ویرگول
ورودثبت نام
Jamshid
Jamshidکارشناس ارشد هوش مصنوعی
Jamshid
Jamshid
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

رهایی، ابهام، بلوغ

من معتقدم که گاهی هم برای دیدن زندگی از زاویه‌ای تازه، باید خودت را از هرآنچه که به آن تعلق داری، رها کنی، از خانواده، دوست‌ها، روابط، انسان‌ها،‌ و حتی از جغرافیا. حال‌آنکه این رها شدن، بسته به قشنگی آن زاویه‌ی تازه‌دیده‌شده می‌تواند موقت یا دائمی باشد.

اما موضوعی که سال‌ها برای آن بسیار مورد انتقاد قرار گرفته‌ام،‌‌ این است که احتمالا کمی حد این رهیدن از تعلقاتم را گذرانده باشم؛ و به‌طور خاص شاید در مورد دوست‌ها و اطرافیانم اینطور بوده‌است. یعنی چه؟ یعنی اینکه مثلا واریانس آدم‌هایی که در زندگی من می‌آیند و من به‌راحتی از آن‌ها می‌رهم،‌‌‌ زیاد است! از آنجایی که قصد دارم تفکراتم را اصطلاحا روی کاغذ بیاورم، و البته چون می‌خواهم به پاسخ ذهنم در مورد این موضوع برسم،‌‌ در اینجا صحبت را به رها کردن یک رابطه دوستی محدود می‌کنم.


شاید رها کردن‌ نشان از بلوغ‌ است؟ یعنی زمانی که تو مطمئن می‌شوی دیگر هیچ پیشرفتی در آن رابطه اتفاق نمی‌افتد، یا اصطلاحا به بن‌بست رسیده‌اید. یا حتی زمانی که احتمال وقوع پیشرفت را بسیار کم یا دور می‌بینی. خب این خیلی هم منطقی و درست است و خیلی هم بالغانه.

اما شاید هم رها کردن‌ نشان از ترسِ از باخت است؟ یعنی زمانی که هنوز فصل‌های دیگر آن رابطه را ندیده باشی ولی ریسک ماندن را زیاد تخمین بزنی و تصمیم بگیری که رها کنی. ماندنی که تو را از رشد،‌ موقعیت‌ها و تجربه‌های قشنگ‌تر باز می‌دارد، یا تو را درگیر بازی‌ای فرسایشی می‌کند. دقیقا مثل زمانی که در پوکر، در دور اول هر دست و قبل از اینکه کارتی در وسط زمین رو شود،‌‌ با توجه به چیزی که در دست داری و هزینه‌ای که باید برای آن بدهی و ریسکی که محاسبه کردی،‌ فولد می‌دهی. این هم به‌ظاهر اقدام هوشمندانه‌ و بالغانه‌ایست. اما این اقدام یک ایراد اساسی دارد؛ اگر تو به خاطر ترس از باخت همیشه در همان دور اول فولد بدهی، آیا اصلا هیچوقت بازی می‌کنی؟ چه بسا که ممکن است به بردی بزرگ ختم شود. در دوستی‌ها هم همین است. شاید بعضی رابطه‌ها در مسیری مبهم و پرریسک پیش می‌روند، اما درست در همان نقطه‌ی اضطراب، عمق شکل می‌گیرد. در همان جایی که سوءتفاهم حل می‌شود، در همان جایی که یکی کوتاه می‌آید، در همان جایی که علاقه‌ای ایجاد می‌شود، در همان جایی که آسیب‌پذیری، به اعتماد تبدیل می‌شود.


حال متوجه شده‌ام که مسئله اصلی، اصلا رها کردن یا ماندن نیست. چون چه رها کردن‌ها از روی بلوغ باشند و چه از روی فرار از ریسک بالای باخت‌،‌‌ هر دو بالغانه و هوشمندانه است. مسئله اصلی آستانه‌ی تحملِ من برای ابهام است. من هنوز یاد نگرفته‌ام که بعضی ابهام‌ها را اگر تحمل کنم،‌‌ می‌توانند به بردهای بزرگ ختم شوند. اگر کمی بیشتر تابشان بیاورم، خودشان شکل می‌گیرند. خودشان روشن می‌شوند. من هنوز یاد نگرفته‌ام که بعضی فصل‌ها را باید زندگی کرد، نه پیش‌بینی و ترک. بعضی رابطه‌ها را باید مدتی با شک و تردید حمل کرد، نه اینکه در همان ایستگاه اول پیاده شد. یاد نگرفته‌ام که بعضی ناهمواری‌ها مقدمه‌ی صمیمیت‌اند، نه نشانه‌ی پایان. و شاید مهم‌تر از همه، یاد نگرفته‌ام که بعضی قفس‌ها، اگر بمانی، خانه می‌شوند. من عادت کرده‌ام اگر چیزی قطعیت ندارد، برایش قطعیت بسازم. اگر آینده‌اش مبهم است، قبل از اینکه مبهم‌تر شود، تمامش کنم. و این، به‌ظاهر تصمیمی منطقی است. اما زندگی همیشه منطقی پیش نمی‌رود؛ رشد هم همین‌طور.

شاید وقتش رسیده به‌جای اینکه همیشه بدون ابهام زندگی کنم، بازیکنِ شجاع‌تری باشم. ابهام را گاهی بپذیرم و به آن رابطه دوستی فرصتی دهم تا خود را بسازد. شاید بردهای بزرگ سهمِ کسانی‌ست که ابهام را بهتر مدیریت می‌کنند.

ابهام را بغل کن اگر فکر می‌کنی ارزشش را دارد ))))

رابطه دوستیابهامرهاییرشدپوکر
۶
۲
Jamshid
Jamshid
کارشناس ارشد هوش مصنوعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید