ویرگول
ورودثبت نام
Kanî
Kanîخاموشیِ ویرانه‌ها زیباست ..
Kanî
Kanî
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

جنایت

خودم از سرمای خودم میلرزم ..
دست میکشم بر زخم‌های زندگی ، بالا میارم نفرت اینروزها را ..
چند روزیست حالم بهم میخورد زیبا !
از نفس‌های مشترک در هوایی که یک متجاوز از آن سود میبرد .. همان که سنگسار نشد برخلاف شریعتمان!
و اینروزها مردم ، چه بی‌خدا شده‌اند عزیز ..
آنقدر بی‌خدا که قتلِ یک زن به دستِ شوهر را حق میبینند و به یتیم شدن دو بچه رضایت میدهند آسان! ، و بعد از اینها

چه باطل است تمامِ باورهایمان، مگر نه؟

_ که عدالت؟ هوم؟

_کدامین قانون؟ کدامین دین؟ کدامین آدمی‌زاد؟ پس چرا همه خفه خون گرفته‌اند؟!

_پس چرا من هر که را میبینم بی‌منت میزند و میدرد و میکشد و میرود ؟! جسم را ، جان را ، روح را ، خیال را ؟



خون بالا میاورم بر فریبِ دین و ایمانشان ...
دلم جیغ میخواهد در گوش‌های کر شده‌شان ، بر غیرتِ گم شده‌شان .. همان که قصاص را کثافت میداند و قتل را حق!
بگذار بالا بیاورم نفرتم را
بر نگاه‌های هیز و متجاوزشان .. بر فریب و تعصبشان ،
بر تمام وراجی‌هایشان پشت این و آن .. جیغ میزنم بر هر گناهِ تاریکشان، دلم نیستی میخواهد در برابر اینها .. کم آورده‌ام ، هضم نمیکنم ، درک نمیکنم ..
اینجا انسان بودن سخت است ، انسان ماندن سختتر ، زن بودن کثافت است اینجا ، مظلوم بودن بدترینِ گناه‌ها ..

دلم کودکی را میخواهد، همه گناهکارند .. هر دستی میبینم آلوده‌ست ، حالم دارد بدجور بهم میخورد، نفرت درونم غلیان میکند ..
و چه دلزده‌ام از این هوا .. از این آسمان و این جامعه.
_هیسسس! از خدا بترس دختر!
+کدامین خدا؟ خدایی نمیبینم .. خدا را بارها کشتیم،کشتید! هر بار زیر یک لگد به مظلوم، در هر بوسه‌ی خیانت ، در هر نگاه هرزه ، در هر بی‌تعهدی ،در تمام کوچه خیابانها، در تمام لمس‌های متجاوز من قتل خدا را دیدم!
هر شب در صدای گریه‌ها ، در صدای داد و جیغِ از سرِ درد، در انتهایِ شبهای خونین ، در نجابتِ طرد شده ، در اوجِ یتیمی‌هایت ، در بی‌پناهیِ ناموس ، در تکه‌های آن دختر من به عزای خدا نشستم ..
و تمام نفرین‌های هستی را به آن "زن" که از هر حیوانی بدتر بود وقتی میگفت: " شاید حقش بود که کشتنش" نثار میکنم چرا که اگر خنجر از خودی باشد بیشتر میسوزد ،بیشتر میکشد، عمیق‌تر میبُرد!
دیگر تحمل نمی‌آورم عزیز!
اینهمه پست بودن را ،
اینهمه وحشت را ،
کثافت را،
طاقت نمی‌آورم! به خونِ همان خدا که کشتید قسم
زندگی اینجا سخت و زجرآور است .

.
.

آن داغ ننگ خورده که می خندید.. بر طعنه های بیهده ، من بودم.. گفتم : که بانگ هستی ِ خود باشم... اما دریغ و درد که زن بودم .

‌

_فروغ

پ.ن: راستش اتفاقات وحشتناک گویا دور سرم پر میزنند و تمامی ندارند ، .. هر چی فکر میکنم بیشتر میبینم جامعه جز کثافت هیچ نیست .

پ.ن۲: خوب میدونم اینجا و اونجا نداره این حرفا .. هر جا بری هست ، اون سر دنیا هم همینطوره شاید کمتر و یا بیشتر ، شاید به یه شکل دیگه .. اما کاش...

پ.ن۳ : بیخیال ..

پ.ن۴: برای خالی شدن ..

1405,3,1

خونزنقتلزندگی
۵۴
۵۵
Kanî
Kanî
خاموشیِ ویرانه‌ها زیباست ..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید