
انگار که برگهای از دفتر خاطرات مخوفم قراره فردا صفحه اول روزنامه باشه؛احساس عجیب و جالبی داره. یکی از افکاری که در یکی از همین نصفه شبهای پر از فکر توی ذهنم نشست، ارتباط گرفتنم با آدما بود. از اونجایی که یه آدم نسبتا درونگرا هستم، طبیعیه اگه دوستهای مجازی زیادی داشته باشم، اما. امان از این اما ها!
(متاسفانه از بحث پرت شدم، پس از همونجا شروع میکنیم!)اما استعداد پنهانی دارم برای پیدا نکردن دوست مجازی، مثلا همیشه از دوست صمیمی و عزیزم(ملقب به لیمو) میپرسیدم چطور دوست پیدا کنم و تو چطوری این همه دوست داری. از قضا این دوستی هفت سالهی ما هم نفسهای آخرش رو کشید و الان جونی براش نمونده. درست مثل لیمو شیرینی که خرد کردی و یادت رفته بخوری؛ حالا دیگه تلخ شده. شاید مسخره و عجیب باشه،اما برای من دیگه عادی شده. دوستها که چه عرض کنم، نیمهی روح و جان بودن که همه از دیار قلب من پر کشیدن و حالا من تنها در کنج انزوا نشستم و دست به قلم شدم. حالا نه اونقدر هم کنج انزوا؛ هستن سه عزیزی که از لطف سرشار خودشون من رو تنها نمیزارن و اون یک عزیزی که هر از چندگاهی سراغی از من میگیره. شاید گاهی این کیمیای پست و رزل درونم به بیرون سرک بکشه و بیمحلی کنه به این دوستان عزیز،اما قربون وجود گرم و سرشار از محبتشون که دست از سر بندهی حقیر برنمیدارن!
زیادی وابسته بودن به خانه و خانواده هم این مشکلات رو داره. بیست سالگی در کمین شکار نشسته و این طعمه با دوستان سر سازش نداره و خانوادهاش رو از وجود همیشگی خودش ذله کرده. قبلا آرزوی هیچ کاری انجام ندادن رو داشتم و حالا... و حالا چند ماهی هست ک بشدت خواهان انجام دادن کارهایی که ذله بودم از دستشون، هستم. (دوباره از بحث اصلی به کلی پرت شد) متاسفانه آدمی هستم که برای دوست، نقش درمانگر عاطفی رو ایفا میکنم. پس زمانی که تصمیم بگیرن که دیگه به درمان مفتکی و دلسوزانه ی بنده نیازی نیست، راهشون رو کج کرده و با سرعت نور از مسیر به گند کشیدن روحیات بنده گذر میکنند. و جالبترین بخش، دلتنگ شدنم برای گند کاریهای این نا عزیزان هست. خب باعثش معلومه که من نیستم، منم مثل همهی آدمها هیچ اشتباه و خطایی ندارم و مظهر پاکی و قداست هستم!
(دیگه نمیدونم از بحث پرت شدم یا نه، یا اصلا قراره چند بار دیگه از بحث پرت بشم) ارتباط گرفتن با آدمها سخته، درک کردنشون سخته، فهمیدن احساساتشون سخته، کلا آدم جماعت سخته! (انگار که خودم آدم نیستم). خودم فرصت نمیدم که من رو بشناسن و بعدش میگم چرا کسی با من دوست نمیشه؟! دلم اون بچههایی رو میخواد که تو پارک زورکی میگفتن "دخترخانوم با من دوست میشی؟"، البته جمله بعدیشون این بود "دوستم، این دوتا تاب رو واسه من و اون یکی دوستم نگه میداری؟". همه از بچگی سو استفادهگر بودن یا من طعمهی راحت و دلچسبی بودم؟! (خنده آزاده چون خودمم خندهام گرفت). باز برای هزار یا شاید اصلا میلیون ها بار به همون نتیجه میرسم، بهتره اصلا من با کسی آشنا نشم. آخه خودمم که تهش آسیب میبینم، بقیه که اصلا براشون مهم نیست. نمیدونم در کل این طول عمر باقی مونده چندبار قراره دوستی های نافرجام داشته باشم. دردناک ترین بخش این ماجرا وجودشون توی دنیای واقعیه. مگه قرار نبود درونگراها دوستهای مجازی داشته باشن؟! پس چرا من این همه دایره ارتباطی گستردهای اونم تو دنیای واقعی داشتم؟! (که البته دیگه ندارم).