حس میکنم در یک اقیانوس بیانتها گم شدهام..همه جا به تاریکیه شبی بیماه است..آنقدر تیره که ناامیدانه به دنبال کورسویی از نور هستم تا کمی امید پیدا کنم و به سمتاش قدم بردارم..زانو هایم را درون خود جمع کردهام و مانند بچهای که بغض مانند سنگی گلویش را گرفته و منتظر تلنگریست تا سرازیر بشود و آن سنگ بیرون بیاید..
نمیدانستم باید چه کاری انجام بدهم یا چگونه راه را پیدا کنم..گویی تمام امیدم در یک لحظه ناپدید شده بود..عجیب بود، هیچوقت اینجوری نشده بودم و همیشه میتوانستم کوچک ترین نورها رو تبدیل به بزرگترین نور بکنم و از سر جایم برخیزم..اما الان اوضاع متفاوت بود..انگار یه تیکه از جانم رفته بود..به هرجا چشم میدوختم، فقط یک چیز را میدیدم..آن هم سیاهی بود.
انگار وارد یک خلاء بزرگ و تاریک شده بودم..هیچوقت اینگونه نمیشد، سرگردان بودم؛ ذهنم پر شده بود از چرا هایی که جوابی براش وجود نداشت..سر به زیر داشتم در تاریکی فرو میرفتم..اما، سرم را بالا آوردم و دیدمش؛ آنچه که بخاطرش جانم را میدهم را دیدم..هرچند کوچک بود، هرچند دور بود، اما یافتمش..
به هر سختی و مشقتی، دویدم..دویدم تا ازین دور تر نشود و در آخر به او رسیدم و جانی دوباره به روح و روان زخم خوردهام برگشت..او کسی است که اگر در بدترین باتلاق ها به سر کنم و فقط نامی از او بیاید، نجات پیدا میکنم؛ این شخص جان من است و اگر از من روی گرداند، میمیرم..
حال فقط با وجودش دل عالمی را آرام کرده است و امید است که در دل مؤمنان ریشه روانده است.
~اَللهُّمَ عَجِل الوَلیکَ فَرَجْ~

