
خانه بزرگی نبود
از آن خانه های کوچک روستایی و کاهگلی که در اوج سادگیشان آجر به آجرش را با خاطرات به هم چسبانده اند
از آن خانه هایی که بعد از سال ها هنوز صدای پیرمرد و پیر زنی در آن طنین انداز می شود
در آن استکان های چایی که برایم می ریخت بی آلایشی آن خانه را به نمایش می گذاشت
لبه ی نعلبکی پریده بود
روی شیشه ها بخار گرفته بود
شعله های بخاری تا آخر بلند بودند
گلدان های پشت پنجره از همیشه شاداب تر بودند
می دانید !! حس غریبی داشتم
دلتنگی عجیبی به سراغم می آمد
هرگاه کنار خانه ی مادربزرگ که می رسیدیدم
گویی کنار پنجره در انتظار نشسته بود
می دانم دگر هرگز آن چهره را کنار آن پنجره نخواهم دید
و می دانم که دگر هرگز آن پیرمرد را در حال کشاورزی نخواهم دید
پایم را که از ماشین بیرون می گذاشتم کفش هایم گلی می شدند
همیشه زمین ها خیس و نم زده بودند
گویی آنجا همیشه باران می آمد
روزگار ستمگریست
روزی از رفتن به آن خانه ی کاهگلی امتناع می کردم
اشک می ریختم
آخر کودکی بیش نبودم و در آن اتاق های تنگ و تاریک و آن حیاط درندشت تاریک قلبم می گرفت
اما الان دلم برای آن زمان پر می کشد
نمیخواهم بگویم آن پیرمرد و پیرزن عاشقانه دوستم داشتند
و نمیخواهم بگویم رابطه ای گرم و صمیمانه میان ما موج می زد
اما دلم لک زده است برای روز های اول عیدی که لباس های نو خود را به تن میکردم و سراپا آماده ی رفتن به خانه ی مادر بزرگ می شدم
به یاد می آورم همیشه آن روز های اول با عموی کوچکترم می رسیدیم
دو خانواده وارد خانه ی مادر بزرگ می شدیم و چه لذتی به وجودم سرازیر می شد زمانی که می دیدم عمو و زن عموی دیگرم در خانه ی آن ها سراسیمه نشسته اند و مشغول گپ و گفت اند
بساط شیرینی و آجیل عید مثل همیشه پهن بود
حتی می دانم که دگر زن عمویم را نیز نخواهم دید
نمی دانم چه حکمتی است که آن زمان ها ندانستم چقدر از آن صمیمیت لبریز از عشق می شدم
و اکنون در نبودش گویی جای چیزی خالیست
شاید جای آن استکان چای و آن نعلبکی لب پریده ی مادر بزرگ
شاید آن آبنبات های هل دار زیر تخت پدر بزرگ
شاید جای آن دو کنار بخاری خالیست که دگر دیوار ها بر سر آن خانه آوار شدند
گویی جسم خانه به روح آن دو پیوند خورده بود
و در نبودشان خون می گریست
کنون دیوار ها ریخته اند
آجر ها آوار شده اند
عشق مرده است
عید ها دگر عطر و بویی ندارند
حتی دگر هفت سین هم نمی چینم
آن خانه مرده است
اما هنوز از زمین آنجا صدای خنده های کودکانه مان می آید .......

~•°stargirl°•~
پ.ن : دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه
پ.ن2: کاش برگردم به همون زمانی که بزرگترین غصه م سپری کردن آخر هفته پیش کسایی بود که از همه ی آدمای اطرافم پاک تر بودن