جوهرِ خیال·۲ روز پیشنامه ای به تو؛ همبازی کوچکمگاهی اوقات بیآنکه بفهمم در خاطرات حبس میشوم؛ جلوتر نمیروم و آنها را از نو زندگی میکنم.زمانِ حال از کفم میرود، اما صادقانه شکایتی ندارم…
جوهرِ خیال·۷ روز پیشنَمدِ روی مضراببه انگشتان کشیدهاش خیره شدهام، مضرابها به نرمی روی ساز حرکت میکنند؛ ترکیبی از لطافت و ضخامت.در کنارش پایهی نُتی به چشم میخورد، همراه…
جوهرِ خیال·۱۵ روز پیشتو مرا نمیشناختی، اما...تو مرا نمیشناختی، اما من چرا.میدانستم که بند بندِ وجودت روی صحنه جان میگیرد.میدانستم که حضورت شبیه به چیزی مانند امید است.و بهتر از همه…
جوهرِ خیال·۱۵ روز پیشبیشتر از یکم(بخش دوم)چشمهایش به صفحه گوشی خیره مانده. معمولاً جلسات را با احوالپرسیهای همیشگیاش آغاز میکرد، اما امروز اتاق درمان حال و هوای دیگری دارد؛ کمی…
جوهرِ خیال·۱ ماه پیشکلمات ظالم اند، شاید هم آدمهااخیرا بیشتر از همیشه سکوت میکنم، در عوض گوش میدهم، درد میکشم و باز هم سکوت میکنم.کلمات در گلویم خفه میشوند و جایشان را به بغض میدهند.بغضم ر…
جوهرِ خیال·۱ ماه پیشدر جست و جوی کمی آرامش!این روزها هیچ چیز سر جای خودش نیست، من هم همینطور.احساس هسته ای را دارم که از مدارش خارج شده باشد.(فرض میکنم که قبلا روی مدار بوده ام.)مدتی…
جوهرِ خیال·۱ ماه پیشکاغذی برای عزیزِ از دست رفته...برای تو مینویسم عزیز کرده ، ... برای تو، در دفتر خاطرات خودت. همانی که اینجا جا گذاشتی ، روی میز چوبیِ من.امروز تقریبا دو ماه از رفتنت میگذ…
جوهرِ خیالدرپستهای ویرگول·۱ ماه پیشبیشتر از یکممرکز توانبخشی خلوت تر از همیشه بود، دختر جوان درحالی که انتظار میکشید نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت."۸ و ۱۰ دقیقه ی شب"، موهایش را مرتب کرد و…