.
حسین جان...
نمیدانم در کدام صف ایستادهام؛
در صف دوستداران تو،
یا در صف همانهایی که قرنها پس از آن ظهر خونین،
هنوز دست از جنگیدن با تو برنداشتهاند.
همانها که با گناههای ریز و درشتشان،
زخمهای هزارسالهات را تازه نگه میدارند،
و با غفلتهای هرروزهشان،
نیزههای کربلا را از دل تاریخ بیرون میکشند
تا بار دیگر
بر پیکر حقیقت فرود آورند.
راستش را بخواهی، حسین...
گاهی میترسم من هم از همانها باشم.
میترسم
هر بار که از تو دور شدم،
هر بار که هوای نفسم را بر ندای وجدانم ترجیح دادم،
هر بار که حقیقت را دیدم و آرام از کنارش گذشتم،
بیآنکه بفهمم،
چند قدمی به آن سوی میدان برداشته باشم!
اما تو شاهدی، حسین...
تو میدانی که چقدر خستهام.
آنقدر خسته
که گاهی از خودم پنهان میشوم؛
از گذشتهام،
از خاطراتم،
از آن آدمی که میتوانستم باشم و نشدم.
وقتی به پشت سر نگاه میکنم،
بهجای راهی که آمدهام،
ردِ لغزشهایم را میبینم؛
اشتباههایی که یکییکی روی هم انباشته شدند
و حالا میان من و آرامش،
دیواری بلند کشیدهاند.
تو که غریبه نیستی، حسین...
بعضی شبها که همهچیز ساکت میشود،
میمانم با انبوهی از حسرتها
و پروندهای که هرچه ورقش میزنم،
شرم از لابهلای سطرهایش بیرون میریزد.
گاهی فکر میکنم
سنگینترین باری که بر دوش میکشم،
نه غمهای زندگی،
که خودِ منم.
و امروز،
در عاشورای تو،
آمدهام کنار زخمهایت بنشینم.
اجازه میدهی حسین؟
شنیدهام زخمها حرف میزنند،
و من مدتیست
دیگر به حرف هیچکس
جز زخمها اعتماد ندارم.
مینشینم کنار زخم گلویت؛
همان زخمی که راهش
از پیچ و خمِ رگهایت گذشت
و به قلب تاریخ رسید.
آدم تا کجا میتواند تنها بماند؛
که «هل من ناصرٍ ینصرنی»اش
میان آن همه جمعیت بپیچد،
و هیچ دستی برای بستنِ زخمش بالا نیاید؟!
خیره میمانم...
نه به زخم،
به تنهاییِ صاحب آن زخم.
به اینکه دیگر همه رفته بودند؛
برادر رفته بود،
پسر رفته بود،
یاران رفته بودند...
و تو مانده بودی
و داغِ تکتکشان!
به تو نگاه میکنم، حسین؛
به پدری که کودکش «العطش» میگفت
و جوابی جز آغوش و دلداری نداشت.
به جگری که میسوخت،
شاید قطرهای آب
اندکی آرامش کند...
و بعد،
چشمم به آن گودال میافتد؛
همانجا که زمین دیگر تابِ مصیبت را نداشت،
و آسمان
تابِ تماشا را.
همانجا که همهچیزت را گرفتند،
اما نتوانستند
خدا را از تو بگیرند.
هرچه بیشتر نگاهت میکنم،
فاصلهی بینمان را بیشتر میفهمم، حسین...
گاهی دلم میخواهد
چشم از تو بردارم.
آدم خجالت میکشد
این همه بزرگی را تماشا کند
وقتی تمام دارایی خودش،
مشتی عذر و حسرت است.
خجالت میکشم...
نه از خونِ روی محاسنت،
از آینهای که مقابلم گرفتهای!
از اینکه هرچه بیشتر به تو نگاه میکنم،
بیشتر
خودم را میبینم.
زخمهای تو از جنس ایستادناند،
زخمهای من
از جنس افتادن.
تو برای خدا از همهچیز گذشتی،
و من گاهی برای هیچ،
از خدا گذشتهام.
تو در اوج تشنگی،
خدا را گم نکردی؛
من، سیراب از دنیا،
خودم را هم گم کردهام.
تو میان آن همه شمشیر و نیزه،
از راه برنگشتی،
و من، میان چند وسوسهی ناچیز،
سالهاست سرگردانم...
و شاید همین سرگردانی،
بیش از هر زخم دیگری،
مرا از تو دور کرده است.
سرت را درد نیاورم، حسین...
هرچه بیشتر به تو نگاه میکنم،
بیشتر میفهمم
مشکل فقط دوری نیست،
تاریکیست!
دلم تاریک شده، حسین....
آنقدر تاریک
که حتی راهی به اشک ندارد.
آمدهام برایت گریه کنم،
اما چشمهایم
خشکتر از آناند
که حتی به اندازهی یک «یا حسین»
ببارند.
انگار نه انگار
که اینهمه داغ
روبهرویم ایستاده است.
حسین...
درون من
کافریست
که به تو ایمان دارد!
و این،
از هر اعترافی
سنگینتر است.
نه میتوانم انکارت کنم،
نه میتوانم
آنطور که باید
لحظهلحظهام را
فدایت کنم.
میان این دو،
سالهاست
گم شدهام!
و حالا،
با دلی که حتی اشک هم از آن رفته،
ایستادهام روبهرویت...
بیهیچ بهانهای
برای بخشیده شدن...
جز همین که هنوز؛
با بغضی که گلویم را گرفته،
نامت را
آرام
زیر لب
تکرار میکنم...
«یا حسین»

ین»