کیسهٔ سنگین
———
هوا رو به تاریکی میرفت، باید هرچه زودتر خودش را به قرار میرساند، سوز سرمای چلهٔ زمستان آزار دهنده بود، با ناامیدی به درون کیسهاش نگاه کرد، هنوز پر نشده بود. دستانش از شدت سرما سرخ شده بودند و عضلات ساق و زانویش گزگز میکردند. به کشیدن کیسه پشتسر خودش ادامه داد، همینطور که به سطل فلزی نزدیکتر میشد، در دلش آرزو کرد این یکی را کسی خالی نکرده باشد.
برای این که قدش به لبهٔ سطل برسد رفت روی جدول، وقتی برای هدر دادن نداشت، با آن قد کوتاهش تا کمر خم شد داخل سطل؛ بوی ترش شیر گندیده اولین چیزی بود که به صورتش خورد، هرچقدر هم که میگذشت به بویش عادت نمیکرد. با دستان کوچکش کیسههای زباله را کنار میزد و بطریهای پلاستیکی را جمع میکرد، تلاش میکرد کمتر نفس بکشد تا بوی کمتری احساس کند.
هرچه میگذشت امید به این که بتواند کیسه را قبل از تاریک شدن هوا پر کند و به موقع به قرار برسد کمرنگتر میشد. سرش را بالا آورد، پسر خوشپوشی از آنجا رد میشد، از او پرسید: «آقا ساعت چنده؟»
پسر ایستاد و به او نگاه کرد، در چهرهاش ترحم و خشم توأم را میشد دید، به ساعتش نگاهی انداخت و قبل از این که به راهش ادامه بدهد گفت: «پنج و نیم.»
نیم ساعت بیشتر وقت نداشت، از این خیابان تا محل قرار حداقل نیمساعت راه بود و باید دو سطل دیگر را خالی میکرد تا کیسه پر شود. وحشتزده تندتند کیسهها را کنار میزد و هر بطریای که میدید را داخل کیسهاش میاندخت، ترس این که امشب هم کتک بخورد و گرسنه بخوابد تمام وجودش را گرفته بود.
با دیدن یک کیسه پر از بطریهای پلاستیکی و فلزی در کف سطل بعد از مدتها چشمانش برق زد و لبخندی روی صورتش نقش بست، بیشتر خم شد اما قدش به کف سطل نمیرسید، چارهای نبود، کیسهاش را گذاشت کنار جدول و خودش را انداخت داخل سطل؛ کثیف شدن لباسهایش برایش مهم نبود, اصلاً مگر از این کثیفتر هم میشدند؟ کیسهٔ بطریها بزرگتر از چیزی بود که فکرش را میکرد، به سختی آن را به بالا پرتاب کرد تا بیافتد کنار سطل و بعد خودش را بیرون کشید.
در راه پارکی که محل جمع شدن بچهها و رفتن به باغ بود به سنگینیِ کیسهاش فکر میکرد و میخندید، از همیشه سنگینتر شده بود. دردی که حالا علاوه بر پا در کمرش هم میپیچید برایش اهمیتی نداشت، شاید امشب میتوانست جایزه بگیرد، پول یک بستنی؟ دلش خیلی بستنی میخواست، حالا که فکرش را میکرد امسال بستنی نخورده بود.
چیزی نمانده بود، باید از چهارراه رد میشد و بعد دویست سیصد متر جلوتر میرسید به پارک، کیسه را به سختی از روی جدول رد کرد، صبر کرد ماشینها تمام شوند و بعد کیسه را دنبال خودش کشید، فکر مزهٔ بستنی ذهنش را پر کرده بود، حواسش به ماشینی که داشت میآمد نبود. با صدای بوق ماشین سرش را برگرداند، نمیتوانست به موقع کیسه را کنار بکشد، خشکش زده بود، صدای جیغ لاستیکها روی آسفالت بلند شد، درست قبل از این که آن دیو آهنی بدن نحیفش را لمس کند دستی از پشت بازویش را گرفت و عقب کشید.
به بالا نگاه کرد، دستِ همان پسری بود که از او ساعت پرسیده بود، مردم دورش جمع شدند، صدای جر و بحث پسر و راننده برایش اهمیتی نداشت، به کیسه پاره و بطریهایی که همهجا پخش شده بودند خیره شده بود. نمیدانست این که نمیرود بطریها را جمع کند بخاطر این است که از ترس مردن خشکش زده یا این که دست پسر هنوز بازویش را سفت چسبیده، گرچه میدانست جمع کردن دوباره بطریها امیدی احمقانه است؛ شب باید کجا میخوابید؟
پسر دستش را ول کرده بود اما باز هم تکان نمیخورد، کتک را که امشب حتماً میخورد، احتمالاً شب را هم داخل اتاقک سرد و تاریک ته باغ میخوابید، یادش افتاد چند روز بیشتر تا سیام نمانده و از ترس یخ کرد؛ نکند حالا که امروز چیزی نمیبرد این ماه هم نگذارند که پویا مادرش را ببیند؟
———
-Kvothe