پریروز آنا بهم گفت : "شما آدم امنِ زندگی منی". نزدیک بود شِیکِ توتفرنگیم بپره تو گلوم. چند سال پیش به عنوان کارآموز اومد تو کارگاه ما. ولی خیلی عجله داشت وارد بازار کار شه. منم سعی کردم کمکش کنم. وقتی دید تو ساخت و ساز زیاد به خانما میدون نمیدن ازم خواست بهش نرمافزار طراحی آموزش بدم، این بود که یه مدت هم شد شاگرد ما و خونشون رفت و آمد داشتیم. خلاصه بازم نتونست صبر کنه و رفت یه شهر دیگه تو یه کارخونه... گاهی بهم پیام میداد و از شرایطش میگفت و من هم که قصّهخوارِ آدما...
دختر مهربون، مغرور و قشنگیه ولی همیشه یه چیزی مث احترام، بین من و اون مرز میکشه. یه جاهایی دوس داشتم برم رو مخش ولی طبق معمول بیخیال شدم.تا اینکه دو روز پیش منو دعوت کرد بریم کافه و در مورد کار جدیدش باهام مشورت کنه. وسط بحث کاری بود که منو "آدمِ اَمن" خطاب کرد. اولش جا خوردم، بعد تو دلم احساس رضایت کردم، ولی خورشید که نشست پشت کوهها، پریود شدم. شاید چون تو یکم پیشترا بهم گفته بودی احمق. من که نفهمیدم دخترا چی میخوان از جونم!
گوشیِ من پر از اسکرین شاته، بیشتر ازون که عکس بگیرم، اسکرین شات میگیرم، شعر و نقلِ قول و این حرفا. هر وقت بیکار میشم اونارو نیگا میکنم. جنگ که شد و نتا پرید، این مرور تصاویر تبدیل شد به اعتیاد. یه روز که هزار فرسنگ تو عمق گوشی شنا کردم رسیدم به این تصویر :

بی اختیار یادِ این آهنگ افتادم :
But if the world was ending you'd come over right?
"اگه دنیا در حال اتمام باشه ، تو برمیگردی، نه؟"
بعد یاد بهار، زِیدوی داداشم افتادم که درست وقتی داشتن تیر رو از تو پاش درمیآوردن بهش زنگ زد و گریه میکرد که ببخشدش. اینم قطع کرد و خیلی فیلسوفمآبانه گفت دخترا تو این شرایط، اضطرابِ اجتماعی میگیرن، دو روز دیگه باز خیانت میکنه.
ولی تو که پیام دادی من نتونستم رهات کنم. حتی با اینکه گفته بودی من بدترین تجربهی زیستی توام. منت سرت نمیزارم ها، نه... دلم هم بدجور برات تنگ شده بود.
من مامانت رو خیلی دوس دارم. با اینکه هیچ وقت رو در رو ندیدمش ولی عکساش حس خوبی بهم میده. عاشق اسمش ام: "نقره". میدونی، با اینکه سنی ازم گذشته هنوزم خیالات کودکانهم رو دارم. مثلا با خودم فک میکردم اگه تو زنم بودی و با هم دعوامون میشد، اون طرف منو میگرفت. آخه حس میکنم اون درونِ منو بهتر از تو میبینه. چین و چروک صورتش گویای غم و رنج زیادشه. فقط یه همچون کسی میتونه منو بفهمه. شاید بگی منم هیچ وقت تو رو نفهمیدم. راستش آره، هیچ وقت نفهمیدمت. مث بار اولی که بیخبر غیب شدی... یا وقتی کادوهات رو پس خواستی، یا وقتی از ارسال عکست پشیمون شدی...
هر وقت به تو فک میکنم همش گلایه بالا میاد. اونقدی که خوشگلی و سکسی بودنت یادم میره.
