ویرگول
ورودثبت نام
حواری سیزدهم
حواری سیزدهمشما در میان سکوت اجساد فاتح خواهید بود و این فتحی است که من هرگز بدان رشک نمی‌برم. (آلبرکامو)
حواری سیزدهم
حواری سیزدهم
خواندن ۵ دقیقه·۷ سال پیش

گاهِ گاهان_ سه

سه_

آخ ای میکائیل!...

چقدر ناگهان از او دلگیرم...

از او و از آن صفحۀ مجازی‌اش که حتی امکانی برای نظرخواهی و تعامل و یا یک نشانی ایمیل ندارد تا حرفی با او بگویم...

و اگر می‌داشت و می‌شد که بگویم، بعد از این همه سال چه می‌نوشتم؟

«سلام! بهرام هستم...» ؟!...

و یا «سلام! حریف!... نابودم کردی...» ؟!...

و اکنون که آن عمر گرانمایه «بگذشته به بی‌حاصلی و بوالهوسی»... اکنون که هر آنچه کرده‌ام و هر که بوده‌ام، یه یاد او بوده، حتی درسی که خوانده ام؛ تا هر چه بیشتر در قالب او باشم و در خود به یاد و یادگار نگاه دارمش، خود او باز پیدایش شده تا شاید خیانت کند به آن همه خاطرۀ زندگی‌ساز که با او داشته ام...

قطعاً نمی‌توانم بگویم که با هم داشته ایم؛ می‌دانم که این تأثیرات و تأثّرات، متقابل نبوده... و چطور ممکن بود که باشد؟... اصلاً شاید بشود همین را برایش بنویسم که:

«تو را نادیدن ما غم نباشد// که در خیل تو چون ما کم نباشد»[1]

اکنون می‌خواهم به یاد آورم که در آن سال‌های دور چگونه می‌نمودم؟... باید خودم را خوب به خاطر آورم؛

یک جوان شهرستانی‌مآب، متوسط قامت، لاغر و بدلباس، کمابیش فقیر، عصبی و خوددار و تا دلت بخواهد خیالاتی؛ با آن صورتی که به گواهی چند عکس و خودنگاری باقی‌مانده، حدوداً معصومانه می‌نمود... تلخ و معصومانه... معصومانه و بدبین... با دو چشم سبز یا شاید هم زرد یا عسلی که انعکاسی درشت مدام در آن برق می‌زد؛ انعکاسی مضطرب و اشک‌مانند... نی‌نی‌کنان... و دهانی کمابیش کوچک و بکر و دخترانه، موی آشفته و درهم و اصلاح نشده، آن طور که یکبار تیغ انداخته باشی به جان تمام پوست سرت و بعد مویت را رها کرده باشی تا بی‌هیچ مداخلۀ زیباشناسانه‌ای بروید و ببالد و به هرسو بپراکند...

در مجموع به قول افسون- آن نخستین زن کم نظیر که زمانی دوستش داشتم و اول بار به من گفته بود که خوشگل ام- خوشگل!

دقیقاً همین واژه...!! خوشگل بودم؟؟!

در هر حال به قول او من چیزی بودم میانۀ چهرۀ قدیس یوحنای کاتب در پردۀ نقاشی بوروویکفسکی[2] و چهرۀ هم او در آن مجسمۀ پلاستر پلی‌کرومی قرن 19 که در حراج سال گذشته در بلژیک، به فروش رفت و از معدود مواردی بود که مرا در حسرت گذارد که چرا آن‌قدر ثروتمند نبودم که به دستش آورم؛ البته شاید نه به دلیل آن که مرا به یاد روزگار تلخ جوانی معصومانه ام می‌انداخت- که اصولاً در آن موقع دیگر فراموش کرده بودم قصۀ افسون و یوحنی و همۀ آن نقل‌ها را- فقط شاید چون سخت نیاز داشتم به نگهداری یک بت!... یک بت اساطیری باستانی؛ ناب و حقیقی؛ که خلاصم کند از پرستش آن همه بتواره و تمثیل ناپایدار فرهنگی و قراردادهای نوین گرداگردم در جلسات پیاپی و سلسله مراتب اداری و بخش‌نامه‌ها و توبیخ‌نامه‌ها و اخطارها و قوانین سنگین و غلیظ خفقان‌آور که نفسم را بیش از پیش به شماره می‌اندازد...

امیدی ندارم به بهبود اوضاعم؛ تن داده ام به خرد شدن تدریجی زیر باری که روز به روز بر دشواری ‌اش افزوده می‌شود و خسته‌ترم می‌کند...

فقط همین است که خلوتی دارم در گوشه‌ای از دانشکده؛ در همان دخمۀ بی‌روزن کوچک نابسامان و خانه‌ای دارم محقر و آرام و پدری در صلح درونی روزگار کهولت که با هم بحث‌های سیاسی راه می‌اندازیم و اگر این‌ها نمی‌بود، مرده بودم دیرسالی پیش از این بی او، که مرا رها کرده بود تا زنده بمانم، بیست سال پیش...

دوباره سعی می‌کنم به یادش آورم؛ اثر شفابخش حضور او را در باغ آن کلیسایی که بود... قطعۀ آداجیویی را که می‌نواخت با آن ارغنون کهنه و آن ویولن فرسوده که لبه‌هایش ساییده‌شده بود؛ با دست‌هایی شبیه به رسولان باروک...

بعد گوش می‌سپارم به صدای محزونی که به آوازی خوش دعایی می‌خواند در پس دیوار اتاقم؛ از یکی از آن ابزارهای الکترونیکی برمی‌خیزد یا از دهانی که خبر از دل دردمندی دارد، نمی‌دانم... در هرحال بی‌قرارتر می‌شوم... خیلی بی‌قرارتر...

طوری که قطعۀ آداجیو در سُل مینور را جست‌وجو می‌کنم با تلفن همراهم در یکی از آن شبکه‌های اجتماعی مجازی و می‌گذارم که بنوازد... چند بار... از ابتدا تا انتهای قطعه را...

بهانه‌ای هست تا پس از دیری خلاص شوم از فکر خود و روی خاطرۀ او تمرکز کنم؛ تا همه چیز برایم از نو زنده شود... آن طرز استدلال کردن مبهم شبه فلسفی اش؛ دوپهلو، انگار همیشه شوخی می‌کرد... آن غصه خوردنش برای گل‌های باغچه... و آلاچیقی که در سایه‌اش با شراب مردافکن لحظاتی آشنا شدم که تکرار نشد... و آن پیوند دوستی که از بس نجیبانه و خام بود، اسطوره‌ای می‌نمود... دور و نزدیک می شد، اما بریده نمی‌شد... در دوران جوانی که روزها بلندِ بلند می‌گذرد و حس می‌کردی سال‌ها است ولی در حقیقت، سر جمع، پنج‌سالی بیش نبود؛ پنج سال آشنایی که خلاصه می شد در دیدارهایی نامنتظَر و گاه و بی گاه که بیست سال آتی مرا سوزانید...

هنوز هم دلم می‌خواهد بیش‌تر وصفش کنم؛ تا آن جا که هیچ‌کس نداند چقدر و تا کجا حقیقی است یا خیالی... بعد دلم باز آنقدر تنگ می‌گیرد که نفسم در سینه نمی‌گنجد...

آخر جزئیات دیگری هم داشت در رفتارش... مثلاً آن بی‌خیالی اشرافی معصومانه‌ای که کمی نخوت‌آمیز می‌نمود و آن همه آزارم می‌داد و انگار وقتی به سطح خودآگاهی می‌رسید، او همراه با چرخش هماهنگ یک دست با لحنی رو به فراز در توضیح و عذرخواهی استعلایی دوپهلویی می‌کوشید که مجاب کننده هم نبود...

یا خود همان دست‌ها با آن قابلیت شفابخشی که دردها را می برد... و فقط یکبار دزدانه لبم به نوک انگشتانش رسیده بود، همچنانکه ربوده بودش از من... و بیش از همه کل جادوی بودنش که آنچنان حقیقی و بودنی و چنان سحرانگیز می نمود که فقط در زمانی تماماً باورش داشتم که آنقدر جوان بودم و اسیر اوهام و فرافکنی‌های یک روح درون‌گرا...

و اینک فکر می‌کنم که راستی آیا چگونه ماجرایی بود؟...

پس از آن که باختمش در توفان سال فاجعه- سالی که همۀ آرمان‌هایم را نیز به همراه او برد- آنقدر همۀ این اوصاف را به تکرار پیش خود مرور کرده ام که برایم حکم یک آیین تخطّی‌ناپذیر را یافته و متعصبانه پایبند بوده‌ام بدان تا امروز... که می‌بینم او بیست سال است که سراغی نگرفته از احوالات من... که شاید فراموشم کرده باشد...

او با آن تعاریف غریبش درباب دوستی و عشق و حیات، که راستی انگار پرومته‌ای بود تبعیدی و مطرود که از باغ بهشت آمده باشد...

و در آن چهارشنبۀ آخر ماه چه می‌خواست بگوید دربارۀ دلهرۀ نیستی و مرگ؟ آمده این بار که مرا نه به وسوسۀ مهر که به وسواس مرگ بیفکند؟

و راستی می‌میرم تا یکبار دیگر زنده و حقیقی ببینمش...

یعنی او اکنون چه هیئتی دارد؟... مثل من معلم است و خیلی متفاوت از جوانی خویش؟...

(ادامه دارد)


[1] - شعر از سعدی


[2] Borovikovsky

قسمت بعد
قسمت قبل
داستانسه
۶
۴
حواری سیزدهم
حواری سیزدهم
شما در میان سکوت اجساد فاتح خواهید بود و این فتحی است که من هرگز بدان رشک نمی‌برم. (آلبرکامو)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید