ویرگول
ورودثبت نام
آتنا
آتنا"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
آتنا
آتنا
خواندن ۷ دقیقه·۲۴ روز پیش

توهم ابرانسان شدن

لیست اهداف میان‌مدتم را به نظاره می‌گذرانم. اولین آن‌ها، مانند بسیاری از زنان و مردان دیگر این است که بالاخره وزن کم کنم و اندام ورزشکاری برای خودم دست و پا کنم، بعد اینکه خوب درس بخوانم، چینی یاد بگیرم، پژوهش کنم، درآمد بالایی کسب کنم، کتاب بسیار بخوانم، دوست پیدا کنم و روابط حسنه خود را مستحکم کنم، عمیق‌تر شوم، بیشتر بنویسم، تولید محتوای تصویری کنم، خوب بپوشم و خوب بخورم. در نگاه اول انجام همه این کارها تنها و تنها اراده‌ای آهنین می‌طلبد. که آدمی آنقدر حال و حوصله داشته باشد و زورش به خودش برسد که برای مثال برای من دانشجو روزانه یک ساعت ورزش کند، دو سه ساعتی درس بخواند، چند ساعت در هفته کار پاره وقت انجام دهد، آخر هفته‌ها به پژوهش و یادگیری بپردازد، روزانه یکی دو ساعت زبان بخواند و در عین حال حواسش به تغذیه و روابطش هم باشد. وسط مسط‌ها هم کمی کتاب بخواند و بنویسد.

اگر خیلی آرمانی فکر نکنید، در اولین نگاه توصیف بالا به مثابه کمال‌گرایی می‌ماند، اینکه آدمی بخواهد در همه چیز سری دربیاورد. ممکن است هم با خود فکر کنید که نه، اتفاقا چنین برنامه‌ای خیلی منطقی‌است و اجرای آن هم در گرو این است که اولا برنامه ریزی هوشمندانه‌ای صورت گیرد و پایبندی کافی به عمل آید و ثانیا در موارد انتخاب، همیشه گزینه عاقلانه‌تر مدنظر گرفته شود. مثلا بین چیپس و سیب، سیب. بین اسکرول کردن و مطالعه، مطالعه. بین انزوا و فعالیت‌های جمعی گزینه دوم و در هر صورت آن انتخاب صورت گیرد که به پیامدهای آرمانی ما نزدیک‌تر است.

تا اینجا همه چیز خیلی خوب به نظر می‌آید، پس چرا در عمل زندگی ما مملو از شکست است؟ چرا همیشه و با هر مقدار تلاش از تصویر آرمانی خود دور هستیم؟ چرا همیشه انگار چیزی را کم داریم؟ من مدتیست که به این فکر می‌کنم که این تصویر آرمانی اصلا از کجا آمده است؟ در دهه‌های اخیر بشر خودش را خیلی به استانداردها وابسته کرده‌است. زیبایی استاندارد دارد، وزن ایده‌آل برای همه محدوده مشخصی‌است، نمره زیادش خوب است، سواد و ژرف اندیشی ارزش‌هایی هستند که دومی ندارند، تک و تنها افتادن از اجتماع مطلوب هیچ بنی بشری نیست، پول خیلی خوب است و هر چه بیشتر بودنش مهری است بر موفق بودن زندگی انسانی. امروزه در اثر اطلاعات زندگی می‌کنیم، ما آدم‌هایی را تحسین می‌کنیم که حداقل در یک حوزه به حد اعلای موفقیت رسیده‌اند، با وجود اینکه ممکن است در سایر موارد و استانداردها حسابی لنگ بزنند؛ اما مسئله این است که ما این کمبودها را یا اصولا نمی‌بینیم و یا حتی اگر ببینیم هم با خودمان فکر می‌کنیم که "اشکالی ندارد، من که به قدر این آدم در یک حوزه خاص موفق نخواهم شد، فقط لازم است که تا حدودی شبیه این شوم و تا حدودی شبیه آن" منطقی هم به نظر می‌آید، اکثر ما نمی‌خواهیم در حد ورزشکاران المپیک باشیم اما دوست داریم اندامی سالم و کمی ورزیده داشته باشیم، علاقه‌ای به فیلسوف شدن نداریم اما می‌خواهیم کمی عمیق‌تر به زندگی نگاه کنیم، لزوما رویای درآمد بیل گیتس را نداریم اما دوست داریم که اگر امکانی برای افزایش درآمدمان وجود دارد به سادگی از آن گذر نکنیم. تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد اما اشکال اصلی کار از یک سوال شروع به نمایان شدن می‌کند:

چه می‌شود اگر این بدست آوردن این ارزش‌ها نیازمند کنش‌هایی ضد یکدیگر باشد؟

من چند وقتیست که دارم کم کم به جواب این سوال مطمئن می‌شوم. آدم اصولا با برنامه‌ای هستم، خوب درس می‌خوانم، سرم حسابی در بین شاخه‌ها می‌جنبد و دوست دارم بدانم که بهترین راه برای ایجاد تعادل در برنامه‌هایم چیست تا مجبور نشوم از هیچ وری بیافتم. در پادکست‌ها کلمه اولویت را بسیار می‌شنوم و در کتاب‌ها هدف را می‌بینم. خودم با خودم از علاقه حرف می‌زنم، امروز که کنار راه پله ایستاده بودم شنیدم که استادی به دخترکی دانشجو درباره مزیتش هشدار می‌دهد. خیلی وقت است که دلم می‌خواهد وزن کم کنم، شاید بیش از هفت سال. اما در تمام بازده‌ها برخلاف اینکه ورزش کرده‌ام و سالم خورده‌ام هیچوقت موفق نبوده‌ام. این روزها تمام فکر و ذکرم آزمون زبانم است، با سرعتی باورناپذیر جلو می‌روم و همه چیز خیلی ساده پیش می‌رود، تا جایی که اصلا باور نمی‌کنم زبان مورد مطالعه‌ام همان سخت‌ترین زبان زنده دنیا باشد. یک چیز را خیلی خوب فهمیده‌ام، تا چیزی اولینِ فکر و ذکرت نشود محقق نخواهد شد. اما چرا اینطور است؟ من مواقعی که ورزش می‌کردم تقریبا دو روزی یکبار یک ساعت به باشگاه می‌رفتم، حرکات استاندارد انجام می‌دادم و حواسم هم بسیار جمع تغذیه‌ام بود. اما دریغ از یک کیلو کاهش وزن و یا حداقل احساس سرزندگی. این اتفاق در موارد دیگر هم بسیار رخ داده که شرح تمام آنها بسیار طویل خواهد بود اما برای مثال در حوزه روابط اجتماعی‌ام هرگاه که هدفی را به طور جدی دنبال کرده‌ام پسرفت‌های خیلی بدی داشته‌ام، حال آنکه از صرف زمان لازم برای تعامل و معاشرت دریغ نمی‌کردم.

کمی عمیق‌تر که فکر می‌کنم انگار بسیاری از این استانداردها ضد و نقیضند. آدمی که بسیار غرق در دنیای خودش است و زمان زیادی را برای تفکر و سیر و سفر در جهان درونش اختصاص می‌دهد در بسیاری از مواقع حرف مشترکی برای زدن با بقیه پیدا نمی‌کند. اینکه به ظاهرت برسی و بخواهی همیشه شیک‌پوش دیده شوی نیازمند این است که در هر لحظه دغدغه لباس‌ها و برندهای آرایشی و... را داشته باشی که ممکن است با آرامش داشتن در تضاد باشد. آدمی که سرش با درس و پروژه‌های کاری سنگین گرم است ناچارا دچار استرسی می‌شود که برای کنترل آن و عملکرد در سطح بهینه نیازمند دریافت نوعی خاص از رژیم است که ممکن است با فعالیت‌های چربی سوزی و عضله سازی همسو نباشند، جدای از اینکه خود استرس سوخت و ساز بدن را با مشکلاتی مواجه می‌کند. علم پول‌ساز لزوما با علمی که دغدغه و اشتیاق فراگیری آن را داریم یکی نیست (احتمال بسیار زیاد متفاوت هستند چرا که علمی که قوه درک انسان را قلقلک می‌دهد بیشتر انتزاعی‌ و نظری‌است تا کاربردی و عملی)، اگر به شبکه‌های اجتماعی دسترسی آزادانه و نامحدود نداشته باشی ممکن است ارتباطات صمیمانه‌ات را از دست بدهی که همین دسترسی بی‌محدودیت مانعی است بر سر تمرکز. اینکه در حوزه‌ای نهایت عمق را داشته باشی و خودت را وقف آن کنی در اکثر مواقع نتیجه‌اش می‌شود اینکه از نظر دیگران عجیب و غریب و ناشایسته روابط دوستانه نامیده شوی. یک چیزی وجود دارد به عنوان فضای ذهنی (نام انتخابی خودم است) که می‌گوید شاید بتوانی وقتی را برای مطالعه همه چیز اختصاص دهی ولی در نهایت ذهنت فقط گنجایش پذیرش و درک بخشی از آن را دارد.

نتیجه چه می‌شود؟

در بهترین حالت شروع به تظاهر می‌کنی. می‌شوی یک توپ چهل تکه سوراخ، تجسم انسانی التقاط. در بهترین حالت موفق می‌شوی تمام اهدافت را روی کاغذ تیک بزنی. یک ساعت درس خواندن، پنجاه شنا، تغذیه سالم، سه ساعت کار کردن، یک ساعت کتاب خواندن و... . اما در نهایت هیچوقت راضی نخواهی شد، در بسیاری از زمینه‌ها نتیجه تلاشت را نمی‌گیری، بسیاری از اوقات با خودت ادراک می‌کنی که در جای اشتباهی هستی و داری کار اشتباه را انجام می‌دهی. می‌شوی همه کاره و هیچ‌کاره. روزهایت را با اضطراب سر می‌کنی و مدام خودت را دلداری می‌دهی که "بالآخره، یک روزی، یک جایی، نتیجه می‌دهد" که باید بیشتر زحمت بکشی. در بهترین حالت می‌شوی یک کپی بی‌کیفیت از هرآنچه که می‌خواهی باشی. همه چیز سطحی می‌شود، تلاش‌ها بی‌نتیجه می‌مانند، گم می‌شوی در اینکه دقیقا چه باید باشی و چطور. همیشه احساس می‌کنی که یک چیزی کم است. که در یک چیزی باید بهتر باشی و نیستی، که این باید از اساس غلط است. کشیدن طناب از دو طرف نهایتا آن را از هم می‌گسلد و تو نیز به انحطاط می‌روی. ادای بودن در میاوری در حالی که نیستی. تو فکر می‌کنی اگر بخواهی از هر چیزی کمی تا حدودی داشته باشی آنگاه ظرف وجودیت از رنگ‌های مختلف صفات و ویژگی‌ها پر می‌شود. اما هویت بیش از آنکه ظرفی باشد که بتوانی چیزها را در آن با یکدیگر به نسبت دلخواهت مخلوط کنی مانند زمینی می‌ماند، یک گوی و چندین خط که برای هدایتش به سمت بعضی ناگزیر باید آن را از بعضی دیگر خارج کنی.

پذیرش این مورد در ابتدا برای آدمی سخت است. نمی‌توان راحت پذیرفت که باید برای تحقق برخی خوب‌ها از خوب‌های دیگر صرف نظر کرد، به ما یاد داده‌اند نقطه مقابل خوبی تنها و تنها بدیست. اما ناچار، اگر می‌خواهیم بر تن برخی از اهداف و مزیت‌ها و اولویت‌هایمان لباس وجود بپوشانیم باید بخشی از آنچه که می‌توانیم باشیم را فدا کنیم. اصلا خود فدا کردن به همین معناست، که دردی را تحمل کنی برای بعدی بهتر. که اگر یاد بگیریم در آرزوهایمان همه چیز را باهم نبینیم قرار است لااقل موفق شویم در واقعیت یکی دو مورد را تجربه کنیم. که دیگر احساس نکنیم که عقب مانده‌ایم که طعم ناکامی اسانس روزمره‌مان نشود. که با هر قدمی از همه چیز دور نشویم. شاید فکر کنیم همه آنچه که چنین آرمانی می‌طلبد نوع خاصی از بودن است، چه بسا نتیجه عدم است.

رشد فردیتوسعه فردیموفقیتکمال‌گرایی
۳۳
۸
آتنا
آتنا
"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید