
صادق باش!
ما را بی ارزش آفریدی
یا این بهای با ارزشی ست؟
هر دو چقدر نخواستنی اند.
...
ازم نپرس چه کار میکنم.
به صدای وز وزِ گوشم،
گوش می دهم.
همه چیز سنگین و خالی ست.
انگار مغز از جمجمه جدا شده و
حال،
جمجمه ی خالی،
پر از کِرم های خاکی ست.
...
بهم نگو خب هنوز زنده ای که؟
این زنده بودن چه ارزشی دارد؟
چرا به عنوان انسان فقط زنده بودن را میشود داشت
و شمرد.
می توانستم یک درخت زنده
یا کرم خاکی بی ارزش باشم.
انسان همین احساس و فکر است.
همین دیدن و چشیدن.
همین لمسِ اطراف.
همین عاطفه های شیرینِ خوشبختی.

چه شوخی های دوری!...
کاش زندگی گرفتار کاش ها نمیشد.
کاش
به دورش،
گره ی خفگی می پیچیدند.
و این دیگر
فقط آخرش بود.

اینجا؛ برای دروغ بودن زیادی واقعی بود.
...
KRK