کمی برایم عجیب است که چرا هر وقت من در حال تجربه احساساتی خاص هستم، این اغتشاش و تشویش درونم به جهان بیرون هم راه مییابد. این سومین بار است. نمیدانم، شاید مثل سگها و یا تعدادی از حیوانات دیگر پیش از رخداد وقایع از آنان باخبر میشوم و بدنم نشانه میفرستد. به هر حال و به قول معروف وضع همین است که میبینید و نیاز به توضیح بیشتر ندارد؛ به من گفتند حرفت را بزن، اما از پیش زبانم را بریده بودند.
با خودم خیلی فکر میکنم، مثل همیشه، این روزها بیشتر. به اینکه آیا امر خوشبخت شدن خیلی سخت است و یا ناممکن؟ بعد با خودم میگویم که حتی اگر خیلی سخت باشد و نه ناممکن، آیا هزینهای که باید برایش پرداخت بر آن میارزد و یا اصلا من نوعی تاب و توان تحمل آن را دارد یا خیر. بلافاصله جواب میدهم که "هیچ سختی بالاتر از آنکه بنشینی و ببینی چطور همه چیز به یغما میرود نیست" این جواب با وجود درست بودنش خیلی سختالباور است. برای جسمی که حتی دیگر توان التیام ندارد و روحی که به هر انتزاع چنگ میزند تا پریشان بودن خود را در قالب افکار مجسم کند خیلی سخت است که باور کند که اگر دست روی دست بگذارد چیزها بدتر میشوند، مگر بالاتر از سیاهی رنگی هست؟

اما من گمان میکنم که هنوز سیاهی را ندیدهام، میخواهم باور کنم که ندیدهام؛ به این فکر میکنم که هنوز ذهنی دارم که موسیقی را پس نمیزند و چشمانی که هنر را به درون دعوت میکنند. سری کماکان پر از خیال و زبانی که به کلمات باز میشود. احساس میکنم که وجود دارم. که خاصیتی جدا از خواص جهان اطراف دارم. که هستم. تا وقتی که هستم دلیلی ندارد که بخواهم نباشم. به این فکر میکنم که احتمالا طعمه آسانی برای باورهای آشوبگر خود بودهام، همین و بس. نه که واقعا بدردنخور باشم. راستش را بخواهید دیشب داشتم فکر میکردم که چقدر به آدمهایی که "به یک دردی میخوردند" حسودیام میشود. اینکه در یک جایی نشسته باشی و بتوانی مشکلی را از مردم حل کنی باید خیلی احساس ارزشمندی دهد. به این فکر میکنم که من فقط بلدم درد را بر درد اضافه کنم، وقتی آدمها پیشم میآیند تا مثلا برای آینده تحصیلیشان کمک بگیرند ناخودآگاه ذهنشان را به این سمت میبرم که "زندگی چیست و میخواهند در نهایت با آن چهکار کنند" یا شروع میکنم به شاگردانم نصیحتهای اخلاقی کردن از جمله اینکه "عمر و جوانیات را هدر نده و روحت را جلا بده" و باعث میشوم با خودشان و یا حتی جلوی رویم بگویند "این تیچر جدید خیلی چرت و پرت میگه!". والدینم را در یک رابطه به قولی تاکسیک معلق نگه داشتهام، که ببینید من چه دختر خوبی هستم، که دیگران دربارهام چه میگویند و بعد بلافاصله شروع میشود که اما راضی نیستم و دوست دارم بمیرم. وقتی مینویسم هم خیلی دوست دارم در آخر با یک نتیجهگیری اخلاقی روشن و امیدبخش متن را به پایان ببرم؛ اما چنین پایانی گاها با ساختار زندگی خیلی جور در نمیآید.
به هر حال، به لحظاتی فکر میکنم که یک نفر از من سوالی میپرسد و برایش جواب دارم، و یا لحظاتی که میتوانم کنار آدمهای عزیزم بنشینم و به آنها گوش بدهم (هرچند که جدیدا متوجه شدم اصلا شنونده خوبی نیستم)، لحظاتی که خلق میکنم (حتی کوچکترین چیز را، به امید آنکه بر قلب یک نفر بنشیند)، وقتهایی که عاشق هستم و محبت میورزم، وقتهایی که وسایلم را جمع میکنم و یا لباسهایم را میشورم و یا آن موقعهایی که برای جمعی غذا میپزم، و از همه مهمتر آنجاها که کتابی میخوانم و یا چیزی تماشا میکنم و احساساتم به جریان درمیآیند و گمان میکنم که به عنوان مخاطب خوب توانستهام مولف را به هدف خود که تاثیر گذاریاست برسانم؛ عمیقا احساس بودن و "بدرد یک چیزی خوردن" میکنم.
به این فکر میکنم که همیشه خیلی سرتق و لجباز بودهام؛ حرف حرف خودم و باور باور خودم بودهاست. دلم نمیخواهد در مقابل دنیا هم سر خم کنم، دلم میخواهد سرم را بلند کنم و توی روی تمام این تاریکی و بدبختیها فریاد بزنم که "همش همین؟ حالا چشمات رو باز کن و ببین من چه جوابی برات دارم!" از این مدل فانتزیها. دلم میخواهد بتوانم خوشبختی را به چنگ بیاورم و بگیرم در دستان و بالای سرم ببرم؛ تا همه ببینند و بدانند که غیرممکن نبود. که تلاش، بیهوده نیست، که باور و امید، کشنده نیست.

به این فکر میکنم که شاید باید کمتر فکر و گمان و بیشتر زندگی کنم. که انقدر اجازه ندهم معیارهای ذهنی و بیسر و تهم خودشان را دور بدنم گره بزنند و گره را آنقدر تنگ کنند تا نفسم بالا نیاید. که باید کمتر اهمیت بدهم و کله خرتر باشم، همانطور که در رویاهایم هستم. فکر کردن زیاد نهایتا آدم را دیوانه میکند، اینکه از نوع خوبش یا بدش را دیگر کاری ندارم. دلم میخواهد دوست داشته شوم و آدمها دیوانهها را دوست ندارند. عجب حرفهایی دارم میزنمها!
خلاصهاش این است که باید فرار کنم، از زاغههای ذهن. بروم آنجا که چیزها انقدر هم بد نیستند، آنجا که دوستانم وجود دارند، آسمان، داستانها، خاک، پرندگان، هوا، اشیا و چیزهای دیگر. آنجا که زندگی دیگر راکد نیست. جهان متغیر که شد دارد.
سلام. خوبید؟ من خوبم. این هفته خیلی کار خاصی نکردم، ولی یکمی به اموراتم رسیدگی کردم و از بابتش از خودم راضیم. فرجه امتحاناتمه و باید درس بخونم. درسای زیاد. ولی از پسش برمیام. میخوام دست ار تعریف کردن غایت و فایده برای هر چیزی بردارم که "حالا گیریم نمرت خوب بشه، که چی؟ تو که نمیخوای با این درسا کار کنی!". به نظرم همون عزت نفسی و حال خوبی که از "از پسش براومدن" میگیری برای اینکه کاری رو انجام بدی کافیه. خلاصه که این دو سه هفته رو خارج از هیاهو میگذرونم تا ببینم بعدش چی میشه. دلم میخواد شده خودم هم یکمی مثل بقیه بهم اعتماد داشته باشم.

