
گلِ پژمرده ی خاطره ها،
خاک خورده تهِ ذهن نفس میکشد.
کسی که آن را در گلدان گذاشته انگار
دیگر دوستش ندارد.
به یاد آورده نمیشود.
شاید خواستنی نیست.
ولی مگر تمام لحظاتِ گذرانده شده
بخشی از زندگی سپری شده نیستند؟
چطور میشود آنها را نخواست؟
وقتی تمامش از جنس خودت است.
چطور میشود به یادشان نیاورد وقتی
که یادشان تنها چیزی ست که ته
ذهنت زندگی می کند.
نمیتوانی انکار کنی.
خودش میآید،
خودش میگوید که
زنده ام و مرا ببین.
...