ویرگول
ورودثبت نام
Dast Andaz
Dast Andaz«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
Dast Andaz
Dast Andaz
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

اگر بردارزاده‌ات امشب نماز شب خواند تعجب نکن!

این ماجرا صددرصد واقعی است.

حسن همکارم، فرزند شهید بود. در کودکی پدرش شهید شده بود. حسن برادری داشت که کارمند آتش‌نشانی بود و چند ماهی بود که معتاد شده بود. برادری که یک زمانی ورزشکار و دور ایران را با دوچرخه رکاب زده بود. اعتیاد باعث ایجاد مشکل شغلی و اختلاف با همسر شده بود و در چنین خانواده‌ای آن‌که بیشتر از همه آسیب می‌بیند، فرزند و خاصه دختر نوجوان خانواده است. دختر نوجوان که در خانواده محبتی از سوی پدر و مادر درگیر دعوایش دریافت نمی‌کند جذب پسری می‌شود که از قضا جزو خلافکاران معروف محلّه است. حسن که نسبت به برادرزاده‌اش احساس مسئولیت می‌کند و از ایجاد رابطه بین او و خلافکار محلّه و رفتن آبروی خانواده‌ می‌ترسد، برادرزاده‌اش را می‌برد به کلانتری محلّه که رئیس‌اش دوست قدیمی‌اش است و به او می‌گوید: هویت آن پسر خلافکار را برای برادرزاده‌ام فاش کن، شاید دوزاری‌اش بیفتد و با کسی که هم خلاف است و هم پانزده سال از خودش بزرگتر است بُر نخورد. جناب رئیس هم تک تک خلاف‌های پسر را می‌گوید: مزاحمت برای نوامیس مردم، ساقی مواد مخدر، سرقت و... و فاز نصیحت برمی‌دارد که دخترجان شما جزو خانواده‌ی شهدا هستید، تو نوه‌ی شهیدی، قدر خودت را بدان و ارزش خودت را پایین نیاور و از این حرف‌ها. دختر بعد از شنیدن فهرست خلاف‌های پسر و نصایح رئیس کلانتری خطاب به او و عمویش می‌گوید: من از چیزهایی که گفتید خبر دارم ولی با وجود تمام این حرف‌ها هنوز این پسر را دوست دارم! بله این از خصوصیات یک دختر نوجوان است که اگر دچار شیدایی شود، از خر شیطان پایین نخواهد آمد.

حسن که داشت دیوانه می‌شد رفته بود آن پسر را تهدید کرده بود که دور و بر برادرزاداه‌ام پیدایت نشود. اما این تهدید هم هیچ اثری نکرد.

حسن بردارزاده‌اش را نزد یک روان‌درمانگر مذهبی که دوستش نیز بود برد. روان‌درمانگر دو ساعت پُشت در بسته با برادرزادا‌ی حسن صحبت کرد. پس از اتمام جلسه‌ی روان‌درمانی حسن برادرزاده‌اش را به خانه‌شان رسانده بود و در اولین فرصت با دوستش یعنی آقای روان‌درمانگر تماس گرفته بود تا از نتیجه‌ی جلسه‌ی روان‌درمانی بپرسد. جناب روان‌درمانگر ابراز رضایتمندی کامل کرده بود و گفته بود: پس از دو ساعت گفت‌وگو تغییر واقعی را در چشم‌های برادرزاده‌ات دیدم. به طوری که اگر او امشب در خاته‌شان نماز شب خواند هم تعجب نکن! قول می‌دهم از فردا هم حجابش خوب شود و هم دور آن پسر را خط بکشد.

حسن از معجزه‌ای که دوست روان‌درمانگرش صورت داده بود خوشحال و خیالش کمی راحت شده بود. حسن آن شب با خیال راحت خوابیده بود و به این فکر می‌کرد که آیا برادرزاده‌اش دارد نماز شب می‌خواند؟ و آیا او از فردا با یک حجاب در شان خانواده‌ی شهدا در انظار عموم ظاهر می‌شود و دور آن پسر خلافکار را هم برای همیشه خط خواهد کشید؟

نیمه‌های همان شب حسن با صدای پُشت سر هم زنگ‌ خانه و برخورد لگدهای مکرر به در خانه از خواب می‌پرد. برادر معتادش است. آمده تا بگوید که دخترش نیمه‌شب شناسنامه‌اش را برداشته و از خانه فرار کرده است. حسن از آن شب دیگر آدم نشد. پس از آن شب فشارخونش بالا می‌رفت و دچار حمله‌های پُشت سر هم پانیک می‌شد.

دوشبانه روز طول کشید تا حسن بتواتد برادرزاده‌اش را به همراه آن پسر در مرز کردستان عراق پیدا کند. برف و تندباد نگذاشته بود به صورت قاچاقی از مرز خارج شوند. هر کس دیگری به جز حسن بود، به این راحتی نمی‌توانست برادرزاده‌اش را پیدا کند. او با زنگ زدن به بیست سی نفر و کلّی دوست و آشنا توانسته بود رد برادرزاده‌اش را در دقیقه‌ی نود بزند. هرچند برادرزاده‌اش موقعی که پیدا شد با آن برادرزاده پاک و معصوم قبلی فاصله داشت. برادرزاده‌اش آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود!

بعد از آن ماجرا حسن فقط به بلاهایی که سر برادرزاده‌اش آورده بودند اشاره‌‌ای کرد و دیگر هیچ‌وقت هیچ حرفی از برادر و برادرزاده‌اش نزد. این فقط برادر کوچکتر حسن نبود که مشکل داشت. خواهر حسن هم که چند سالی بود ازدواج کرده بود زندگی خوبی نداشت. شوهر بیکار و علافی داشت که نمی‌توانست چرخ زندگی را بچرخاند. حسن به عنوان برادر بزرگتر باید به خواهرش هم رسیدگی می‌کرد.

حسن افسردگی شدیدی پیدا کرده بود. کلّی قرص و دارو روی میزش بود. در عرض چند ماه، چند سال پیر شده بود. من رفیق و محرم اسرارش بودم. یک‌بار که باهم تنها بودیم با بغض و چشم‌های پر از اشک حرفی زد که هرگز فراموش نمی‌کنم. گفت: پدرم ما را گذاشت رفت بهشت و ما خواهر و برادرها ماندیم و جهنم این دنیا!

کتاب پیشنهادی برای کسانی‌که قصد فرار دارند:

نماز شبشباحساس مسئولیتنیروی انتظامی
۱۵
۹
Dast Andaz
Dast Andaz
«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید