
به انگشتان کشیدهاش خیره شدهام، مضرابها به نرمی روی ساز حرکت میکنند؛ ترکیبی از لطافت و ضخامت.
در کنارش پایهی نُتی به چشم میخورد، همراه با کتابی باز.
در بالای صفحه، عنوان قطعه نوشته شده است: «آواز ابوعطا».
هنگام ساز زدن بهندرت لبخند میزند، با این حال شادیاش مشهود است.
خوب میدانم که از نواختنِ درآمدها و پیشدرآمدهای طولانی بیزار است؛ البته بهتر است بگویم بیشتر از تمرینکردنشان.
پس از چند دقیقه، قطعه به پایان میرسد و او نفس عمیقی میکشد، سپس مضرابها را روی ساز قرار میدهد؛ فقط برای چند ثانیه.
به کتاب نگاه میکند، یک صفحه عقب میرود؛ قطعه «گرایلی شستی» است.
شروع به نواختن میکند، نگاهی به کتاب نمیاندازد.
لذت میبرم و در همین حد میدانم که ریتم آهنگ «ششهشت» است و «دُرّاب»های نسبتاً زیادی دارد.
راستش را بگویم، واقعاً نمیدانم «ششهشت» است یا نه؛ فقط حدس میزنم.
خرسندی در سراسر چهرهاش پیداست، چراکه قطعههایی با ریتم تندتر را بیشتر دوست دارد.
به پایان قطعه نزدیک میشود و چند میزان آخر را میزند.
مجدداً مضرابها را روی ساز قرار میدهد و زیر لب میگوید:
«هر وقت آهنگای استاد پایور رو میزنم، مچم درد میگیره.»
میپرسم: «با تمرین بیشتر درست میشه، نه؟»
به نشانهی تأیید سری تکان میدهد و بلند میشود، به سمت میز حرکت میکند.
روی میز هفت کتاب نسبتاً قطور و دو دفتر نُت قرار دارد که اکثرشان به پایان رسیدهاند.
ظاهر کتابها فریاد میزنند که بارها و بارها ورق خوردهاند.
کاغذها کمی رنگورفته و پاره به نظر میرسند، با این حال خوب نگهداری شدهاند؛ جلد شده و سیمی.
به مضرابها نگاهی گذرا میاندازم؛ نمدها پرز گرفتهاند اما همچنان سر جایشان باقیاند.
برخلاف انتظارم، به سراغ کتابها نمیرود؛ در عوض چکش کوک را برمیدارد و در عرض چند ثانیه پشت سنتور مینشیند و شروع به کوککردن سیمها میکند؛ سیمهای سفید، بعد هم تعدادی از سیمهای زرد.
ناشیانه سؤال میکنم: «کوک کردن سنتور سخته؟»
میخندد و همراه با کمی طعنه میگوید: «فکر نکنم کوک کردن هفتادودوتا سیم کار راحتی باشه!»
همین کافی است تا ساکت شوم.
ادامه میدهد: «بهخاطر همین کسایی که سنتور میزنن چندتا ساز دارن؛ برای هر دستگاه باید کوک عوض بشه.»
با گیجی میپرسم: «دستگاه؟»
با کمی تأسف نگاهم میکند: «موسیقی ایرانی هفت تا دستگاه داره؛ شور، سهگاه، همایون و چهارگاه...»
میخواهد ادامه بدهد، اما نگاه گنگ و مبهم من لحظهای متوقفش میکند: «هر آهنگی متعلق به یکی از این دستگاههاست.»
ـ «این دوتایی که الان زدی دستگاهش چی بود؟»
آهی میکشد: «شور.»
میخواهم شکهایم را برطرف کنم، پس میپرسم: «آهنگ قبلیه شیشهشت بود؟»
ابرویی بالا میاندازد: «نه، شیششونزده.»
دروغ چرا، کمی از خودم ناامید میشوم. چند وقتی است که برای یاد گرفتن تئوری موسیقی دستوپا میزنم، اما پیشرفتی نمیبینم.
«میگن ساز زدن آرامشبخشه... واقعاً اینطوره؟»
آهی میکشد و موهایش را به عقب هدایت میکند:
«آرامش هم جزئی از فراینده، اما کوتاهه.»
گیج میشوم: «یعنی... لذتبخش نیست؟»
با جدیت تمام میگوید: «موضوع لذت نیست، حتی علاقه هم نیست، فقط صبره.»
صدایش را صاف میکند: «و استمرار.» سپس ادامه میدهد:
«وقتی چیزی رو دوست داشته باشی، براش تلاش میکنی و منتظرش میمونی، حتی اگه تا ابد طول بکشه، نه؟»
چیزی نمیگویم؛ منتظرم ادامه دهد:
«ساز زدن هم همین شکلیه؛ ترکیبی از کلافگی، لذت و صبر.»
«گاهی اوقات مجبوری فقط یک بخش کوتاه رو بارها و بارها تمرین کنی تا اون صدایی که باید رو بشنوی. اگه قطعهای باشه که دوست نداشته باشی، سختترم هست... اما وقتی به اون لذت میرسی، میفهمی واقعاً ارزشش رو داشته.»
با کمی تردید سؤال میکنم: «پس همش لذت نیست؟»
«گفتم که، بیشترش صبره. راستش موسیقی شبیه یه جادهی بیانتهاست. هرچی بیشتر جلو میری، میبینی چیزای زیادی هست که نمیدونی، پس برای رسیدن به اون لذته، باید صبور باشی."
به سنتورش نگاهی کوتاه میاندازد: «یک چیز دیگهای که درمورد موسیقی دوست دارم اینه که باعث میشه به هیچ چیز دیگهای فکر نکنم؛ وقتی ذهن و بدن درگیر میشن، صداهای مزاحم ناپدید میشن.»
بیمقدمه میگویم: «من آدم عجولیام، گمونم بهدست آوردن چیزی که تو داری برای من سختتره.»
لبخند میزند: «اما لذتِ بهدست آوردن چیزای سخت بیشتره.»
حالا همهچیز واضحتر به نظر میرسد.
ورقهای تاشده، پرزهای نمد و سیمهای ناکوک، همه بویی از صبوری میدهند.
به عقیدهی او این صبر است که لذت را پایدار میکند.

****
مضراب: ابزار نواختن سنتور.
چکش کوک: ابزار تنظیم کوک سیمهای سنتور.
دستگاه (موسیقی ایرانی): چارچوب اصلیِ ملودیها.
شور: یکی از دستگاههای موسیقی ایرانی.
درآمد: بخش شروعِ یک دستگاه.
پیشدرآمد: قطعهی مقدماتی قبل از اجرای اصلی.
ششهشت (۶/۸): نوع وزن/ضرب موسیقی