
ما احساسات دشوار و پیچیدهی فراوانی داریم. یکی از آنها همین حسادت است؛ این احساس برای آدمیزاد کاملا طبیعی و غیرل قابل کنترل بوده و هست. پس چرا همه از این حس واهمه دارند و آن را بد میپندارند؟ کسی چه میداند. دقیقا همانگونه که کلاغ را مایهی بد شانسی میدانند، به او دزد طبیعت میگویند. الحق که آدمیزاد موجود عجیب و خودپسندیست. این کلاغ های سیاه که شما شوم میپندارید، گویی کودکی کنجکاو و به دنبال آموختن اند. با چه حقی به خود اجازهی قضاوت میدهید، آنهم این چنین بیجا.
آری حسادت بد است؛ اما کسی چه میداند شاید سبب پیشرفت کسی شود. آری، میدانم سبب به زمین خوردن خیلیها هم شده است. اما مگر عشق هم همینطور نیست؟ آنهم اینگونه است. هم بد است هم خوب. اصلا مگر خاصیت چیز های براق همین نیست؟ جلب توجه.
تو اگر نمیخواستی دیده شوی این چنین در چشم نبودی. حال چرا ناراحت میشوی از حسادت دیگران؟ انگار فقط تا وقتی درخشش مال خودتان باشد خوب است. بالاخره هر چه که بخواهی عاقبتی هم در کنار خود دارد، پس پذیرای عاقبتت باش. همهی ما در اعماق وجود خود خواهان دیده شدن و درخشیدن هستیم اما هیچ کدام از ما جرعت پذیرش این میل شدید به دیده شدن را نداریم.
آه امان از این حس نا به جای حسادت. من خودم را همان گونه که بودم دوست داشتم. تو، توی ای دخترک فرفری! با چه حقی از این درِ زنگ زدهی زندگانی من وارد شدی و این چنین مرا آشفته کردی؟ جذابیت اصلا بدرد ترکهای دیوارهم نمیخورد. پس چرا من این چنین وسوسه شدم. چرا رفاقتم با تو از سر حسادت بود؟ اصلا که گفته من حسود بودم؟ من فقط دخترکی کنجکاو و به دنبال معنا بودم، همین و بس. من به مرکز توجه بودنت اصلا حسادت نمیکردم. اصلا به فریب کاری هایت حسادت نمیکردم. به عشوهگری هایت هم ابدا حسادت نمیکردم. "فرفری موی غزل خوان"؟ تو از غزل خواندن چه سرت میشد اصلا؟ آه، اصلا تو به چه حقی آخرش که من را از دست دادی یادت افتاد که من هم بودم!
چقدر دل شکسته شدم آن روز که از حسادت به تو اشک میریختم و تو آمدی که حال مرا خوب کنی. خوب شدم اما چه سود؟ آن روز نمیدانستم که تو خودت آخرش حال مرا خراب میکنی.