
سیزده_ در روزهای پایانی همان هفتۀ طولانی، به عادت روزهای فراغت، چند ساعتی میروم به بوستان ناهموار پلکاندار محلّه تا در تنها قسمت بیدستاندازِ آن بدوم، که سطح سنگپوشِ شیبداری است، در کنارِ ردیفی از ابزارآلات آهنیِ تمرینات ورزشی، که به حال خود رها شدهاند...
دویدن هم - تقریباً مثل خوشنویسی- بیش از آن که برایم تمرینی باشد در جهت بهبود وضع جسمانی، مُسکّنی است برای تخفیف بیقراریهای روحی علاجناپذیر، و حُزن آن خاطرات حقارتبار دوردست، که مدام بهخود میخواند مرا، با زمزمهای وسوسهآلود؛ مثل تصویر مهگرفتۀ کوهستان روبهرو، ردیف سپیداران و شمشادها و بیدهای خزانزده...
آنچنان که باز دلم میخواهد خود را در کوهستان گم کنم؛... هر چند دیگر اطمینان دارم که نه سیمرغ و نه کیخسرو پیشدادی و نه هیچیک از ورجاوندان، بر فراز قلهها به استقبالم نخواهند آمد و جز سرمای بیگانه و غلیظ و تودۀ برفِ نو و خاموشی ناب، کسی انتظارم را نمیکشد...
آنقدر در مسیر تکراری خود- همچون آلیس که در سرزمین عجایب- می دوم تا قوایم به انتها میرسد، سینهام میسوزد و به سرفه میافتم...
اگر چه عادت دارم به دویدن و پیادهرویهای دراز مدت و هیچ دود مضرّی را به ریه نمیفرستم، مگر هوای آلودۀ شهر و هیچ نوشیدنی محرّک غیرمجازی نمینوشم به جز قهوۀ تلخ رقیق، به سبک امریکایی، بیشکر، نیمهگرم و در یک لیوان سفالی سنگین دستهدار لعابی...
انگار من هم، مثل اغلب آدمهایی که به حوالی میانسالی رسیده باشند، عادتهای تغییرناپذیرِ دستو پاگیر پیدا کردهام؛ مثلاً همینکه خیلی زودتر از موعد سر هر قراری حاضر شوم؛ حتی در کلاس درس هم اغلب پیش از همۀ دانشجویانم سر میرسم- علیرغم قاطبۀ همکاران که مسلماً این طرز برخورد مرا، اقدامی دون شأن مقام استادیشان میدانند و رسم به قاعده در دانشگاه ما آن است که استاد نیمساعتی پس از شروع ساعت قانونی کلاس بیاید و در اغلب جلسات با شاگردانش بر سر حضورِ پیش از وقت، کلنجار رود- اما من مینشینم پشت میزم در کنار پنجرۀ کلاس منتظرشان، و اگر خیلی حوصلهام سر برود از تنهایی، پیامی تلفنی میفرستم به یکیشان که من در کلاس منتظر شما دوستان هستم...
همیشه شمارۀ یکی از مؤدّبترینها و مهربانترینهاشان را حفظ میکنم تا در مسئولیت مهار و مدیریت کلاس و ادارۀ امور همکلاسانش کمکم کند... شاید چون اغلب برای پذیرش هر گونه مسئولیت مدیریتی احتیاج به کمک دارم؛ مثلاً هرگز سرپرستی یک گروه را برای بازدیدی پژوهشی یا سفری علمی، به عهده نمیگیرم، بلکه از بچهها میخواهم که خودشان برنامۀ سفر گروهی را تنظیم کنند و پس از بازگشت عکس و سندی دربارۀ کار گروهیشان برای من بیاورند؛
و یا وقتی همراه میشوم با شاگردانم، در دیدار از یک نمایشگاه هنری یا یک موزۀ هنرهای معاصر، که خارج از ساعات رسمی درس و دانشگاه باشد... ضمن اینکه حتماً جداگانه میروم و از مسیری دیگر و فقط در مقصد به گروه ملحق میشوم...
انگار میترسم از این که در جایگاه پیشوا یا حتی راهنما قرار گیرم و بار وظیفۀ هدایت کسی را بر کتفِ بیکفایت خود احساس کنم...
من...
آن «کاروانسالار رهنشناس»[1]...
ره گمشدۀ رهنمای... آن گرهگشای دربند...[2]
و چه مضحکهای به راه میافتد آن اوقاتی که نصیحتشان کنم...!
من که سالهاست، به بیان شاعرانۀ عراقی، خود در بند یک شکن از زلف سیاهی ماندهام... و قصهای دراز است «شرح شکن زلف خم اندر خم جانان»[3]... مگر فقط بتوانم به خود او بگویم... شاید روزی که «چهره به چهره... روبه رو...»...
و آیا هرگز مقدورم خواهد شد که عقدۀ کور آن ماجرای دراز هزارساله را بر او بگشایم... «نکته به نکته... مو به مو»[4]...
وایِ من!... چرا نباید به قصد آن جلسۀ سخنرانی بروم در صبحگاه بسیار زود چهارشنبهای که ساعت سه بعد از ظهری را در پی دارد؟!...
(ادامه دارد)
[1] - عبارت از مهدی اخوان ثالث است در شعر میراث...
[2] - دربند گرهگشای میباید بود// رهگمشده رهنمای میباید بود//// یکسال و هزارسال میباید زیست// یکجای و هزارجای میباید بود...(عراقی؟)
[3] - شرح شکن زلف خم انر خم جانان// کوته نتوان کرد که این قصه دراز است (حافظ)
[4] - گر به تو افتدم نظر چهره به چهره روبه رو// شرح دهم غم تورا نکتهبه نکته موبهمو (منسوب به طاهره قرت العین)
قسمت بعد
قسمت قبل