
هر نفسی که می کشد، وزنِ خطایی را با خود حمل می کند.
هر گامی که برمی دارد، گناهی خاموش در کنارش راه میرود.
و هر لقمه ای که می خورد، رنجِ بودن را دوباره در وجودش میکارد.
برای او زندگی نه مجموعه ای از لحظه ها، که مجازاتی است پی در پی؛
مجازاتی که در هوا، در نان، و در تپشِ پیوستهٔ تنش جریان دارد.

احساس گناه اگزیستانسیال با گناه عادی که از خطای مشخصی مثل دروغ یا خیانت برمیخیزد و فرد احساس می کند کاری نادرست انجام داده است؛ تفاوت بنیادی دارد. این نوع گناه، ریشه در صرفِ بودن و زندگی کردن دارد، نه در عملی که انجام داده باشیم. ممکن است هیچ خطای مشخصی در کار نباشد. فرد صرفِ بودنِ خود را مسئله دار تجربه میکند. گویی به جهان بدهکار است، یا حضورش بهخودیِ خود نوعی تقصیر ناگفته را در بردارد. به زبان ساده، یعنی فرد احساس می کند به خاطر نفس کشیدن، فضا گرفتن و نیاز داشتن، مقصر است.
گویا انسان موجودی است که همواره میان آنچه هست و آنچه میتوانست باشد فاصله ای احساس میکند. این فاصله میتواند به شکل نوعی گناه عمیق و مبهم ظاهر شود. نه گناهی ناشی از عمل، بلکه گناهی ناشی از ناتمام بودن، انتخاب کردن، یا حتی اشغال کردن جایی در جهان.
... گناه به خاطر بودن به جای نبودن،.
فردی که بازمانده یک حادثه یا جنگ است، ممکن است بپرسد "چرا من زنده ماندم و آنها نه؟" همین زنده بودن برایش بار گناه میشود. یا کسی در خانواده ای فقیر، احساس کند با نفس کشیدن و غذا خوردنش، دارد سهم دیگری را میخورد. در چنین تجربهای، فرد نمیگوید من کار بدی کردهام بلکه بیشتر میگوید نمیدانم چرا، اما احساس میکنم خودِ وجود من خطاست.
... گناه به خاطر اختیار و امکان انتخاب.
ما دائماً میان امکانات مان یکی را انتخاب و بقیه را رها میکنیم. مثلاً رفتن به دانشگاه در شهر دیگر یعنی رها کردن والدین پیر. گفته اند؛ "ما محکوم به آزادی ایم و این آزاری به همراه دارد." چون هر بله ما، به هزار نه تبدیل میشود.
... گناه در برابر خودِ حقیقی مان.
گفته اند؛ "ما در زندگی روزمره خودِ غیر اصیل هستیم" نقش میبازیم، حرف مردم را تکرار میکنیم. اما لحظاتی پیش می آید که صدای خودِ حقیقی را میشنویم و آن موقع احساس گناه میکنیم که چرا تا حالا غافل بودیم. این گناه به خاطر نزیستههای زندگی است.
... گناه به خاطر بار بودن بر دوش دیگری.
عمیق ترین نمونه این حس در رابطه والدین و فرزندان وجود دارد. حتی اگر والدینی مهربان داشته باشد، کودک احساس می کند برای زنده ماندن، مجبور بوده از آنها ربوده و مصرف کند. در بزرگسالی، این حس به شکلِ، من برای دیگران مزاحمت هستم، ظاهر میشود.
تفاوت کلیدی با احساس گناه معمولی👇🏻
۱. گناه معمولی-> من کاری کردم (دزدیدم، دروغ گفتم)
راه حل...جبران یا عذرخواهی.
۲. گناه اگزیستانسیال-> من هستم (نفس میکشم، جا اشغال میکنم)
راه حلی ندارد، چون نمیتوانی نباشی.

گویی هیچ عمل بی گناهی وجود ندارد و تنها راه رهایی نبودن است.
برای بعضی انسانها، گناه پیش از هر عمل وجود دارد.
در نفس کشیدن، در خوردن، در اشغال کردنِ اندک جایی از جهان. گویی محکومیتی هست که جرمش فقط «بودن» است.
