ویرگول
ورودثبت نام
حواری سیزدهم
حواری سیزدهمشما در میان سکوت اجساد فاتح خواهید بود و این فتحی است که من هرگز بدان رشک نمی‌برم. (آلبرکامو)
حواری سیزدهم
حواری سیزدهم
خواندن ۳ دقیقه·۷ سال پیش

گاهِ گاهان_ چهل

چهل_ شاید هم او بداند که طی این سال‌ها چه بر سرم آمده است؛ به خصوص در آن سال‌های نخستِ غیبت‌ها و ناپدیدی‌های گاه‌وبیگاهش پیش از آن که به کلّی محو شود از صفحۀ روزگار...

سال‌های پنهان‌شدن و آوارگی‌ام، شهربه‌شهر... تنگدستی و کار در آن دکّان‌های شهرستانی زیرِ بازارچه‌ها؛ صحّافی و روزنامه‌فروشی و عکّاسی و حتی کارگری و نگهبانی و باغبانی... بدتر از همه، بیکاری اگر اتفّاق می‌افتاد... و گاه بی‌خانمانی و گرسنگی...

در آن سال‌هایی که پدر مشغول بود به آن خانواده‌های دیگرش و آن زنانِ رنگارنگِ بلند و کوتاهی که می‌آمدند در زندگی‌اش و می‌رفتند... و تنها فصلِ مشترکشان این بود که هیچ‌یک بیش از یکی دو روز مرا به‌صورتِ مهمان، در خانۀ خود تحمّل نمی‌کردند.

هر چند، در هرحال، حفظِ امنیتِ شخصی‌ام نیز مانع از توقّفِ بیش‌ترم می‌شد؛ حتی گاهی بیش از ساعتی نمی‌ماندم که قطعاً کمین‌گاهِ شکارچیانم همان‌جا بود... سرِ آخر هم در یک صبح‌گاهِ زمستانیِ مغموم، در آن سالِ مصیبتِ زلزله، وسطِ خیابانی حوالی محلّۀ قدیمیِ خانۀ پدری، گرفتار شدم و بعد هم که...

نه! اصلاً نمی‌شد دربارۀ همۀ آن زخم‌های کاریِ کهنه، با او صحبت کنم، در این چند ساعتی که با هم داریم و بهترین فرصت است برای آن‌که پرسش کنم از کارهای جدیدِ فلسفی‌اش؛ مقاله‌ای را بخوانیم باهم؛ مشورت کنم با او دربارۀ برترین ناشران و معتبرترین مجلّاتِ پژوهشی در رشتۀ مطالعات‌عالی و فلسفۀ هنر و زیبایی‌شناسی؛ یا پرس‌وجو نمایم از منابع و مآخذ قابلِ ترجمه و مورد نیازم در تحقیقاتِ آتی؛ حتی بد نیست بدانم شرایطِ گذراندنِ یک فرصتِ مطالعاتی یک‌ساله در دانشگاهِ بازل، چگونه است و یا این که او تحتِ چه ملزومات و در چه موقعیت‌هایی حاضر به همکاری است جهتِ برگزاریِ یک همایشِ علمی، جلسۀ سخنرانی یا یک طرحِ پژوهشیِ مشترک...

اگر زنده مانده بودم، قاعدتاً می‌بایست برخی از این موارد را می‌پرسیدم؛ ولی من سال‌های سال است که در حالِ احتضاری رنج‌آور و دهشت‌بار، در اغمایی مبهم و ژرف به سر برده‌ام؛ و اینک دیدارِ او، از نو زنده‌ام ساخته؛ ولی نه به احیایی چون رستاخیزِ مسیح، برخاسته از میانۀ سنگ‌های تراش‌خوردۀ مرمرِ رومی، مثلِ آن تابلوی باشکوهِ رامبراند[1]؛ با نوری حیات‌بخش و کورکنندۀ حاسدان و زخم‌هایی فاخر و فرخنده...

که شاید شبیه مرغ تکّه‌تکّه شدۀ ابراهیم... و نه! اصلاً مثل فرانکنشتاینی[2] شوم و ناموزون، با نوعی سرِهم‌بندی و تکّه‌چسبانیِ ناجور، از اجسادِ ناهماهنگِ آرمان‌ها و آرزوهای پاره‌پارۀ نامُرادِ نافرجام؛ با جراحت‌هایی متعفّن و کرم‌خورده، ناخودآگاه برخاسته از کابوسی شوم و تاریک، برای مأموریتی نامعلوم...

زخم‌های روح و جسمم، همه، بخیه‌هایی ناشیانه و زشت و تکّه‌پاره است، بر قالبی که نمی‌دانم از کجا آمده... اصلاً من چرا این شکلی شده‌ام؟!

چرا اینک یک هنرمندِ آفرینش‌گرِ خلّاق نیستم که کارهای هنری‌اش را در نام‌آشناترین گالری‌های نیویورک، به نمایش گذارند؟...

چرا یک سرگشتۀ راهِ حق نیستم یا یک رهبانِ تائویی، معتکفِ معبدی بر میانۀ راهِ ارتفاعاتِ رازآمیزِ تبّت، که به حرکتِ قلم، نی‌خیزران شود[3]و صد شکر افشانی کند[4]...

چرا یک معلّمِ درس‌های نظریِ هنرم در یک مرکزِ آموزش شهرستانیِ اطرافِ پایتخت، که هر روز فرسنگ‌ها راه می‌روم تا به بیهوده‌ترین صورتِ بیهودگی‌ها، روزیِ مختصرِ خود را فراهم آورم از لای دندان‌های پوسیده و بوی‌ناکِ آن نظامِ مدرسه‌ای مغالطه‌آلودِ التقاطی و سنتی-مدرن... و مغروق در معرکه و مفسده...

البته در آن حالِ اغمایی که من دارم، زیاد هم ناممکن به‌نظر نمی‌رسد، آن افتان و خیزان رفتن‌ها، آن خزیدن‌ها...

ولی الان اگر بیدار شوم چه خواهم شد؟...

اکنون که این حضورِ دوبارۀ میکائیل، حالِ مردن‌ام را به هم ریخته است؟!...

شاید بهترین علاج برای من آن باشد که او در عوضِ بند آوردنِ آن خون‌ریزیِ ناچیز، سرخ‌رگِ گلویم را ببرد و آرام و آسوده بنشیند و تماشا کند که چطور دارم سبکبارانه، خلاص می‌شوم از خروارها بارِ نکبتِ عَفِنی که در آن فرو شده‌ام...

(ادامه دارد)

[1]- Rembrandt (1606-1669)

[2] - فرانکنشتاینfrankenstein معروف‌ترین اثر نویسنده انگلیسی مری شلی است. اولین بار در سال ۱۸۱۸ منتشر شد. فرانکنشتاین دانشمند جوان و جاه طلبی است که با استفاده از کنار هم قرار دادن تکه‌های بدن مردگان و اعمال نیروی الکتریکی جانوری به شکل انسان و با ابعادی بزرگ‌تر از معمولی می‌سازد. موجودی با صورتی مخوف و ترسناک که بر همه جای بدنش رد بخیه‌های ناشی از دوختن به چشم می‌خورد. این موجود تا بدان حد وحشتناک است که همگان، حتی خالقش از دست شرارت‌های او فرار می‌کنند. هیولایی که خالقش نیز خود مقهور آن می‌شود.

[3] - منقول است از استاد نقاش تائویی که برای کشیدن خیزران، نخست خیزران شو

[4] - چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آنکس/ که کرد صد شکر افشانی از نی قلمی (حافظ)

قسمت بعد
قسمت قبل
داستانچهل
۴
۶
حواری سیزدهم
حواری سیزدهم
شما در میان سکوت اجساد فاتح خواهید بود و این فتحی است که من هرگز بدان رشک نمی‌برم. (آلبرکامو)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید