قطع شد.دما رسید به دو درجه زیر صفر.

رفتم به پدر و مادرم که از صبح تا بعد از ظهر رفته بودن باغ تا درختا رو نجات بدن سر بزنم.هر دو تاشون بنده خداها از کت و کول افتاده بودن.مادرم که قبلاً براتون تعریف کرده بودم پلاتین توی پاشه،دوباره خورده بود زمین و نمی تونست راه بره و پدرم آرتروز زانو و دستش عود کرده بود و فشارخونش رفته بود بالا که با یک والسارتان80 اومد سرجاش.حالا اینا یه طرف قضیه بود.پدرم سرِ درد و دلش که باز شد گفت:«بابا! درختای باغ مثه بچه هام می موندن.مثه شماها.کم براشون زحمت نکشیده بودم.هر ضربی برفاشونو می تکوندم،نمی رسیدم.درختا زیر سنگینی برف ناله می کردند و بعدم شاخه هاشون نقش زمین می شد.گریه م گرفته بود.مگه شوخیه.یکی یکی شاخه های درختا شکستن.درختایی که وقت محصولشون بود.انگار یکی یکی دست بچه هامو،جلوی چشام شکستن.هیچ کاریم نتونستم واسه شون بکنم...»خیلی دلم برای پدر و مادر زحمتکشم و همه اونایی که امروز باغشون و محصولشون از بین رفت سوخت.

نتونستم و نرسیدم از درختایی که توی کوچه و خیابون نفله شده بودن عکس بگیرم.این عکس رو امروز صبح همسرم از توی حیاط خونه مون گرفته.همون حیاطی که سه روز پیش دوچرخه مونو از توش بردن(شرح ما وقع رو از اینجا بخونید) و امروز درختا و گل و گیاهاش رو سرما بُرد.هر چه دلت خواست نه آن می شود/ هرچه خدا خواست همان می شود.الهی رضا برضائک صبرا علی بلائک...

تا دیشب اونی که داشت خوشحال بود،از امشب اونی که نداره!

آقای ایرج زبردست یه رباعی خیلی زیبا داره که جاشه اینجا برای خودم و شما بیارم:

باران:تبِ هر طرف ببارم دارم

دهقان:غم تا به کی بکارم دارم

درویش نگاهی به خود انداخت و گفت:

من هر چه که دارم از ندارم دارم!