فکر کن دلتنگ کسی باشی، که نمیدانی آیا او کسی را دارد یا نه؟!
در تمام فکر و خیال خود غرق میشوی و بر این باوری که شاید او هم به مقدار اندکی تورا بخواهد...اما، نه اینها تنها در خیال است و تو نه حالش خبر داری نه اینکه آیا کسی در زندگیاش هست یا نه..
فقط یک جوانه کوچک امید در دلت داری، جوانهای که در کنج و گوشهٔ قلبت ساکن شده و منتظر یک تلنگر است، تا با قدرت زیادی شروع به رشد کند...
میدانید این دلتنگی شاید مانند یک ابر باشد، که خوشحال در حال پرسه زدن در آسمان است و وقتی او را میبیند رنگش به سفید درخشان تبدیل میشود..
در دلش امید دارد که شاید فقط «شاید» ممکن باشد که به او برسد، اما او هرچقدر که میرود و در آسمان بیکران حرکت میکند، میبیند هرچقدر که میخواهد به او نزدیک شود او دور میشود...
آنموقع، بغض در سینهاش گیر میکند و آنقدر بزرگ میشود که رنگاش به تیرگی شب تاریک بشود.. نگویم از آن بغض که ابر را هم شکوند و قطراتش بیمهابا بر سر و صورت زمین میخورد، هرچقدر تلاش میکرد که خود را آرام کند، نمیشد آخه یه رعد کوچک باعث میشد شدتاش آنقدر زیاد شود که دیگر کنترلی بر خودش نداشته باشد...
خوشبحال ابر که میتواند اینگونه خود را خالی کند...
قلب آن انسان که شکنندهتر از هرچیزی است چه کند؟ چگونه خودش را آرام کند و دم نزند؟ چگونه رفتار کند که کسی نفهمد از حال دلش؟
