در دنیای امروزِ شبکههای اجتماعی، نوعی زندگی شکل گرفته که در آن آدمها بیشتر از آنکه عمیق شوند، در سطح حرکت میکنند. انگار از هر چیزی کمی سر در میآورند، اما هیچچیز را کامل و دقیق نمیفهمند. از هر موضوعی یک تکّه برمیدارند، اما هیچکدام به یک فهم و دانش واقعی تبدیل نمیشود. آیا نمیتوان با اطمینان این وضعیت را نوعی «کوتولگیِ ادراک» نامید؟ یعنی حالتی که در آن فکر کردن قد نمیکشد، عمیق نمیشود و در همان سطح اولیه و ابتداییاش باقی میماند.
اما این فقط یک اتفاق فردی نیست. این وضعیت، یک بازار هم دارد. بازاری که در آن توجه انسان، مهمترین سرمایه است. هر کسی بتواند توجه بیشتری بگیرد، موفقتر است. برای همین، محتواها هر روز کوتاهتر، سریعتر و هیجانیتر میشوند. پشت سر هم میآیند، بدون اینکه فاصلهای برای فکر کردن باقی بگذارند. در چنین بازاری، "اتلمتل توتوله" دیگر فقط یک شعر کودکانه نیست؛ تبدیل میشود به یک نماد. نمادِ تکرار، ریتم و سرگرمیِ بیوقفه؛ نمادِ چیزهایی که از یکسو راحت دیده و پسندیده میشوند، و از دیگرسو سریع تمام میشوند و خیلی کم ما را مجبور به فکر کردن میکنند. این همان «بازارِ گرمِ اتلمتل توتولهها» است؛ بازاری که در آن مهم نیست یک چیز چقدر عمیق است، مهم این است که چقدر میتواند توجه ما را جلب کند.
در این فضا، مهارت اصلی دیگر دانستن نیست. مهارت اصلی این است که بتوانی توجه دیگران را نگه داری. بعضیها دقیقاً بلدند چطور ذهن ما را در حالت بین فکر کردن و فکر نکردن نگه دارند؛ نه آنقدر عمیق که خسته شویم، نه آنقدر ساده که رد کنیم. از طرف دیگر، فهمیدن همیشه آسان نیست. وقت میخواهد، تمرکز میخواهد و کمی صبر. اما زندگی امروز بیشتر به سمت سرعت رفته تا صبر. برای همین، خیلی وقتها به جای فهمیدن، فقط حس میکنیم فهمیدهایم. از کنار چیزها رد میشویم، اما در آنها نمیمانیم و به آنها دل نمیدهیم.

یک تشکر:
از کسانیکه هنوز با هشتگ خاطرهانگیز "حال خوبتو با من تقسیم کن" یادداشت مینویسند، کمال تشکر را دارم. دم شما گرم. الهی همیشه حال خوبی برای تقسیم کردن داشته باشید.
یکی از کاربران خوبی که روزگاری اینجا بود، نوشت، خاطره ساخت، بزرگ شد، کنکور قبول شد، پزشک شد و پُستهایش را پاک کرد و رفت:
