
✒️به یاد پدرانی که آهنگها را اشتباه میخواندند...
آنهایی که شعر را درست نمیدانستند، ولی حالِ سفر را بلد بودند.
آن وقتها که جادهها خلوتتر بود و صدای موتور ماشین با باد قاطی میشد؛
وقتی پدرها قبل از حرکت، کاپوت را بالا میزدند، آب رادیاتور را چک میکردند، لاستیکها را لگد میزدند و با لبخند میگفتند: «همه چی مرتبه، بریم؟»
مادر با فلاسک یا فلاکسِ چای و ظرف میوه در صندلی جلو جا میگرفت، و ما در عقب، میان پتوها و بالشتها، در فضایی سرشار از عطر پرتقال و لیموترش و آدامس نعنایی، و مزهی تلخ قرص ضد تهوع که بر زبانمان مانده بود. 🙂🥲
سیدی هم که طبق معمول توی ضبط ماشین بود؛ یکی از همان آهنگهای قدیمیِ عارف، ستار یا خانم هایده.
پدر دکمهی Play را فشار میداد و صدای خشخشِ اول آهنگ سیدی به گوش میرسید.
هنوز خواننده لب باز نکرده بود که پدر، با اطمینان کامل، شروع میکرد به خواندن:
🎶🎵«گل اومد بهار اومد میرم به صحراااااا
عاشق تنهاییم بی رفیق و تنها»🎶🎵
شعر اشتباه بود، لحن متفاوت، گاهی کلمهای را جا میانداخت، گاهی از خودش میساخت؛ اما چقدر قشنگ میخواند، چقدر با جان.
ما بچهها از خنده ریسه میرفتیم. مادر میگفت: «آخه این چه جور خوندنه؟!»
و پدر میگفت: «اصلِ کار احساسه، نه شعر!»
و بعد با صدایی بلندتر ادامه میداد، حتی وقتی از پیچهای تند جاده بالا میرفتیم، خواندن پدر قطع نمیشد.
ماشین پر از صدا بود؛ صدای خواننده، صدای خنده، صدای باد و بوی جاده.
در پیچها دستش روی فرمان میلغزید، باز هم میخواند، فرمان را با ریتم آهنگ تکان میداد، با صدای بوق کامیونها همخوانی میکرد.
هر آهنگ، هر اشتباه، یک تکه از کودکی ما شد.
ظهر که میشد، ماشین مثل ماهیتابه داغ میشد و ما انگار درحال سرخ شدن بودیم، کولر نیمهجان نفس میکشید. مادر با فلاکس توی لیوان ها چای میریخت، پدر میایستاد کنار جاده تا موتور ماشین خنک شود.
ما میدویدیم وسط خاکی، دنبال سنجاقکها، و از دور صدای پدر میآمد که با صدای خودش ترانهای را زمزمه میکرد. شاید هنوز همان را اشتباه میخواند، ولی برای من، درستترین صدا بود.
سالها بعد، وقتی ماشین را فروخت، ضبط را برداشت و گفت: «این دیگه مال منه، نمیتونم بدمش.»🥲
در دل ضبط هنوز سیدی هایده یا مهستی مانده بود— همان که هیچوقت مشخص نشد کی آخرین بار بود که پخش میشد.
امروز، هر وقت یکی از همان آهنگها را میشنوم، چشمهایم را میبندم و دوباره آن جاده را میبینم:
پدر با پیراهن چهارخانهاش پشت فرمان، مادرم لبخند به لب، و من که درکنار دو خواهر عزیزم از صندلی عقب به آینهی وسط نگاه میکنم.
در آینه، نگاه پدر به جادهست — آرام، مطمئن، و پر از زندگی.
هرچند پدرم شعر را اشتباه میخواند، اما با همان اشتباهها، زیباترین خاطرهی عمر ما را ساخت.
به یاد پدرانی که بلد بودند مسیر را با آواز طی کنند، نه فقط با بنزین زدن و سرعت.
پدرانی که زندگی را نه از روی دفتر شعر، که از دل جاده و باد و لبخند خواندند…
و ما هنوز، با هر ترانهی قدیمی، دلمان تنگ همان اشتباهها میشود.
سالهاست که دیگر از آن شور و حال نشانی نمانده و تیغ تیز زمانه، این شیوهی زندگی را دگرگون کرده ولی سلامتی همه پدرانی که پدری کردن...
سلامتی پدرانی که آهنگها را اشتباه میخواندند...