من کارآگاه نویسنده ام·۲۳ روز پیشتنها چیزی که یادم میآید 3بخش سوم : روز سوم«هی! حمله کنید. دشمن رو شکست بدید.» پسر همانطور که اسب ها و سرباز های خیالی اش را تکان می داد؛به بینی مرد نزدیک شد و با…
من کارآگاه نویسنده ام·۱ ماه پیشکمی زندگی لطفا!کمی زندگی لطفا! از زندگی خسته شده بودم. دیگه هیچ آرزویی نداشتم. تمام انگیزه ام پَرپَر شده بود. هیچ کس نبود که درکم کنه. هیچ کس نمیتونست حال…
زهرا لطیفی·۱ ماه پیشحیات خلوتبیوقفه از خوبیهای نکرده و نادیدهی شوهرم حرف میزدم. رشتهی کلامم آنقدر دراز شد که میشد به وضوح دید جرعهی تلخ بزاق با دشواری…
من کارآگاه نویسنده ام·۱ ماه پیشتنها چیزی که یادم میآید 2و مرد فقط یک چیز را به یاد می آورد. او یک قاتل بود. این داستان را از دست ندهید