سلام. بعد از روزها سلام. دلتنگ بودم. پیش از هر چیزی دلم را بازهم کوچک میکند که نمیتوانم نظراتتان را بخوانم. راستش را بخواهید پیش از این خیلی حرفها داشتم، خیلی شبها در خواب و بیداری خود میدیدم که ویرگول دوباره بالا آمده و حرف دلم را در آن مینویسم. راستش این روزها و با از دست دادن قدرت کلام خود در تمام شبکههایی که بخشی از هویت مرا در دامان داشتند گمان میکنم که هیچکس و هیچچیز نیستم. در واقع اگر در فرم اغراقشده آن بگویم انگار زبانم را + بروکا (ناحیه متولی گفتار در مغز) را بیرون کشیده باشند. وقتی که فهمیدم میتوانم دوباره بنویسم ذوق کردم، اما حالا و با خواندن قوانین دارم فکر میکنم که دقیقا چه بنویسم که پس از بازخوانی بازهم قابل انتشار باشد. بازهم دستانم از نوشتن بیرغبت شدهاند.
این روزها حال خوبی ندارم، شاید عنوان کردن دلایلش هم بخشی از اسمش را نبر ها باشد، پس نمینویسم؛ فقط این را میگویم که این روزها خیلی به مرگ احساس نزدیکی دارم، قبلا هم چنین بوده، اما در آن شبهای سرد و تاریک و نمور، مرگ، خودخواسته مینمود. حالا این مرگ زوری و اجباری شده و دستش را از روی گلویم برنمیدارد. این روزها به قولی انگار در دریایی از کورتیزول (هورمون متولی استرس در مغز) شنا میکنم. البته شنا میکردم، حالا دیگر از عرض اندام و مهارت (مثل روزهایی که هشت ساعت درس میخواندم تا مثلا حواس خود را پرت کنم) خسته شده و تنها دست و پا میزنم تا که غرق نشوم. برویم سراغ عنوان، نمیدانم از نژدی روان من است یا هستند آدمهای دیگری که در تجربه این احساسات با من شریک باشند (اگر تنها هستم و این متن به هیچکسی احساس بیگانه و غریب نبودن را نمیدهد عمیقا متاسفم)؛ اما این روزها گمان میکنم که هر لحظه در فاصله قدم بسیار کوچکی از حملات عصبی و فروپاشی هستم. اخبار آزارم میدهد، استوریها، مکالمات روزمره با اقوام دور و نزدیک، آسمان، باز کردن پنجره، ریاضی، پایتون، اقتصاد کلان، و بدتر از همه کلمات، کلمات همچون تیغههایی هستند که روحم را میخراشند و وجودم را به گزگز و سوزش میکشند.

این روزها احساس میکنم که بیگانهام، پستم. در جای اشتباهی ایستاده، گناهکار و بیمار. بیشتر از این شرح نمیدهم. امیدوارم که تا همینجایش هم اضافهگویی نکرده باشم. سیلاب حوادث روزگار دارد مرا به در و دیوار میکوبد و هر از گاهی از راه بینی و دهانم مقدار زیادی از خشم و نفرت را به من میخوراند. ناخوش احوالم، دلم میخواد همه این طوفان را بالا بیاورم و از نو متولد شوم. میدانم ممکن نیست، همانطور که میدانم چیزی به نام طوفان و سیلابی که بخواهد من را به معنای فیزیکی در خود غرق کند هم وجود ندارد. تنها مرگیاست که حق است و به موقع در خانهات را خواهد زد. اما در نهایت، پس تمام این پیچیدگی و مهآلودگی جهان اطراف من هنوز هم نور روشن را در خود میبینم، هنوز هم تجسم آنچه خدا نامیدهاند را در قلب بیحفاظ و افسارگسیخته خود احساس میکنم. خدایی که نه با کلام و تفسیر، بلکه برآمده از زندگی خود من، به عنوان خرده تجلی خود اوست. همین حالم را خوب میکند؛ همین که میدانم من هم خدایی دارم که تمام مدت هوایم را داشته و با نعمتهایش امکان حیاتی (هرچند شاید کوتاه) اما با معنا را برایم فراهم ساخته. سپاسگزارم. اگرچه که شاید تو بگویی خدا مرده، اما من حالا حضورش را ملموستر زیست میکنم. سرش غر میزنم و شرمنده میشوم، برایش شاخ و شانه میکشم و خندهام میگیرد، به او رو میآورم و ناامید میشوم، نمادها را به اجرا میگذارم و کمی بعد احساس مضحکه بودن به من دست میدهد. احساسات من هم مانند شرایط پیشآمده در گرگ و میشاند، تاریک و روشن و صورتی و نارنجی و زرد و آبی همه همزمان. الان که مینویسم عاشق هستم. امان از مغز جوانی.
سرتان را درد نمیآورم. همانطور که گفتم این روزها شدهام گوله اضطراب، ترس، شک، نفرت و باقی صفاتی که میتوان در این پس ردیف کرد؛ اما زنده ماندهام. چطورش را خودم هم خوب نمیدانم، پس حالا میخواهم به آن فکر کنم؛ بس امیدوارم این شرایط آنقدری به طول نیانجامد که این لیست برای کسی کاربردی داشته باشد، اما مینویسم برای امروز و باقی روزهای تاریک. برای خودم و شاید یک دیگری.
فکر میکنم کتابها همان جادو هستند که خودشان را در دل هر روزه ما جا کردهاند. کتابها تو را، در حالی که همان آدم سابق هستی، تنها با جنبش ریز چشمانت، به سفر میبرند. برای ساعتهایی گمان میکنی که آدم دیگری هستی. خیال به تو این اجازه را میدهد تا از رنجها جدا شوی، یا حداقل از رنجهایی که دیگر وصله اختصاصی خودت شدهاند. کتاب آدم را آرام میکند، همین که میتوانی وارد ذهن دیگران بشوی و بفهمی آنقدرها هم عجیب و غریب نیستی. که ببینی و بخوانی و درک کنی که باقی آدمها هم مثل تو میترسند، گم میشوند، عاشق و فارق میشوند، خجالت میکشند، اشتباه میکنند، تنشان از شدت نگرانی توی در و دیوار میخورد، به چیزهای اشتباه و چرندیات ضرر رسان فکر میکنند و خلاصه که مثل تو زندهاند. کتابها به تو این اجازه را میدهند که بفهمی که آرمانهایت، هرچند که به بدترین شکل ممکن به سخره گرفته شدهاند، جایی خارج از وجودِ موقتا ناتوانت در جریانند و هستند کسانی که بتوانی با آنها دربارهاشان حرف بزنی و کلمات در دهانت گَس نشوند.
اینها برخی کتابهایی هستند که من در شرایط نابهمیل سراغشان میروم:
مجموعه کتابهای فریدا مکفادن برای دو الی سه بار اول (کمک میکند ناگذر زمان را از خود دور کنید.)
مجموعه کتابهای کیگو هوگاشینو (بازهم کمک میکند که چندی خود را به امواج زمان بسپارید)
کتابهای مت هیگ (اکثرا در باب گذر از تجربه افسردگی هستند)
چند کتاب بیوصف دیگر که میتوانید با کلیک شانسی روی هریک از کلمات یکیرا صاحب شوید (برخی از آنها را خودم نخواندهام)
بله، هیچ کتاب فلسفی و اجتماعی و سنگینی در لیست بالا وجود ندارد، فلسفه دیگر خر کیست وقتی آدم در برآورده کردن پایینترین بخش هرم مازلو ماندهاست (البته توهین به شما نباشد، توهین به خودم است که در زمستان و پاییز گذشته تلاش داشتم به زور خودم را به این دانش بچسبانم و جربزه نداشتنم برای برداشتن قدم در زندگی را به نوعی توجیه کنم)

این روزها تلاش میکنم که هر روز دستهکم یک خط بنویسم. یک خط که بعدا به من نشان دهد که این روزها هم تمام شدند. برخی از این خطها را برای شما هم میآورم. با چاشنی سانسور.
خودکار مشکی گم شده و میز زیر دستم لق میزنه، ولی من هنوزم امیدوارم.
یعنی آسمون همهجا یه رنگه؟ ولی خورشید توی ژاپن بزرگتره.
یه روز از خواب بیدار میشی و آدمهایی که میشناختی دیگه وجود ندارن.
توی سریال امروز شخصیت اصلی، دایی یک دختربچست، بابتش چهار ساعت مداوم یه بند گریه کردم. کاش وقتی اینو میخونی یادت نیاد که چرا.
تو روی زمین خوابیدی ولی نگاه من به آسمونه.
و شاید سهم من از فردا کردن در راه *** یک جنازه باشد که پای درختی در این خاک کود شود.
مامان میگه نمیتونم چیزی که میخوای رو بهت بدم ولی میتونم غذای مورد علاقت رو درست کنم.
راستش حالا که به آن فکر میکنم شاید خیلی هم راه خوبی برای تخلیه احساسات نباشد و بیشتر دامن زدن به آن است. نمیدانم. اما در کنار اینها دارم یک داستان آبکی هم مینویسم که این یک مورد خیلی به آرام شدنم کمک کرده است. مثل مواد مخدر میماند.
صادقانه بگویم من فقط چند قسمت اول را همراهی میکنم و بعد از سنگینی بار روزگار یا شاید هم از بابت سرعت غیرمجاز خانواده در طی کردن قسمتها مجبور به دل کندن میشوم. این روزها تقریبا همه چیز را نوک زدهام، از در جستجوی یشم و مارپیچ گرفته تا موش و وارثان و حتی دوستت دارم معلم (این آخری را به خاطر اینکه هیچ قید و بند و داستان خاصی ندارد بیشتر هم دوست دارم.) فیلم و سریال دیدن به آدم کمک میکند که بفهمد جهانهایی موازی در حرکتاند، هرچند فیلم و سریالها بر خلاف کتابها به من این احساس را قالب میکنند که در نهایت من بخشی از آن جهان موازی نیستم اما بازهم کمی آدم را از لب مرز جنون به کنار میکشند. در ادامه مجدد تلاش کردهام که یک لیست شانسی برایتان درست کنم. از فیلم و سریالهای شرقی موردپسند خودم. عددی که دعوتتان میکند را (ابتدا قصد داشتم کلمه بگذارم ولی بعد از کلی فکر کردن مغزم سوخت) انتخاب کنید. دقت کنید که مورد 7 هر لیست اثری دگرباشانهاست.
اگر بخواهم کاملا صادق باشم موسیقی این روزها کمی حالم را عجیب غریب میکند. انگار هی با خودم میگویم که در این موقعیت آخر آهنگ چه معنایی دارد. چند روز پیش داشتم به دوستی میگفتم که خوانندههایی که قدیمترها دنبال میکردیم حالا وضعشان زیادی خوب شده و دیگر کلاسشان به کلاس ما نمیخورد. با این حال هنوز هم نغمهها یادآور در جریان بودن زندگی هستند. اینکه آدمها میتوانند به حدی از احساسات برسند که آن را در قالب ریتم و هارمونی بریزند و عرضه کنند در جای خود بسیار مایه شگفتی است. راستش را بخواهید دوست دارم که مجددا پلی لیستی تصادفی برایتان قرار دهم اما پلتفرم موسیقیای را نمیشناسم و برای اینکه بخواهم آهنگها را دستی وارد کنم کمی خستهام. حقیقتا دارم هول میکنم که این متن را به پایان بیاورم چون کسی از فردا خبر ندارد. کاش آرامبخش نخورده بودم.
این یک مورد کمی تا حدودی شخصی است. این روزها مثل تمام روزهایی که از دوران اواسطنوجوانی به بعدم به خاطر میآورم مشغول زبان خواندن هستم. کمی چینی و بیشتر کرهای. در واقع این کمی مرا به (پنجره را باز کردم تا صدای جنگنده/ بمبافکن/کروز و یا هر کوفت دیگری که هست بیشتر شنیده شود.) افسوس فرو میبرد که چرا من در دل سرزمین پهناور مادری خود باید مشغول به خواندن کتابها و مطالبی باشم که در نهایت مرا به رویای رفتن به این سرزمین نیمجزیرهای نزدیک میکنند در حالی که احتمالا هیچ جوان نیمجزیرهای رویای آمدن به سرزمین من را در سر ندارد. این هم از عجایب نازیبای تاریخ است. در کنار اینها زبان خواندن همانطور که در کتابها و ویدئوهای یوتیوبی و مقالات گاها زرد منتشره در سطح اینترنت آمده میتواند به آدم کمک کند که شخصیتی جداگانه برای خودش دست و پا کند. زبان خواندن گاها مرا عمیقا به این فکر فرو میبرد که شاید بتوانم در جایی دیگر، جور دیگری فکر کنم و خوشحال باشم. یا حداقل کمغمتر. (صدا قطع نمیشود)

این فکر مرا بسیار به آرامش فرامیخواند که همه ما در هر شکل و ظاهر، با هر عقیده و رفتاری در نهایت انسان هستیم. ضعیف و فانی. فکر به اینکه آدمهای دیگر هم همانطور که من، اشتباه میکنند، یاد میگیرند، تغییر میکنند، تحتتاثیر قرار میگیرند، دوست میدارند و نفرت میورزند بسیار تسلی بخش است. از این جهت که میدانم هر بدی که در حق من شده و هر بیچارگی که بر سر من آمده کار یک انسان از جنس خود من است و نه دست غضبناک تقدیری که عمر آدم به پیدا کردن چراییاش قد نمیدهد. به اینکه میفهمم که این درد و رنج حق بی چون و چرای من نبوده و تنها پیامدی است اجتناب ناپذیر در پی اقداماتی اشتباه که آدمها کردهاند. آدمهایی که شاید من هم میتوانستم یکی از آنها باشم. این ایده که آدمها را از جهانی که میسازند جدا نکنیم بار رنج را سبک میکند و به آدم یادآور میشود که این نسل و گونه حیات، هرچقدر هم که خودش را در لایههای سفت و ضخیم حکومت و قانون و قدرت بپیچاند بازهم آدم است و میتوان تنها و تنها به سبب آدم بودن در برابر آن به زیستن پرداخت. این فکر که سیستمها هرچقدر هم پیچیده و مخوف به نظر بیایند بازهم متشکل از آدمهایی هستند که متولد میشوند، تغییر میکنند و میمیرند باعث میشود که آدم دست ساختار را نه به صورت یک قفس خفهکننده و تنگ آهنین بلکه تنها و تنها به شکل برخی پدیدههای بیرونی درک کند که باید با آنها به سازش پرداخت، بی آنکه اجازه دهی زندگیات را معنا دهند.
آرامش بار دیگر وقتی خودش را در دلم جا میدهد که به جهان پس از مرگ فکر میکنم، اینکه چطور بعد از گذر خرده سالهای عمرمان دوباره همه ما باهم برابریم و اگر دنیای دیگری باشد در آن با عدل و انصاف و نه بر اساس بلندی فریادها قضاوت خواهد شد.

در نهایت و مهمتر از همه، مانند سایر برههها، اینروزها هم فکر به فردا من را در مسیر نگه میدارد. تصور آیندهای که در آن صلح و دوستی بیشتری جاری باشد. فکر به اینکه تولد سی و دو سالگیام را بگیرم، اینکه میخواهم بعدا یک پولیور زیبا بخرم، اینکه یک روزی قرار است سفری به دوردستها بروم و از آن ولاگ رنگارنگی بگیرم، اینکه یک روز کارت سازمانی به گردنم میاندازم و میروم مدرسه راهنمایی و دبیرستانم تا کمی به بچهها در انتخاب مسیر شغلیاشان کمک کنم، خوردن یک لیوان بیرونبر دیگر آیسلته ماچا با طعم وانیل، خریدن یک عروسک تازه، به اینکه قسمت آخر سریال در حال پخشم میآید، روزی که بتوانم یک دوربین عکاسی بخرم، اگر بتوانم یک کتاب بنویسم، اینکه بتوانم روزی در بیوگرافی لینکدینم بنویسم استاد دانشگاه در...، فکر به اینکه روزی مدرک تاپیک (زبان کرهای)ام را در دست خواهم گرفت، فکر به رستورانی در ارتفاعات که شراب قرمز هم سرو میکند، به گذاشتن عکسهای جدید پروفایل، فکر به شبی که در کنار دریا و عزیزانم غذای خوشمزهای بخورم، اینکه بتوانم طلوع خورشید را در جنگلی نیمبارانی شاهد باشم و در تصور آیندهای که در آن همسر و فرزندانی داشته باشم (چرا که به نظر من تشکیل خانواده باعث میشود که از تلاطم جهان پر سر و صدای اطراف فاصله بگیری و در مرکز چیزی باشی که سراسر عشق است و فداکاری، در عین حال این خیال آنقدر از من دور است که فکر کردن به اینکه روزی ممکن است محقق شود مرا به یقین میرساند که اگر فردایی باشد آن فردا هیچ شبیه امروز نیست). دانستن اینکه فردا میتواند بیاید احتمال رسیدن به آن را افزایش میدهد و همچنین به ما گوشزد میکند که تهدید و خطرهای امروزی میتوانند تا ابد کش نیایند.
نمیدانم فردا چه خواهد شد، یا حتی دقایقی دیگر. اینکه میتوانم متن را به اتمام برسانم یا خیر. اما از بابت زندگیای که داشتهام (با وجود اینکه آیینه تمامقد ناعدالتی و رنج در جهان انسانی بود) سپاسگزارم.
در این دنیا هر آنچه که برای من ارزش دارد عشق است، آرامش و امید و هرچقدر هم که به زوال و افول بروم هرگز نمیتوانم خواهان عامل مخل این سه باشم.
تو، اگر با منی، تنها نیستی. هیچکدام از ما تنها نیستیم. شاید ابینطور به نظر برسد اما در نهایت حیات و احساس پیروز است، اگرچه در بین کلمات و صفحات حبس شود. فردای روشنی میآید و حتی اگر من در آن سهمی نداشتم، خیال آن به من تسلی میدهد.
