
خیلی عجیبه… آدمی که همیشه کلی حرف برای گفتن داره اما توی سرش کلی سوال های مرگ بار هست، رو میاره به نوشتن. کاملا بی اراده جمله های پر بار مینویسه اما تا اراده میکنه که برای یه موضوع خاص بنویسه درهای ذهنش به روی هر مطلبی بسته میشه.
بیان احساسات واقعا کار سختیه و از طرف دیگه قبول احساسات از جانب دیگران کار سخت تریه. برای من قبول کردن احساسات خودم هم سخته؛ هیچ وقت خودم رو درک نکردم و کاری که واقعا میخواستم رو انجام ندادم.
زندگی پر از حسرتی دارم و همیشه چشمم به گذشته ست. حالا که دارم چیزی رو واقعا برای خونده شدن مینویسم هیچ عنوانی مد نظر ندارم، بدون هدف نوشتن و بداهه پردازی برای دیگران هم از همون کارهای سخت محسوب میشه.