
ماهک بزرگ شدن را خیلی دوست داشت، اصلا هر دفعه که ستارهی درخشان شمالی را در آسمان سیاه شب میدید همین آرزو را میکرد. رویایش این بود بانویی با وقار و طناز باشد، از همان هایی ک کفشهای قرمز جیغ میپوشند و با طمانینه قدم بر میدارند. همیشه خانمهای جوان را که مهربان و با اخلاق بودند، دوست داشت و با آن سن کمش هم صحبتشان میشد.
بزرگ شدن چه بود که او این همه خواهانش بود؛ دنیای بیقید و شرط کودکی به این شیرینی را مگر نمیدید؟ چرا چشمش به فردا بود و امروزش را تلف میکرد، اگر من او را ملاقات میکردم به او میگفتم که انقدر زود بزرگ نشود؛ دنیای بزرگسالی آنچنان چیز دلچسبی نیست. او باید خاطرات قند و نبات بسازد تا برای فردای تلخ بزرگسالیاش ذخیره کندشان.
بلاخره، از بحث دور نشویم. ماهکِ جوان هم همانند کودکیهایش قایمکی کفش های پاشنهدار را در خلوت میپوشید و قدم میزد. چرا؟ اجازه نداشت که بپوشد؟ خیر، ترس از افتادنش بود که اجازه نمیداد. حال جوانی سنگین و عاقل بود؛ سنگ صبور عالم بود و سنگ صبوری نداشت. یعنی خودش به کسی اجازه نمیداد سنگ صبورش شود، دیواری سنگی به دور خود کشیده بود و هنوز هم نگران و در فکر فردا. حسادت میکرد به دختران همسن خودش که انقدر شاداب و پر از ذوق بودند. چرا او چنین نبود؟ او که دلش میخواست اینطور شود.
عجیب نیست؟ الحق که این دختر عجیب است. مگر میشود کسی در کنج خلوت خودش شاد باشد؛ درعین حال ذوق پوشیدن آن کفشها را برای هیچ کجا داشته باشد.(!) پس چرا نمیپوشدشان؛ خب بپوش دختر جان، زندگی دو روز است. فوقش یک روزش را زمین میخوری و برای روز بعد راه رفتن با آن کفشها را یاد میگیری. تو مگر از اول راه رفتن بلد بودی؟! آه، امان از دخترکهایی مانند ماهک.
(میدونی که منظورم کفشا نبود،نه؟!)